Humiliate Me | تحقير

Por misterallenwrites

49.7K 650 105

با هر ضربه‌ای که به پشتم میزد و بی‌رحمانه اسپنکم می‌کرد ، مقاومتم رو بیشتر میکردم که کمتر بلرزم. درست مثل یه... Más

ONE | A BAD NEIGHBOR | A GOOD LOVER
TWO | THE SHOCK
THREE | ABUSE ME
FOUR | PAIN, PAIN & PAIN
FIVE | SHE'S BACK
SIX | 5 MINUTES
SEVEN | "NORMAL"
EIGHT | DAY 1
NINE | OBEY
TEN | TEMPTATIONS
ELEVEN | A DIRTY PIG
TWELVE | COFFEE
THIRTEEN | "The Scent of a Woman"
14 | Four Days Later ...
16 | It Burns
17 | Overthink
18 | Training
19 | Rules
20 | My Bitch
21 | Home Sweet Home
22 | The Second Sex
23 | Salty and Wet
24 | Exposed
25 | Face it, Whore
26 | Feverdream
27 | Don't fight it
28 | 3:07 AM
29 | The Devil's Dilemma
30 | Spoiled
31 | Yes, Mistress
32 | The End of The Line
33 | No Regrets
34 | Flashbacks in Chaos
35 | Of Love & Ashtrays
36 | It's a Full-Time Job
37 | Pause & Play
38 | Mommy Issues

15 | A Room For Three

1.1K 15 3
Por misterallenwrites

سکوت.
سکوتِ بی‌نقص راهروها، آروم آروم جاش رو به صدای دورِ مرجان می‌داد که انگار با کسی صحبت می‌کنه. ثانیه‌های زیادی گذشت و من دوباره توان این رو در خودم یافتم که چند بارِ متوالی به در بکوبم : [تق، تق، تَ...]

«س ... سلام.»
«سلام. شما؟»
زن جوانی بود با موهایی نسبتاً کوتاه، و ظاهری مرتب که خیلی شبیه به مرجان جلوه می‌کرد.
گفتم: «من، من آرمینم. مرجان جون هستند؟»
«عه، آقا آرمین شمایی؟ خوشوقتم آقا! خوشوقتم از آشناییتون.»
با تردید زیاد جواب می‌دادم: «آم ... مرسی ... متشکرم ... ببخشید ولی من شما رو ...»
«من لیلی‌ام، عزیزم. خواهر مرجان. بیا تو.»

نسبت به تصوری که می‌شد از این خانواده‌ی عجیب و غریب داشت، لیلی بر خلاف خواهرش خیلی مهربون و مهمون‌نواز به نظر می‌رسید. به محض وارد شدنم، دوباره بوی عود و هزار و یک عطر ناشناخته در هوا موج می‌زد، و من با نگاه تشنه‌ام به دنبال خانوم می‌گشتم.

«به به ... چه عجب ... تشریف آوردند شا‌دوماد؟»

یک نگاه سریع به اتاق مهمان کافی بود تا ببینم میسترس مرجان، با همان ابهت همیشگی‌اش‌ روی صندلی نشسته: یک پا روی پای دیگر، جوراب نایلونیِ ساق بلند، دامنی مشکی، کتاب به دست، و مثل همیشه انگار حضور من در اتاق برایش اهمیت زیادی ندارد.

«سلام، خانوم.»

به اشاره‌ی انگشت، فهمیدم که باید کنار صندلی زانو بزنم. هنوز حتی خبری از ارتباط چشمی نبود و همچنان خط‌های کتابش را به حضور من ترجیح میداد.

و این دروغ نیست اگر ادعا کنم چیزی حدود ده دقیقه، ثابت، روی دو زانو و خیره به صورت میسترس نگاه کردم تا بالاخره کتابش رو کنار بگذاره. رمانی ژاپنی بود از موراکامی، با عنوان "مردان بدون زنان"، و من به محض زانو زدن، متوجهِ عنوان انگلیسیِ پشت جلد شده بودم. اوه، البته ... آمریکا زندگی کردنِ خانوم باید هم اینجور خودش رو نشون میداد. رمان خوندن به این زبان که دیگه چیز خاصی نیست. ده دقیقه‌ی کامل – شاید هم بیشتر – باید می‌گذشت و من کنار تخت سلطنتِ ملکه، ثابت، زانو زده بودم. توی این مدت می‌شد حضور لیلی و رفت و آمدش به اتاق‌ها رو کاملاً احساس کرد. صدایی شبیه به کفش پاشنه بلند، سایه‌های روی دیوار، و این احساس معذب بودنی که در حضور یک‌نفر غریبه پیش خانوم بودم، کمی آزارم می‌داد. این‌ها به کنار، انگار به دلایل بیهوده و غیرقابل توصیفی، جرأت نمی‌کردم نگاهم رو از مرجان برگردونم. تصورم این بود که شاید با این کار بیشتر توی دردسر بیوفتم و اگر جای میسترس بودم، این رفتار یکجور "بی‌علاقگی" یا "بی‌توجهی" محسوب می‌شد. خیلی دارم فکر می‌کنم، نه؟

کتابش رو بست، خمیازه‌ای کشید و گفت: «این مرد واقعا شاهکاره. وقتی ترجمه‌ی انگلیسیش اینقدر به دل آدم میشینه، دیگه ببین اصلِ ژاپنی‌اش چیه!»

