Fake

By fatemed21

134K 12.6K 2.1K

همه چیز قرار نیست طبق برنامه پیش بره در حال ویرایش (بعضی پارت‌ها تغییرات خیلی جزئی و غیرضروری دارن) More

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
31
32
33
34
35
36
37
38
39
40
41
42
43
44
46
47 | The End

45

2.3K 263 69
By fatemed21

به محض اینکه به خونه رسیدم رفتم توی حموم. با همون لباسا زیر دوش ایستادم و آب یخ رو روی خودم باز کردم تا حرارت بدنم کم شه. این چه زندگی بود که من برای خودم ساخته بودم؟ حتی انقدر هری رو دوست داشتم که دلم نمیومد بگم کاش باهاش آشنا نمیشدم. حدس میزدم که در غیر این صورت من الان دوست دختر آرین بودم. این وحشتناک‌ترین سرنوشتی بود که با وجود روزایی که گذرونده بودم میتونستم تصور کنم. من هری رو میخواستم. هرلی رو میخواستم. دوتاشونو کنار هم با عنوان پدر و پسر میخواستم. فقط برای خودم. نه هیچ دختر دیگه‌ای. هری چطور جرات کرده طرف یه دختر بره اونم وقتی خبر نداره که چه بلایی سر من اومده؟ چطور جرات میکنه بگه از زندگیش فاصله بگیرم؟ چطور میتونه بگه تو زندگی من جایی نداری وقتی خودش هنوز تمام زندگی منو پر کرده؟ با خاطراتش و با هرلی که هر لحظه اونو یادم میاره. من نمیذارم. نمیذارم کسی بعد از این برای من تصمیم بگیره حتی اگه اون هری باشه. اون حق نداره برای من تعیین کنه که چی کار کنم. تو اتفاقاتی که افتاد من هیچ نقشی نداشتم. من میخواستم رابطه‌مو مخفیانه با هری ادامه بدم ولی اونا منو بردن. هری هیچی نمیدونه و حق نداره برای من تصمیم بگیره. پس من هر کاری دلم بخواد میکنم. مثلا الان شدیدا دلم میخواد دوست دخترشو سر به نیست کنم و خب... کی میخواد جلومو بگیره؟

یکم که گذشت و آرومتر شدم از حموم بیرون رفتم و به محض بیرون رفتن صدای کوبیده شدن وحشتناک در خونه به گوشم رسید. با عجله به سمت در رفتم و بازش کردم. زین و لویی پشت در بودن. با دیدنم نفس راحتی کشیدن و لویی غر زد:

_ این حمومه و ما نیم ساعته پشت در داریم از ترس به خودمون میلرزیم!

_ ترس برای چی؟

کنار رفتم و اونا وارد شدن. هرلی رو از بغل زین گرفتم و به سمت اتاقم رفتم تا لباس بپوشم.

صدای زین توی خونه پیچید:

_ ماشینت جلوی در بود ولی درو باز نمیکردی. حالت هم موقع رفتن خوب نبود و میترسیدیم کاری کرده باشی.

_ خب شماها خیلی احمقین که فکر کردین با وجود پسرم که جز من کسی رو نداره ممکنه خودکشی کنم.

لباسامو پوشیدم و هرلی رو که خمیازه می‌کشید روی تختم خوابوندم و برگشتم پیش زین و لویی. به یخچالم دستبرد زده بودن و روی مبل لم داده بودن و مشغول خوردن خوراکی‌هایی بودن که دیروز خریده بودم. رو به روشون نشستم و منتظر موندم تا خوردنشون تموم شه. بالاخره لویی وسط خوردنش پرسید:

_ خب حالا میخوای چی کار کنی؟

_ با هری حرف زدم.

_ چــــی؟

_ آروم زین! هرلی خوابه.

با صدای کنترل شده‌ای گفت:

_ نه... این... یعنی... کِی؟

لویی برگشت سمت زین و گفت:

_ صبر کن بذار توضیح بده.

رو کرد به من و منتظر نگاهم کرد.

_ خب... اون بهم گفت که... گفت... مزاحم زندگیش نشم. گفت برم... همون جوری که دو سال پیش رفتم.

چند لحظه با تعجب نگاهم کردن و بعد واکنش زین یه "وات د فاک" و لویی فریادش بلند شد:

_ پسره‌ی مسخره! با خودش چی فکر کرده؟

_ نه لویی... ببین... اون حق داره.

