His To Ruin | KookV

By cjjasal

103K 13K 5.7K

دو نوع انسان تو دنیای جئون جونگکوک وجود داشت. اونایی که ازش وحشت می‌کردن و اونایی که زخمی می‌شدن چون فکر می‌ک... More

Part 2
Part 3
Part 4
Part 5
Part 6
Part 7
Part 8
Part 9
Part 10
Part 11
Part 12
Part 13
Part 14
Part 15
Part 16
Part 17
Part 18
Part 19
Part 20
Part 21
Part 22
Part 23
Part 24
Part 25
Part 26

Part 1

11.4K 750 346
By cjjasal

دو دنیای کاملا متفاوت زیر آسمون سئول وجود داشت.

یکی‌شون بوی باروت، خون، سیگارهای گرون قیمت و سکوتی که فقط بعد از داد و فریاد به وجود میومد، می‌داد.

اون دنیای جئون جونگکوک بود.

دنیای سایه‌هایی که قدرت توش چرم ایتالیایی می‌پوشید و وفاداری فقط  یه افسانه‌ی تزئینی بود. اون مثل یه روح تو قسمت پنهانی شهر قدم می‌زد، برای واقعی بودن زیادی خطرناک بود و برای نادیده گرفتن زیادی واقعی. کت و شلوار شیکی همیشه هیکل عضلانیش رو دربرمی‌گرفت، تتوهای روی بدنش که تا گلو ادامه داشتن، مثل یه راز بودن. حضورش مثل یه اسلحه‌ی پر و تپنده بود.

اون همه چیز رو با چشم‌هایی به سردی زمستون و سکوتی که باعث عرق کردن مردم می‌شد، تحت اختیار داشت.

اون طرف شهر-انگار که یه دنیای دیگه بود، گوشه‌ای از سئول بود که بوی شیرینی، خیابون‌های بارونی و اب‌نبات‌های تمشکی می‌داد.

اون دنیای کیم تهیونگ بود.

تو یه کوچه باریک و پشت یه دروازه‌ی آهنی کج که اسم Bloom & Brew با رنگ طلایی، به چشم میومد‌. داخلش، چراغ‌های کوچیک مثل ستاره‌های خجالتی چشمک می‌زدن و صندلی‌های مختلف وزن شاعرها و ادم‌های تنها و امیدوار رو به دوش می‌کشیدن. آهنگ جاز مثل عسل از تو اسپیکر پخش می‌شد، هر لاته با یه قلب کوچیک فومی روش و توصیه‌های احساسی‌ای که هیچکس درخواست نکرده بود، به دست می‌رسید.

اونجا فنجون‌ها اسم و شخصیت داشتن و مافین‌ها برچسب هشدار‌. مثلا (به بلوبری اعتماد نکنید. اون خیلی دراماتیکه.)

دو دنیا. یکی تشکیل شده از خون و یکی هم بابل تی.

جئون جونگکوک، ۲۷ ساله، رئیس مافیا. پشت یه میز بلند نشسته بود و یه لیوان ویسکی بین دو انگشت تتو شده‌اش بود. اتاق کم نور بود و پر بود از بوی سیگار و تنش. نقشه‌‌ها روی میز پخش و پلا بودن و x های قرمز روشون به لطف نشونه گیری خوب هوسوک و نبوغ یونگی تو هک، دیگه وجود خارجی نداشتن.

"معامله‌مون با روس‌ها تمیز نیست،" نامجون زیر لب گفت و استین‌هاش رو بالا زد. "یه چیزی اشتباهه."

یونگی در حالی که رو مبل لم داده بود، لپ‌تاپ رو پاش بود و زیپ هودیش نصفه بسته شده بود و آدامس می‌جوید، به ارومی گفت:"مگه کی همه چیز تمیز بوده؟"

سوکجین از پشت مینی بار همونطور که مثل ودکا برای خودش چای بابونه می‌ریخت گفت:"پسرا، مجبورم نکنید به همه‌تون ارام‌بخش تزریق کنم تا بتونم صدای فکر کردن خودم رو بشنوم."

