دو سال بعد*
_______________________
Jimin's POV:
داهیون رو توی تختش گذاشتم و به صورت غرق خوابش خیره شدم...
پسرم با اینکه یک سال و خورده ای بیشتر نداشت ولی معلوم بود که قراره مثل پدرش یه الفای قوی باشه.
اون میشه جانشین پدرش و من میتونم از همینجا بهش افتخار کنم.
از وقتی اون اومده بود زندگیمون تغییر کرد.
دیگه همش درگیر مسائل کشور نبودیم... یعنی در واقع من نبودم.
سر هر دومون بیشتر با داهیون گرم بود.
اون با اینکه سنی نداشت ولی معلوم بود پسر شیطونیه و همش هم سر و صدا میکرد... تا یه لحظه بهش نگاه نمیکردم نق میزد و گریه میکرد... خیلی توجه من رو میخواست.
رابطه ش با یونگی هم عادی بود ولی یه جورایی به من وابسته شده بود.
میترسیدم این وابستگی از بین نره چون اینجوری فقط خودش آسیب میبینه.
_آا....
با صدایی که سمت تخت اومد برگشتم و فهمیدم داهیون بیداره.
_تو چرا آروم نمیگیری پسر...
با درموندگی گفتم و پتوشو صاف کردم.
با پاهاش لگد زد و پتو رو کنار انداخت.
تو جاش نشست و دستاشو به سمتم دراز کرد.
لبخند زد و من نفس خسته ای کشیدم... داهیون رو تو بغلم گرفتم.
تو گوشم جیغ کشید و من به خاطر صدای نزدیکش که تقریبا تمام اعصاب گوشم رو پاره کرده بود دستمو رو گوشم گذاشتم.
_جیغ نکش میریم بازی میکنیم فقط جیغ نکش!
با التماس گفتم و اون برای بار چندم خندید.
اونو رو زمین گذاشتم و دستش رو گرفتم.
نباید همش تو بغلم نگهش میذاشتم باید یاد میگرفت خودش روان تر راه بره.
_بیلون...
به سختی گفت و من بهش خندیدم.
بیرون اولین کلمه ای بود که اون یاد گرفت بگه. بچه های دیگه اول میگن مامان... بعد میگن بابا. این میگه بیرون.
عاشق باغ یونگی بود... هر روز میرفتیم اونجا اون یا گِل بازی میکرد یا مورچه ها رو دنبال میکرد.
برای خودش سرگرمی درست کرده بود.
به سمت باغ رفتیم و اون هر لحظه اشتیاقش بیشتر میشد.
نگاهم از دور به اقامتگاه هوسوک افتاد.
حدود بیست نفر جمع شده بودن اونجا و به نظر نگران میومدن... هر چند که از دور چیزی معلوم نبود...
_داهیون... بیا بریم پیش عمو کوکی...
به داهیون گفتم و اون غر زد.
_نه...! بیلون!!
بلند گفت و من اونو بلندش کردم... چه اتفاقی افتاده بود؟
سریع به اتاق جونگکوک رفتیم و من در زدم.
کوک در رو باز کرد و یونهی هم بدو بدو دم در اومد.
اونا هم تو قصر زندگی میکردن... با تهیونگ... از طرفی یونگی به تهیونگ یه کار توی قصر داد تا همینجا بمونن چون من تحمل دور شدن از جونگکوک رو نداشتم. مادرم هم همینطور.
_چی شده جیم؟
_سلام...
یونهی با خجالت به داهیون گفت و داهیون هم سر تکون داد.
_سلام یونهی...
گفت و براش دست تکون داد.
رابطه ی عجیبی بین این دو تا بود.. به نظر میومد داهیون خیلی دلش میخواد به یونهی نزدیک بشه و از طرفی یونهی ازش خجالت میکشید.
_نمیدونم.... چند نفر دور اتاق هوسوک جمع شدن... میخوام ببینم چه خبر شده... میشه داهیون رو نگه داری؟
گفتم و داهیون رو یه کم جلو بردم.
_حتما... بیا اینجا داهیون... با هم بازی کنین...
گفت و داهیون به من نگاه کرد.
_بیلون؟
_بعدا میبرمت عزیزم...
گفتم و بعد به سمت اتاق هوسوک راه افتادم.
سریع خودمو به اون جمعیت کوچیک رسوندم ولی چیز وحشتناکی رو دیدم.
جسم هوسوک با لباس خواب سفید رنگ رو زمین بود و کاملا خونی شده بود.
چند نفر داشتن روش ملافه های سفید رنگ مینداختن... و وقتی صورتش رو پوشوندن بدنم لرز گرفت.
_هوسوک....؟
با صدایی که میلرزید گفتم و جلو رفتم.
جلوی جنازه نشستم و همه عقب رفتن.
_هوسوک... چی شد....؟ چرا... چرا به این روز افتادی؟
با گریه گفتم و چانیول رو دیدم که به سمتم میاد.
_این نامه رو هوسوک کنار تخت گذاشته بود... نوشته بود برای شماست پس بازش نکردیم...
گفت و نامه رو به من داد.
با دستایی که میلرزیدن نامه رو گرفتم و بازش کردم.
"از طرف هوبی به مینی...
جیمین... ازت معذرت میخوام که دوست خوبی نبودم و خیانت کردم... هر چقدر ازت معذرت خواهی کنم کافی نیست... ولی بدون از صمیم قلبم پشیمونم... امیدوارم منو ببخشی... هر چند کار سختیه...
