•شرط آپ پارت بعد:ووت پارت های 61 و 62 باید+130 باشه
اول ووت بده لابلی💗
تهیونگ به آرومی چشم هاش رو باز کرد و خمیازه ای کشید با ندیدن یونگی کنارش دستی به چشم هاش کشید بعد از چند دقیقه از رخت خواب دل کند و بلند شد.
صدای بلند یونگی همیشه آروم رو از نشیمن شنید و به اونجا رفت.
یونگی:لعنتییی...حالا باید چیکار کنیم؟...من باید چیکار کنم؟...اگه تهیونگ...
تهیونگ:یون چیشده؟! ...من چی؟
یونگی:تهیونگ تو من رو دوست داری؟
تهیونگ:این دیگه چه سئوالیه؟معلومه که دوستت دارم!اتفاقی افتاده
یونگی:نه...نمیدونم،فاک دارم دیوونه میشم!
تهیونگ به سمت دوست پسر آشفته و عصبیش رفت و آروم بغلش کرد.
میدونست یه بغل خوب چقدر میتونه به آروم شدنش کمک کنه.
تهیونگ:آروم باش...بهم بگو چی شده
یونگی:هلمونی(مادربزرگ)باهام تماس گرفت...
تهیونگ:ات...اتفاقی برای هلمونی افتادههه؟
یونگی:نه نه نگران نباش اون حالش خوبه! مسئله یه چیز دیگست
تهیونگ:چیشده که اینقدر بهم ریختی؟
یونگی:هلمونی...ازم خواست...تو رو راضی کنم بری سر...لعنتی...سر یه قراره کوفتی با نوه ی یکی از دوست هاش...امید داره زودتر ازدواج کنی!
تهیونگ:چی؟!چه قراری؟چه ازدواجی؟...چرا من؟! تو که از من بزرگ تری
یونگی: خیلی تلاش کرد من رو راضی کنه...اما نتونست وقتی دید من حرف گوش نمیدم الان تلاش میکنه تو رو راضی کنه
تهیونگ دستی به موهاش کشید و روی کاناپه نشست.
تهیونگ:لعنتی! باید چیکار کنیم؟
یونگی:بهش گفتم باهات حرف میزنم...ته؟تو واقعا دوستم داری نه؟ ...مثل هوسو...
تهیونگ با عصبانیت از سر جا بلند شد.
تهیونگ:یونگی جرئت نکن من رو با اون عوضی یکی بدونی! معلومه که دوستت دارم!هزار بار بهت گفتم!...
این من بودم که اول بهت اعتراف کردم اونوقت تو الان فکر میکنی حاضرم به عشقمون پشت پا بزنم و برم با یه دختر ازدواج کنم؟!
یونگی متاسفمی زمزمه کرد.حق با تهیونگ بود.
تهیونگ به سمت یونگی رفت و آروم بغلش کرد.
تهیونگ:هیونگ نمیدونم چه رفتاری از من دیدی که به عشقم شک کردی اما من هرگز ترکت نمیکنم حتی اگه خودت بخوای!
یونگی:من...هیچ رفتاری ازت ندیدم که باعث این فکر بشه...من فقط میترسم،نمیخوام از دستت بدم!
حالا که عشق واقعی رو تجربه کردم نمیخوام همه چیز خراب بشه
تهیونگ:نمیشه...باور کن
یونگی کمی از تهیونگ فاصله گرفت و دست هاش رو دو طرف صورتش گذاشت و عمیق به چشم های خوش رنگش نگاه کرد،نمیخواست هیچوقت تهیونگ رو از دست بده.
لب هاش روی روی لب های تهیونگ گذاشت و تا میتونست اون رو عمیق بوسید...
_
جونگکوک با هول آخرین رول تخم مرغش رو خورد و در حالی که سوییچش رو برمیداشت روی سر و موهای طلایی جیمینش رو بوسید.
جونگکوک:وای دیر شد!
جیمین لبخندی به پسر کوچک تر که مضطرب از دیر کردنش تند و تند وسایلش رو بر میداشت،زد.
دیشب هر دو یادشون رفت آلارم امروز صبح رو تنظیم کنن و نتیجه ش شد دیر تر بیدار شدن و دیر کردنشون برای رفتن به پولاریس و مرکز نجوم.
جیمین:خیلی عجله نکن...مواظب خودت باش
جونگکوک:باشه...من رفتم،دوستت دارم
لبخند جیمین عمیق تر شد و موقعی که خواست جوابش رو بده جونگکوک رفته بود.