یهو لویی از جاش بلند شد و گفت:

_ چی میگی آیلین؟ درسته درسته... ما این مدت نمیدونستیم تو چرا یهو غیبت زد. از هیچی خبر نداشتیم ولی تو هم قبول کن که از اتفاقاتی که اینور برای ما افتاد خبر نداشتی. هری تا دو روز بعد از غیب شدنت زل زده بود به در تا بیایی. اون کاملا افسرده شده بود. بعضی وقتا دور هم میشستیم ولی هری زل میزد به یه گوشه و حاضرم قسم بخورم چیزی جز تو توی ذهنش نبود. اون حتی بعضی وقتا یادش میرفت تو نیستی و صدات میزد. یا وقتی میخواستیم بریم جایی میگفت صبر کنید به آیلین بگم. میرفت توی اتاق و چند لحظه بعد با یه قیافه‌ی داغون شده برمیگشت ولی هیچ کدوم جرات نمیکردیم به روی هم بیاریم. ما به طرز وحشتناکی نگرانش بودیم. اون فکر میکرد کسی تو رو دزدیده و ما اخبار رفتنت رو ازش پنهون میکردیم تا اینکه فهمید. فهمید و ما منتظر بودیم تا دنیا رو به هم بریزه ولی هیچ کاری نکرد. اون کوچکترین عکس‌العملی نشون نداد و ما واقعا داشتیم نگرانش میشدیم تا اینکه بالاخره تو یکی از کنسرتا سر آهنگ fool's gold گریه‌ش گرفت. بعد از اون همه چی عوض شد. اون نسبت به تو نفرت بزرگی رو نشون میداد و ما کم کم داشت باورمون میشد... که واقعا از تو متنفر شده. برامون باورش سخت بود که اون همه عشقی که نسبت به تو داشت تبدیل به نفرت شده باشه. وقتی پای اون دختره به زندگیش باز شد و هری باهاش قرار گذاشت دیگه مطمئن شدیم که تو براش تموم شدی.

_ اینا رو میگی که چی رو به من ثابت کنی؟ باشه... اگه شما هم مثل هری میخواید من از زندگیش بیرون برم باشه... باشه میرم.

یه قطره اشک روی گونه‌م سر خورد و من سریع پاکش کردم و از جام بلند شدم که باز لویی داد زد:

_ بشین هنوز حرفام تموم نشده! ما فکر کردیم هری تو رو فراموش کرده و یه زندگی جدید رو برای خودش شروع کرده. خیالمون راحت شد. دست از نگرانی براش برداشتیم. غافل از اینکه اون عوضی داره ما رو دور میزنه.

_ چی؟

_ هری داشت ما رو گول میزد. داشت بازیمون میداد... و ما احمقا باور کردیم. همه‌ی حرفاشو... همه‌ی کاراشو... همه رو باور کردیم.

_ لویی... میشه واضح‌تر حرف بزنی؟ تو داری چی میگی؟ یعنی چی که هری داشت شما رو گول میزد؟

نگاهی بین من و زین رد و بدل شد. امیدوار بودم اون کمکی بکنه ولی خودشم گیج به نظر میومد و منتظر به لویی زل زده بود.

_ یه روز رفته بودم خونه‌ش. میدونی اون یه اتاق خواب خصوصی داره... که معمولا اجازه نمیده کسی داخلش بره.

_ من... من رفتم.

_ خب لعنتی معلومه که تو اجازه داشتی بری. من قبلا دیده بودم که اون عکس آدمای مهم زندگیشو به دیوار اون اتاق زده بود ولی خب میدونی... اون یه دیوار رو کاملا خالی گذاشته بود. اون میگفت یه روز عکس دختر مورد علاقشو به اون دیوار میزنه.

اون دیوار رو یادم بود. گیج شدم. منظور لویی چی بود؟

_ خب لویی... من آخرین باری که تو اون اتاق بودم دقیقا همون روزی بود که بعدش منو دزدیدن! خیالت راحت، هری عکس منو به اون دیوار نچسبونده بود.

_ به خاطر همینه که میگم تو هم از هیچی خبر نداری. یه روز رفته بودم خونه‌ش. اون میخواست بره تو اون اتاق ولی به من اجازه نداد وارد اون اتاق بشم. قبلا با ورود ما مشکلی نداشت ولی الان نمیذاشت بریم تو اتاقش. من خیلی شک کردم و خب... یه کارایی کردم!

یه دفعه زین با ناله گفت:

_ فاک... لویی... نگو تو بودی که کلیداشو دزدیده بودی!

_ زین من واقعا کنکجاو شده بودم... و هم اینکه برام سخت بود ببینم اون نمیذاره من برم تو اتاقش. زین یادت نره دوستی ما پنج تا یه دوستی ساده نیست!