جونگکوک ساکت موند. تماشا کرد. تو ذهنش با خودش حساب کتاب کرد.

همیشه همین کار رو می‌کرد.

تا وقتی که مجبور نبود حرف نمی‌زد. تا وقتی که کسی نمی‌مرد لبخند نمی‌زد. و قطعا به هیچکس اهمیت نمی‌داد.

خودش که اینطوری فکر می‌کرد.

کیم تهیونگ، ۲۳ ساله، شغل: رویاپردازی. اسلحه: خامه‌. اون روز صبح بارون با حالت آهسته از روی پنجره‌های مه گرفته‌ پایین می‌ریخت، و تهیونگ در حالی که دستش زیر چونه‌اش بود، روی کانتر خم شده بود و جوری دنیا رو تماشا می‌کرد که انگار ممکن بود با بیشتر دوست داشتنش تغییرش بده.

جیمین هم با پیشبند صورتیش سخت در تلاش بود که یه لاته‌ی شیر جو رو روی سر خودش خالی نکنه.

"جیمینی، به نظرت توت‌فرنگی‌ها احساسات دارن؟"

جیمین پلک  زد. دو بار.

"ته، محض رضای پرادا، دوباره نه!"

تهیونگ با جدیت پرسید:"ولی اگه وقتی می‌بُریم‌شون بی صدا جیغ بزنن چی؟"

جیمین انگشت مانیکور شده‌اش رو به سمتش گرفت و گفت:"تهیونگ اگه دوباره شروع کنی به اسم گذاشتن رو مافین‌ها، قسم می‌خورم پلاشی‌هات رو قایم میکنم."

"ای هیولا."

جدا از این تهدیدها، اون دو نفر خیلی خوب با هم کار می‌کردن. مثل شکر و فلفل. جیمین کاملا سَسی طور و پر اعتماد به نفس بود و وقتایی که آهنگی در کار نبود هم قر می‌داد.

تهیونگ؟ تهیونگ اکلیل بود تو فرم انسانی. نرم و ناز و یکم بیش از حد خوشگل. اون نوع خوشگلی‌ای که باعث می‌شد خانم‌های پیر زیرچشمی نگاهش کنن و بپرسن که آیا اون دختر بود. تهیونگ هم فقط لبخند می‌زد و می‌پرسید که لیپ گلاسش رو دوست داشتن یا نه.

اون آدم ساده و ناشی‌ای نبود. حتی نزدیکش هم نبود. خودش انتحاب کرده بود که لطیف و ملایم باشه.

بعضی‌ها پر زرق و برق بودنش رو میذاشتن به پای ساده لوحی، به خاطر لباس‌های گل گلی و لیپ گلاس‌های براقش فکر می‌کردن چیزی از واقعیت حالیش نیست، ولی اشتباه می‌کردن. تهیونگ متوجه تاریکی بود، ولی ترجیح می‌داد توش زندگی نکنه. می‌دونست دنیا چقدر می‌تونست بی‌رحم باشه. به همین خاطر ترجیح می‌داد همیشه مهربون باشه. که درک کنه. که اهمیت بده. نه به دلیل اینکه ناشی بود، به خاطر اینکه قدر چیزها رو می‌دونست و میفهمید که چقدر اهمیت دارن. اون احمق نبود…فقط طرز فکر متفاوتی داشت.

وقتی مردم دنبال لایه‌های پنهان چیزی بودن، تهیونگ همه چیز رو همونطور که بود می‌دید. اون چیزها رو عینا برداشت می‌کرد، چون ذهنش اینطوری کار می‌کرد‌، به عجیب غریب‌ترین شکل. وقتی کسی می‌گفت خیلی تو کارش غرق شده، یه حوله بهش پیشنهاد می‌داد. یا وقتی مشتری می‌گفت اسپرسو انقدر قوی بود که می‌تونست بهش مشت بزنه، با نگرانی دنبال اسیب‌های احتمالی می‌گشت.