نگاهی به پم که با عروسک عجیب و غریبش مشغول بود و اون رو گاز میگرفت انداخت.
دایون چند روز پیش به آمریکا برگشته بود و حالا جیمین احساس تنهایی میکرد.
اون زن خیلی خوش برخورد و دوست داشتنی بود و گاهی اونقدر به جیمین اهمیت میداد که جونگکوک حسودی میکرد و اون دو نفر به رفتار و کارهاش میخندیدن.
توی ظرف آب پم آب تازه ریخت و بعد از برداشتن وسایلش از خونه بیرون رفت اما فراموش کرد گوشیش رو هم با خودش ببره...
_
جونگکوک آخرین بشقاب سفارش رو هم تحویل داد و خمیازه ای کشید،همونطور که کلاه رو از روی سرش برمیداشت به اتاق استراحت کارکنان رفت.
امروز تمام وقت فکرش درگیر جیمین بود به قدری که یکبار دستش رو با ماهیتابه روی اجاق گاز سوزوند و جای سوختگی تا همین الان هم میسوخت و آزارش میداد اما نه به اندازه ای که خودش باعث آزار جیمین شده بود.
دوباره تمام حس های بد و ناکافی بودن بهش هجوم اورده بودن و جونگکوک همون پسر غمگینی بود که مجبور میشد به تنهایی در برابر همه ی اون خودخوری ها و افکار ناراحت کننده ب ایسته و مثل همیشه شکست بخوره.
با صدا زدن های متعدد تهیونگ سرش رو بالا گرفت و با و در حالی که با چشم های متعجب بهش زل زده بود سری تکون داد.
تهیونگ:چند بار صدات کردم...باز داری به چی فکر میکنی که توی هپروتی؟به جیمین؟
معلومه دیگه منم چنین دوست پسری داشتم بیست و چهارساعته بهش فکر میکردم
جونگکوک اخمی کرد.
تهیونگ:باشه باشه حالا لازم نیست اینقدر اخم کنی و با نگاهت من رو از وسط نصف کنی،من خودم یونگیم رو دارم و با هیچکس توی این دنیا عوضش نمیکنم!
جونگکوک نگاهش رو به زمین دوخت،شاید میتونست با تهیونگ مشورت کنه و ازش کمک بگیره،اما اگه تهیونگ مسخرش میکرد چی؟یا اگه فوری میرفت به جیمین حرفی میزد؟باید چیکار میکرد؟
نفس عمیقی کشید و بلاخره به حرف اومد.
جونگکوک:هیونگ؟
تهیونگ با تعجب بهش نگاه کرد،هیونگ؟جونگکوک هیونگ صداش کرده بود؟عجیبه!
تهیونگ:بله؟
جونگکوک:یه مسئله ای هست...در واقع...میشه کمکم کنی؟
تهیونگ:کمک؟چیزی شده؟
جونگکوک:احساس میکنم تو میتونی بهم کمک کنی...البته امیدوارم...
تهیونگ کمی احساس نگرانی کرد یعنی چه اتفاقی افتاده بود که جونگکوک غد و لجباز برای کمک بهش رو زده بود.
تهیونگ:اگه بتونم کمکت میکنم،اول بگو چیشده... راجع به جیمینه؟
جونگکوک سری به نشونه تایید تکون داد.
تهیونگ:بریم توی دفتر جیمین صحبت کنیم اینجا ممکنه کسی حرف هامون رو بشنوه
جونگکوک:باشه الان کلیدش رو از فلیکس میگیرم...
چند دقیقه بعد
تهیونگ:خب میشنوم،چیشده؟
جونگکوک:چند روز پیش...
لعنتی چقدر سخته گفتنش...شب وقتی از پولاریس برگشتم خونه...جیمین خواست رابطه داشته باشیم و...
از چهره ی تهیونگ چیزی خونده نمیشد ولی جونگکوک حدس میزد به احتمال زیاد توی فکرش در حال کشتن و تیکه تیکه کردنش باشه.
تهیونگ:و؟
جونگکوک:همدیگه رو بوسیدیم...ولی وقتی خواستم پیش برم نتونستم ادامه بدم و کنار کشیدم...
جیمین وقتی وضعیت رو دید تعجب کرد و ناراحت شد،بهش گفتم میتونم جور دیگه ای بهش کمک کنم اما عصبانی شد و دعوا کردیم...دعوامون خیلی بد بود و خب به نظر میرسید خیلی جیمین رو رنجوندم...
