Y.O.L.O [L.S]

By eris_e0

8.3K 1.5K 781

𝖸.𝖮.𝖫.𝖮 : 𝖸𝖮𝖴 𝖮𝖭𝖫𝖸 𝖫𝖨𝖵𝖤 𝖮𝖭𝖢𝖤 لویی تاملینسون پسر خوب مدرسه، و هری استایلز دردسرساز مشهور د... More

1
2
3
4
5
6
7
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27

8

261 55 7
By eris_e0

روز بعد با سیاهی وحشتناک زیر چشمام به مدرسه رفتم.  دیشب به سختی تونستم بخوابم، بخاطر اینکه دیروز مرتکب چنین گناه بزرگی شده بودم. اما نمی‌دونستم که گناهم بیشتر از اینه که بازداشت رو کنار گذاشتم یا اینکه واقعاً از این تصمیم پشیمون نیستم. خیلی لذت بردم، فقط میخندیدم و بازی میکردم بدون اینکه استرسی در مورد آزمون ها، نمراتم، والدینم داشته باشم ... و نمیتونستم لبخند زیبای هری و صدای خنده ای که تمام شب تو سرم مونده بود رو فراموش کنم.

" من مسخرت نمیکنم فقط باورم نمیشه اینقدر کیوتی."

ناله ای بیرون دادم که صداش برای صدمین بار تو مخم پیچید و پیشونی ام رو به میز کوبیدم. بعضی از دانش‌آموزا تو کتابخونه چپ چپ نگاهم کردن.

با خجالت زمزمه کردم "متاسفم" و فراموش کردم که تو کتابخونه ام.

النور بهم نگاه کرد و ابروش رو بالا انداخت. 

"چی شده؟"

زمزمه کردم "هیچی."

همچنان احساس گناه میکردم که بهش در مورد شرط بندی نگفته بودم.

اخم کرد"تو سی دقیقه گذشته لب پایینت رو هی گاز میزنی و به یک تکه کاغذ خالی خیره شدی، پس واضحه که یه چیزی شده." 

"هنوز از بازداشت شدن ناراحتی؟"

"اوم، آره" دروغ گفتم. 

صورتش ناگهان توهم رفت. 

"هری برات قلدری میکنه؟؟"

"ن-نه، اینطور نیست، واقعا نیست."

النور لب هاش رو بهم فشار داد و صندلی اش رو به صندلی من نزدیک تر کرد تا به یادداشت های من نگاه کنه.

تعجب میکنم که چرا قلبم به سرعت وقتی هری اینقدر بهم نزدیک بود نمیتپه. شاید من فقط عصبی بودم چون اونو به خوبی نمیشناختم. آره، احتمالاً به همین دلیله.

"لویی؟"

"هوم؟"

در عرض یک ثانیه با بیرون آوردن پاکت سیگاری که فراموش کردم از جیبم بیرون بیارم، لبخندم ناپدید شد.

"این چیه؟!"

"شیششش"

با صدای بقیه دانش اموزا ساکت شدیم

"میتونم توضیح بدم"

اما النور چند ثانیه فاصله داشت تا از عصبانیت منفجر بشه.

سریع مچش رو گرفتم و قبل از اینکه ما رو بیرون کنن از کتابخانه بیرون کشیدمش. نگاه عصبی چشماش باعث شد بدنم از ترس بلرزه. 

با صدای ریز زمزمه کردم"النور اون چیزی که تو فکر میکنی نیست "

"اوه واقعا؟ چون مطمئناً شبیه همون چیزیه که من فکر میکنم به نظر میرسه." 

" من سیگار نمیکشم "

خوب جدا از اینکه یک بار سیگار کشیدم ولی فقط همون یه بار بود ! 

"اونا مال من نیستن."

"اوه، پس حدس می‌زنم مال مدیره." 

"لویی-"

" مال هریه." 