_ خب اون دوست داشته یه مکان خصوصی برای خودش داشته باشه.

_ من نسبت به شما چهارتا چیز خصوصی حالیم نمیشه زین.

_ لعنت بهت... بعدش چی کار کردی؟

_ یادته همتون رفتید استرالیا؟ من حالم بد شد نتونستم بیام؟

_ لویی... یعنی تو میخوای بگی دو تا از کنسرتا رو از دست دادی فقط برای اینکه ببینی چی تو اون اتاق کوفتیه؟

_ واقعا ارزششو داشت!

بالاخره منم به حرف اومدم و گفتم:

_ چی تو اتاق بود؟

لویی رو کرد سمت من و با خونسردی گفت:

_ عکس ما!

_ چی؟

_ آره یه عکس گروهی! یکی از عکسای پنج تاییمون که هیچ وقت جایی منتشرش نکرده بودیم، روی اون دیواری که میخواست به عکس دختر مورد علاقه‌ش اختصاص بده طراحی دیجیتالی شده بود. این هم منو ناامید کرد که چقدر هری افسرده شده که این دیوار رو به عکس دیگه‌ای اختصاص داده و از یه طرفم احساساتی شده بودم. خب لعنتی اون ما بودیم. درسته اون عاشق توئه ولی خب... قبول کن ما پنج تا مهم‌ترین اتفاق زندگی هم‌دیگه‌ایم.

زین به شونه‌ی لویی کوبید و من لبخند محزونی زدم.

_ ولی این همه‌ش نبود! خب من منتظر بودم با باز کردن در  و دیدن یه نشونه از تو سورپرایز شم ولی خورده بود تو ذوقم و میخواستم برم بیرون. با ناامیدی آخرین نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندم و لحظه آخر بالا رو نگاه کردم و یه چیزی رو سقف توجهمو جلب کرد. دقیقا بالای تخت، روی سقف یه تصویر بود. رفتم روی تخت تا بهتر ببینم و خب... اون تو بودی! روی لبات یه لبخند دوست داشتنی و گونه‌هات سرخ بود. موهات دور تا دورت پخش و... بدتر از همه چشمات بود. انگار... یه حسی توشون بود. انگار زنده بودن و باهات حرف میزدن. یکم برق میزدن و انگار موقع گرفتن عکس خیس بودن.

چشمام با حدس زدن اینکه چه عکسی بوده خیس شد. یکی از دفعاتی که از عشق هم مست بودیم و... بعد از چند ساعت حرف زدن و بوسه... اون یه دفعه گفت خیلی خوشگل شدی! گفت انقدر توی این لحظه خوشگلی که نمیتونم قیدتو بزنم. باید این صحنه رو حفظ کنم که تا آخر عمر یادم نره. و چند لحظه بعد با دوربین عکاسیش جلوم بود. منم بین گریه براش خندیده بودم.

_  یعنی اون هر شب چند ساعت به عکست خیره میشده تا خوابش ببره؟ این خیلی قشنگ بود و من واقعا داشتم از این کار شیرین هری لذت میبردم که یهو یه چیزی یادم افتاد!

من و زین همزمان گفتیم: چی؟

_ تو بیشتر از یک سال بود که هری رو ترک کرده بودی و اون گفته بود که تو رو فراموش کرده و یه دوست دختر جدید داشت!

***

به پایان نزدیک میشویمممممم :(

Continue Reading

You'll Also Like

358K 49.3K 75
جئون جونگ کوک پسری که خانواده ش رهاش کردن و توی یه روستا بزرگ شده و بعد بعنوان برده به پادشاه فروخته میشه... و دقیقا کدوم پادشاه وقتی چوسان روی دست ش...
19.6K 2.2K 96
فیکشن: دوربینمو پس بده وضعیت:کامل شده شاید اولین قرارمون نبوده رو زمین یجایی دیدمت که موهات بور بود ولی چشم ابرو مشکی خیلی خوشگلتری جهان بعدی قول بد...
295K 39.8K 48
خلاصه: زیاد شنیدیم که میگند " تو دلیل زندگیمی" و ما میدونیم که این جمله حتی اگر هم از اعماق قلب باشه، باز یه اغراقه، نهایتش بعد اون، فقط یه چند ماهی...
54.7K 4.7K 24
جونگکوک نمیخواست هیچکس به عزیزشده‌ش نزدیک بشه. چون میدونست هرکی به سمت اون میاد، فقط و فقط برای سوء استفاده و آسیب زدن بهش میاد. عزیزکرده‌ای که خودش...
Wattpad App - Unlock exclusive features