تهیونگ ابرویی بالا انداخت.
تهیونگ:تو جیمین رو پس زدی و ناراحتش کردی؟! آیش دلم میخواد خفت کنم اما به خاطر جیم باید خودم رو کنترل کنم! درست و کامل توضیح بده چیشد و چیا گفتین...
جونگکوک همه چیز رو از اول و حرف هایی که گفته شده بود رو تعریف کرد.
تهیونگ:چرا علت اینکه نتونستی ادامه بدی رو بهش نگفتی؟
جونگکوک: ترسیدم و خجالت کشیدم! ...باید چی میگفتم؟اینکه اعتماد به نفسم رو جلوش از دست دادم؟
اینکه اگه براش کافی نباشم چی،اگه ازم زده بشه و دیگه دوستم نداشته باشه ترسیدم!...
خیلی های دیگه بهتر از من هستن،کسایی که اعتماد به نفس دارن و مثل یه بچه ی لوس و مامانی که هنوز افسردگی داره رفتار نمیکنن...
تهیونگ واقعا جا خورد، نمیدونست جونگکوک دچار افسردگیه!تازه رفتار اون اوایل و کلا رفتار های خاص جونگکوک براش معنی پیدا میکردن.
واقعا بابت چنین چیزی برای جونگکوک احساس ناراحتی میکرد و متاسف بود.
خودش با اینکه افسردگی نداشت اما چون گوشه گیر بود و علاقه ای به برقراری ارتباط با بقیه آدم ها نداشت افراد زیادی معتقد بودن افسردگی داره.
این موضوع همیشه آزارش میداد چون هر چقدر هم این رو براشون انکار میکرد کسی نمیپذیرفت.
تهیونگ:جونگکوک جیمین خیلی دوستت داره و مطمئن باش ازت زده نمیشه! تو باید ترست رو براش توضیح میدادی مطمئنم درکت میکرد
جونگکوک:اما...
تهیونگ:میدونم کار سختیه اما نگران نباش
جونگکوک:باشه هیونگ سعیم رو میکنم
تهیونگ:آفرین حالا پاشو بریم که همه توی اشپزخونه منتظرمونن
وقتی در رو باز کردن با مامور پلیسی مواجه شدن.
تهیونگ سوالی به مرد نگاه کرد.
مامور:آقای جئون جونگکوک؟
جونگکوک با چشم های متعجب جلوتر اومد.
جونگکوک:خودم هستم،مشکلی پیش اومده؟
مامور:جناب شما باید با ما به اداره بیاید
جونگکوک:چی؟! برای چی؟
مامور:شما...
جونگکوک:من هیچ جا نمیام!
مامور:لطفا مقاومت نکنید
تهیونگ:چیشده برای چی می خواید جئون جونگکوک رو ببرید؟!
مامور پلیس که از طفره رفتن و مقاومت جونگکوک خسته شده بود دستبندش رو بیرون اورد و به زور دور مچ جونگکوک بست.
جونگکوک از شدت شوک نمیتونست حرفی بزنه و کم مونده بود گریه کنه،برای چی اینجوری میبردنش اداره ی پلیس مگه اون چیکار کرده بود؟
تهیونگ:صبر کنید چرا اینجوری،جونگکوک خودش میاد!...لطفا دستبند رو باز کنید...اینجا محل کارشه و این طرز برخورد باهاش جلوی بقیه کارکنان دست نیست!
مامور:شما درست و غلط رو بهتر میدونید یا ما که مرد قانونیم؟! لطفا برید کنار و بیش تر از این مانع نشید وگرنه مجبور میشم شما رو هم ببرم
تهیونگ مضطرب پوست لبش رو کند اونجا چه خبر بود؟
تهیونگ:حداقل بگید برای چی میبریدش؟!
مامور:ازشون شکایت شده
تهیونگ:شکایت؟از طرف کی؟!
مامور:آقای پارک!
جونگکوک بلاخره به حرف اومد.
جونگکوک:چی؟ آقای پارک؟!
•سلام بلوبری های من🫐حالتون چطوره؟مرسی بابت تموم پیام های دوست داشتنی این چند وقت و اظهار دلتنگیتون🥰سعیم رو میکنم دوباره به روند قبل برگردم و زودتر آپ داشته باشیم(البته شما هم باید حمایت کنید و در کنارم باشید😃)
بوی دردسر میاد😬🚶🏻♀️...کوکی بیچارمونم که یه روز خوش ندید😑🤦🏼♀️
ووت و کامنت یادتون نره💖💛