یه خواهشی ازت دارم... چانگوو رو به تو میسپارم جیمین.. البته مجبور نیستی... این فقط یه خواهشه... نمیخواستم ترکش کنم... نمیخواستم ترکت کنم... ولی مجبور بودم...
روحم اینجا بود و قلبم تو یه دنیای دیگه... نمیخواستم بدنم دو قسمت شده باشه که یکیش اینجاست و یکیش جای دیگه... میدونم حماقت بود... ولی دیگه نتونستم تحمل کنم...
ترک کردن چانگوو برام سخت ترین کار بود ولی بازم مجبور بودم... چانیونگ تو اون دنیا بود و من اینجا... نمیتونستم کنارش نباشم...
امیدوارم منو ببخشی و از طرفی خواهشم رو قبول کنی... چانگ وو رو هر جور که خواستی بزرگ کن فقط نذار دست آدم بدی بیوفته... اونم مثل ما ها یه امگا عه و شکننده... نذار بلایی که سر من اومد سر اون هم بیاد... نمیخوام مثل من ضعیف باشه پس از پیشش رفتم... آخرین امیدم تویی... با اینکه خیانت کردم ولی میدونم چه قلب مهربونی داری... پس خواهش میکنم... مراقب چانگ وو باش... بزار سالم بزرگ شه... مثل خودت...
هوسوک"
با هر کلمه ای که میخوندم قطره اشک جدیدی از چشمام پایین میریخت.
هوسوک به خاطر چانیونگ خودکشی کرده بود... اون از اینجا رفته بود که کنار عشقش باشه...
اون میدونست چانیونگ دوستش نداره ولی بازم اونو انتخاب کرده بود....
کارش حماقت بود... ولی بهش حق میدم... مگه چقد یه نفر میتونه تحمل کنه؟
_چانگوو رو مثل پسر خودم بزرگ میکنم هوسوکا... قول میدم اون یه امگای قوی و خوشبخت بشه... تمام تلاشم رو میکنم...
با گریه جلوی اون ملافه ی سفید گفتم و نامه رو روش گذاشتم.
چانیول دستشو رو شونه م کشید و من بینیمو بالا کشیدم.
_خودکشی بوده... به خاطر دوری از شاهزاده چانیونگ...
گفتم و چانیول با تعجب بهم نگاه کرد.
_چانگوو از امروز پسر منه...
زیر لب گفتم و از جام بلند شدم.
به سمت اتاق هوسوک رفتم و تونستم چانگ وو رو ببینم که آروم روی تخت خوابیده.
برش داشتم و بوسه ای رو گونه ش گذاشتم.
اون پسر حقش نبود تو این سن به طور کامل یتیم شه... ولی نمیذاشتم بفهمه... اون باید مثل هر بچه ی دیگه ای بزرگ میشد... اون بچه لیاقتش رو داشت که مثل داهیون من بزرگ شه پس این کار رو براش میکنم.
به اتاق خودم رفتم و چانگوو رو روی تخت گذاشتم.
اون پسر بی خبر از همه جا آروم خوابیده بود... ولی میذاشتم تا آخر عمرش بی خبر بمونه.
بذار فکر کنه پسر من و یونگیه... چون هست...
از امروز ما دو تا بچه داریم... داهیون و چانگ وو...
_جیمی چی شده؟
صدای یونگی از پشت سرم اومد که باعث شد سرم رو برگردونم سمتش.
علامت دادم ساکت باشه و بعد خودمو تو بغلش انداختم.
_یونگی.... هوسوکم رفت....هوسوک رفت و تنهام گذاشت....
با گریه تو بغلش گفتم و اون دستشو رو کمرم کشید.
_آره اینو شنیدم جیمی... خیلی ناراحت شدم...هوسوک خیلی افسرده و تنها بود... این زندگی حقش نبود...
گفت و من آروم سر تکون دادم.
_یونگی...
_همم؟
_قول میدی... چانگ وو پسر ما باشه؟
گفتم و اون ابروهاشو بالا داد.
_منظورت چیه؟
_چانگوو خونواده ای نداره... از طرفی هوسوک خواسته مواظبش باشم... تو نامه ش گفته بود... نمیخواد زندگی چانگوو مثل خودش بشه... قول میدی که چانگوو و داهیون رو با هم بزرگ کنیم؟
گفتم و یونگی چند لحظه تو چشمام خیره شد بعد آروم سر تکون داد.
_باشه عزیزم... هر چی تو بگی... ولی گریه نکن... اون خودش انتخاب کرد که بره... میخواد کنار چانیونگ باشه...
یونگی آروم در حالی که انگشتش رو روی گونه م میکشید گفت و من بینیمو بالا کشیدم..
_نمیتونم یونگی... از همین الان دلم براش تنگ شده....
'پایان'
💙🕯️💙🕯️💙🕯️💙🕯️💙🕯️💙
سلاممممممممممممممممم
پس از غیبت کبری نانای اصغر و صغری نانای افعل و فعلا
بلاخرههههههه اومدممممممم😂🤙
چطورینننننن؟
امتحاناتون تموم؟؟؟؟
مال من که تموم شد بلاخرههههههههه
از امروز فیک نغه و اون یکی فیکم که اسمشو یادم نیست دوباره آپ میکنم😂🤝
خیلی ممنون که تا اینجا باهام بودین
با تموم مشکلات و دیر اپ کردنا و این وقفه زیادی که تو خرداد داشتم
و خیلی ممنون که ووت دادید کامنت گذاشتید و...
دوستتون دارمممممممم💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜
تا فیک های دیگر بدرود:) 💜