عصبانیت روی صورتش کم کم با پلک زدن به گیجی تبدیل شد.  "چی؟"

نگاهم رو به هرجابی جز صورتش میچرخوندم و با آستین هام که از جلوی مچ دستم رد شده بودن بازی کردم. هنوز نتونستم در مورد شرط بندی بهش بگم، اون و زین عصبانی میشن ازم، و حتی ممکنه به پدر و مادرم بگم

"بعد از بازداشت اون با عجله رفت و پاکت سیگارش رو ول کرد. اتفاقی من دیدمش و گرفتم تا بدم بهش..واقعاً میخوام بدم به خودش"

"پس واقعا اینها مال تو نیستن؟" 

"تو سیگار نمیکشی؟"

دوباره سرمو تکون دادم.

"راستش رو بخوای لویی باعث شدی تقریباً سکته کنم، می‌دونی که سیگار چقدر برات بده."

به سمت پاکت سیگاری که هنوز تو دستش بود نگاه کردم و یادم اومد که هری چطوری ازم خواست که از بچش مراقبت کنم. 

"بده باید بدمش به هری"

دستم رو دراز کردم که پاکت رو بگیرم که خودش رو کنار کشید.

"من به اون پسر اعتماد ندارم. اون با ما فرق داره."

ابروهام کم کم بهم نزدیک شد. پرسیدم"فرق؟"

" آره ما بچه های خوب مدرسه ایم .افراد سمی مثل اون فقط تاثیر بدی دارن، فقط در آخر صدمه میبینی. یادته که لوک باهات چیکار کرد؟"

"خب هری بهتر از اون نیست و اگه خیلی بهش نزدیک شی، اون همون کاری می‌کنه که بقیه باهات کردن"

با صدای ضعیفی زمزمه کردم "این درست نیست." 

"من نمیدونم تو بازداشت بین شما دو نفر چی میگذره، اما اگه اون خیلی صمیمی رفتار میکنه، احتمالاً فقط برای سوء استفاده از توعه چون تو خیلی پسر خوبی. خیلی خوب." 

وقتی تک تک کلماتش رو تجزیه و تحلیل کردم لرزیدم، احساس سنگینی میکردم.

میخواستم باهاش ​​بحث کنم بهش بگم هری فرق داره مثل لوک یا بقیه بچه های دیگه نیست ولی واقعا اینطور بود؟ 

"فقط فراموش نکن که کی هستی" و قبل از برگشت به کتابخونه، فشاری به شونه ام اورد.