یه بار از جیمین پرسیده بود که شکستن قلب ممکن بود واقعا به قلب آسیب برسونه یا نه و حتی برای احتیاط دنبال شماره‌های اورژانسی گشته بود.

شوخی هم نمی‌کرد.

این چیزی بود که باعث می‌شد مردم در برابرش خلع سلاح بشن. به روش خودش خطرناک هم بود.

مردم دست کم می‌گرفتنش چون پر سر و صدا بود و پوشیده شده تو رنگای پاستیلی، با ذهنی پر از صورت‌های فلکی و سوال‌هایی که هیچکس به پرسید‌ن‌شون فکر هم نمی‌کرد.

برگردیم به اون طرف.

"این یارو یه مدته دور و ور بارانداز میپلکه." هوسوک با قدم‌های محکم و طوری که انگار از یه صحنه‌ی مد با تم جنایت و کت چرم بیرون اومده بود، وارد اتاق شد. موهاش هنوز به خاطر بارون نم بود و به پیشونیش چسبیده بود، و به شدت بوی بنزین و دردسر می‌داد. بعد عکسی که دستش بود رو جوری پرت کرد رو میز انگار بهش بدهکار بود. "ترسیده می‌خوایش یا مرده؟"

جونگکوک فوری جواب نداد. چشم‌هاش رو باریک کرد و عکس رو برداشت. بچه‌ی تو عکس نمی‌تونست بیشتر از ۲۵ سال سن داشته باشه، با دست و پاهای لاغر و اعتماد به نفس کاذب پشت یه کانتینر و وسط جاسوسی گیر افتاده بود. یه موش با کفش‌های اسپرت و آرزوی مرگ.

با صدایی آروم و قطعی جواب داد:"مرده. ولی شاعرانه‌اش کن."

لبخند هوسوک آروم و وحشیانه بزرگ‌تر شد. دستاش رو با صدای محکمی به هم کوبید و گفت:"پس…یه ماشین آتیش بزنیم و بندازیمش توش؟'

"غافلگیرم کن."

"اوه این ژانر موردعلاقمه." گوشیش رو بیرون کشید و به کسی پیام داد که احتمالا فقط به ایموجی یا شمارش اعضای بدن جواب می‌داد.

نامجون با سی تا پرونده‌ی باز و یه بحران وجودی، از بالای تبلت نگاه کرد. عینکش روی نوک دماغش بود و آستین‌هاش رو مثل کسی که در تلاش بود خودش رو جمع و جور نشون بده ولی از درون داشت می‌مرد، بالا زده بود. "واقعا به تعطیلات احتیاج داریم." شقیقه‌هاش رو ماساژ داد، انگار می‌خواست مطمئن شه که سه تا سلول مغزی باقی مونده‌اش نابود نمیشن.

سوکجین همونطور که مثل خانم‌های خونه تو فیلم‌های مافیایی رو مبل لم داده بود، چای بابونه‌اش رو مثل لیوان ودکا بالا برد. "به تراپی احتیاج داریم." جوری گفت که انگار داشت نسخه می‌پیچید. "گروهی و همراه با اسنک."

یونگی که نصفش داخل هودی دفن شده بود و به دو هفته خواب نیاز داشت، سرش رو از روی لپ تاپ بلند هم نکرد‌. انگشت‌هاش با تنبلی روی کلیدهای کیبورد کوبیده می‌شدن، کدی که پس زمینه در حال اجرا بود احتمالا می‌تونست برق کل یه کشور کوچیک رو قطع کنه. "به هردوش احتیاج داریم." خیلی خشک گفت. "و یه حیوون خونگی. شاید یه لاک‌پشت. چیزی که به مراقبت کمی نیاز داشته باشه ولی از نظر احساسی آرامش بخش باشه."

سوکجین جواب داد:"لاک‌پشت‌ها عمر بی‌نهایتی دارن. ما تا اون موقع تو زندانیم."