درسته، من لویی تاملینسون بودم، پسر خوبی که از بدی ها دور میمونه. اوضاع همین طور بود و قرار بود همه چیز اینطور باشه…

~~~

تو بازداشت بودم و با نگرانی با مدادم دست و پنجه نرم می کردم و مدام به ساعتم نگاه می کردم.  عقربه دقیقه روی 30 ایستاد و من به سمت در نگاه کردم اما هیچکس داخل نشد .

اون معمولاً تا الان اینجا بوده. نه شاید فقط چند دقیقه دیر کرده . اما با گذشت یه ساعت هری نیومد. بازداشت بدون اون خالی و خشک بود و من حتی نتونستم اونقدر درس بخونم چون منتظر اومدنش بودم و مدام به ساعت و در نگاه میکردم.

با احساس ناامیدی و ناراحتی به خونه رفتم. با پدر و مادرم شام خوردم. همون گفتگو و سوال خسته کننده.  طبق معمول قبل از تموم شدن بشقاب به اتاقم رفتم . 

اما به دلایلی همه چیزی که سال ها برام یکنواخت بود، خسته کننده شده بود.

پشت میزم نشستم و شروع کردم به درس خوندن ولی گوشیم زنگ خورد. چشمام درخشید و میخواستم با زین صحبت کنم چون اون همیشه میدونست چطوری بهم روحیه بده، اما ابروهام توهم رفت که دیدم یه ناشناس بهم زنگ زده.

فوراً فهمیدم هری عه. هر چقدر خواستم بردارم و ازش بپرسم که چرا امروز نیومد ولی به این نتیجه رسیدم که بهتره جواب ندم. من اجازه نداشتم بعد از مدرسه با کسی تماس بگیرم و فقط زمانی که زین بود جواب میدم. در ضمن بعد از صحبت های النور هنوز نمیدونستم چه حسی نسبت بهش داشته باشم و گوشیمو رو حالت سایلنت گذاشتم و به درس خوندن ادامه دادم . روز بعد هری دوباره برای بازداشت نیومد. و این زمانی بود که من واقعاً نگران شده بودم و به این فکر کردم که ممکنه اتفاق بدی افتاده باشه. شاید باید دیشب جواب تلفنش رو میدادم . 

بعد از شام روی تختم نشستم و شروع به خوندن کتاب کردم اما به نظر نمیرسید تمرکز داشته باشم. داشتم کلمات رو می خوندم اما ذهنم چیزی رو پردازش نمیکرد، بنابراین مجبور بودم مدام به عقب برگردم و صفحات رو دوباره بخونم. آهی از سر ناامیدی کشیدم و تسلیم شدم و سرم رو به عقب کج کردم.
چرا اینجوری شدم ؟چرا تنها چیزی که میتونستم بهش فکر کنم هری بود؟

به کیوی نگاه کردم (اره اسم پاندای عروسکی جدیدم رو کیوی گذاشتم) و روی تختم نشستم و به چشمای سیاه و سفیدش خیره شدم.

زمزمه کردم"به نظرت باید چیکار کنم؟" 

"فکر میکنی هری آدم بدیه؟ باید ازش دور بمونم؟" 

اگه اون واقعاً فقط برای سوء استفاده از من رفتار دوستانه ای داره، واقعاً بشقاب اسپاگتی رو روی دزیره میریخت؟ برای آرکید پول میداد و در ازاش چیزی نمیخواست؟ شمارمو می‌گرفت؟ 

"اما همه نزدیکام مدام بهم میگن که اون تأثیر بدی روم داره و من باید ازش دور باشم. تو چطور؟ به نظرت چیکار کنم؟  "

زمزمه کردم"نمی دونم فقط میدونم که بودن کنارش باعث میشه یه جورایی احساس خوشحالی کنم "

اینکه چطوری لبخند میزنه و میخنده که انگار فردایی وجود نداره..من قبلاً چنین کسیو ندیده بودم و ... من اینو درموردش تحسین میکنم چون این چیزیه که من خیلی میترسم. اون نمیتونه آدم بدی باشه، نه؟ 
من چرا دارم با یه حیوان عروسکی صحبت میکنم؟ 
حتما دارم دیوونه میشم 

کیوی رو با ناراحتی پرت کردم کنار و لبهام رو بهم فشار دادم. بعد از چند ثانیه به سرعت از رختخواب بیرون اومدم و کیوی رو برداشتم و محکم تو سینه ام بغل کردم.

زمزمه کردم" متاسفم کیوی ، نمیخواستم بهت صدمه بزنم " و دستی به سر نرمش زدم تا مطمئن شم حالش خوبه..

فکرکنم واقعا دارم دیوونه میشم!!

𝘦𝘳𝘪𝘴..

Continue Reading

You'll Also Like

IN MY ARMS By larry.Stylinson

Historical Fiction

45.4K 7.7K 26
❌COMPLETE❌ #larrystylinson Harry top ژانر : رومنس :You can't talk to me . تو نمیتونی با من حرف بزنی :Why ? چرا :Because he hits me . اون منو میزنه...
34.2K 5.8K 17
*ویرایش نشده* [ C o m p l e t e d ] این یه شب آروم توی ایستگاه آتش نشانی بود، ساعت 1:30 نیمه شب بود، همه بعد از یه روز طولانی خوابیده بودند تا اینکه...
124K 15.3K 55
یک شب بارانی. یک امگای فراری. یک کودک که تنها دلیل زنده ماندنش است. و کلبه‌ای در اعماق جنگل که قرار نبود پناهگاه هیچ‌کس باشد. جونگکوک برای نجات خودش...
55.2K 9.1K 28
◄کاپل ها : چانبک ، کریسهو ، کایسو ◄ژانر ها : عاشقانه ،فلاف ، انگست ، اسمات ◄وضعیت : فیک بلند | هپی اند *این فیکشن سال 2017 نوشته شده * ...
Wattpad App - Unlock exclusive features