یونگی گفت:"دقیقا."

نامجون با نگرانی بهشون نگاه کرد‌. "صبر کنید، قراره دستگیر بشیم؟"

"نه، ولی تو گفتی به تعطیلات نیاز داریم." سوکجین گفت. "پس زندان هم میتونه برامون یه اردوی گروهی باشه."

هوسوک با خنده خرخری کرد. "اگه تو یه بند باشیم. جین هیونگ قطعا به خاطر تیکه‌‌های زیرپوستی‌ای که به نگهبان‌ها میندازه، براشون تروما ایجاد میکنه و اونا هم منتقلش می‌کنن به یه سلول با امنیت کمتر."

سوکجین ابرویی بالا انداخت. "من یه تروریست احساسی نابغه‌ام."

یونگی زیر لب گفت:"تخت بالا مال منه."

در همون حال، جونگکوک از جاش تکون هم نخورده بود. تو سکوت نشسته بود و دود سیگارش مثل هاله‌ی تیره‌ای به بالا پرواز می‌کرد، در حالی که‌ ابرهای طوفانی‌‌ای رو که به پنجره فشرده می‌شدن و انگار می‌خواستن بیان داخل، تماشا می‌کرد. حالت چهره‌اش ناخوانا بود. سخت و ثابت. مثل مجسمه‌ای که شخصی عصبانی‌ و ماهر در کار با چاقو، تراشیده بود.

نه حرف می‌زد و نه می‌خندید. علاقه‌ای به شوخی و این چیزا نداشت وقتی جنگ مثل یه قول بالای سرشون در جریان بود. 

چیزهای زیادی تو سایه‌ها در حرکت بودن. معاملات شکسته شده. اسم‌هایی که مداوم روی گوشی افراد مرده ظاهر می‌شدن. باراندازها پر سر و صدا بودن. کسایی که باید می‌ترسیدن شروع به کنجکاوی کرده بودن.

نفسش رو آروم و با احتیاط بیرون داد، سیگار بین انگشت‌هاش داشت می‌سوخت.

دشمن داشت نزدیک می‌شد.

و هیچکدوم‌شون متوجه اومدن اون نمیشدن. وقتی برای حواس پرتی نداشت.

ولی سرنوشت هیچ اهمیت کوفتی‌ای به برنامه‌هات نمیده.

چون دقیقا هفت روز بعد، جئون جونگکوک به دنبال جایی امن وارد کافه‌ای با عطر شیرینی میشه و کیم تهیونگ سر راهش قرار می‌گیره.

_________________________________________

اینم یه فیکشن ترجمه‌ای دیگه، ایشالا که خوشتون میاد

Continue Reading

You'll Also Like

58.9K 6.6K 22
جونگکوک یه هکر شیطون و بددهنه که اسمش توی دنیای زیرزمینی از خودِ ارازل و اوباش اون منطقه‌ هم ترسناک‌تره. کله‌گنده‌های کشور یا دنبالش می‌گردن، یا هنوز...
625K 148K 104
آلفاها همیشه نژاد برتر بودن. این یه اصل بود. همه این رو می‌دونستن. اما اگه این جایگاه همیشگی توسط یه نژاد دیگه تکون بخوره دنیا چه شکلی میشه؟ ♟ • فیک...
119K 10.6K 66
سون سام 🌌 در دنیایی که امگاها در مراکز تاریک و بی‌رحم خرید و فروش می‌شوند، چهار آلفای قدرتمند به رهبری کیم نامجون، مدیرعامل سامسونگ، وارد مرکزی مخوف...
441K 52.9K 40
࿐[کامل شده] داستانِ پسرک امگای شیرین و پدر آلفاش که قراره به دست دکتری جوان و کاربلد به نام کیم تهیونگ رقم بخوره؛ دکتری که با دل‌سوزی و مهربانیِ دل‌...
Wattpad App - Unlock exclusive features