و بالاخره رو به من کرد: «مگه نه پسر خوب؟»
«بله بله ... و برعکس، ترجمه‌های فارسیش اصلا درست و حسابی نیست، خانوم. حق با شماست.»
لبخند کوچکی اطراف لب‌های مرجان نقش بست و خطاب به لیلی گفت:

«ببین؟ نگفتم؟ پسر به این خوبی. کتاب هم میخونه. درسش عالیه. به موقع‌اش هم میاد کونِ خانومش رو میلیسه و آخ نمیگه. برعکس اون نره غول‌های حشریِ کودن.»
«حالا اینقدرم که تو میگی بد نبودن، مرجان.»
«چی چی بد نبودن؟ پسره برگشته میگه ببخشید میشه تهِ سشن شما رو بکنم؟ میشه وقتی باهام حال کردید آخرش بکنمتون؟ تازه همچین احترام هم میذاشت و میگفت "بکنمتون". کثافت الاغ.»

دستش رو جلو آورد و کمی خم کرد تا من بی‌اختیار انگشتاش رو ببوسم. آروم و بی‌عجله مشغول بوسیدنش شده بودم و این کار برام آرامش خاصی داشت. رفته رفته حس می‌کردم تمام ترسم از بابت امروز بیخود بوده و مرجان شاید تنها بخاطر دیر جواب دادن عصبانی شده بود.

«ولی بدیش میدونی چیه خواهر؟ وقتی مثل امروز گوه‌کاریاش بالا میگیره، دیگه باید تمامِ خوبی‌هاش رو بریزی دور، و اونوقت تا میتونی عذابش بدی تا آدم بشه.»

دوباره به خودم لرزیدم و همه‌ی اون حالات مضطرب همیشگی شدت گرفت.

«آهای ... گفتم بس کنی؟»
«ببخشید ... ببخشید خانوم.»
«واسه چی وایسادی؟ مگه دفعه پیش نگفتم تا وقتی دستم تکون نخورده میبوسی؟»
«گفتید خانوم ... ببخشید.»
«یادت رفته؟ چهار روز نبودم خیلی چیزها یادت رفته گل پسر.»
«عذر میخوام.»
ناگهان با پشت همون دست که بوسیده می‌شد، کشیده‌ی جانانه‌ای به صورتم خوابوند و دوباره دستش رو جلو آورد:
«باز که زر زر اضافی کردی آرمین. نگفتم تا وقتی ازت سوال نپرسیدم حرف نمیزنی؟»

دوباره نظم نفس‌هام بهم ریخته بود و از شدت ضربه‌ای که خیلی هم ناگهانی به صورتم نواخته بود، گیج بودم. چشمام کمی اشک شد، ترس و اضطراب یکبار دیگه به جونم افتاد و حالا حتی کنترل کلماتم رو هم نداشتم.

«گفتم یا نگفتم، احمق؟»
«بله ... بله، بله ... بله گفتید، خانوم. معذرت میخوام.»
می‌خندید و می‌گفت: «نه ... نه، اوضاع خیلی خراب‌تر از این حرفاس پسر خوب. این چند روز کافی بود تا ذات کثافتت رو یکبار دیگه رو کنی واسم.»
«خانوم امّا من ... آخه ...»
«آخه آخه آخه ... باز نالیدنش گرفت. چیه؟ شل و ول حرف نزن حالم بهم میخوره.»
«من متوجه نمیشم. چیکار کردم مگه؟»
دستش رو کشید و دو طرف صورتم رو با انگشتاش محکم فشار داد:

«دهنت رو باز کن ببینم ... بازتر ... آ آ آ ... بگو آ ... اوهوم ...»
با فشار دردناکی اطراف صورتم رو فشار میداد و مجبورم میکرد تا دهنم رو بیشتر باز کنم.
«یعنی حس نمیکنی بوی گندشو؟ هان؟ نمیبینی چقدر افتضاحه؟»
صورتش رو به قدری نزدیکِ صورتم کرده بود که حالا سوراخ‌های گشاد بینی‌اش فاصله‌ی کمی از دهانم داشت.
بو می‌کشید و می‌گفت: «بوی گوه میده این دهن. گوهِ داغ و تازه.» و بعد بلافاصله:
«لیلی! لیلی بیا اینجا ... بو کن ببین بد میگم خواهر؟ بوی گوه و فاضلاب نمیده این تو؟»
حالا به شکل تحقیرآمیزی داشتم صحنه‌ی نزدیک شدن و بو کشیدنِ دو زن رو تحمل می‌کردم. گردنم درد می‌گرفت و از آن زاویه‌ی خاص، هیکل هر دو ابهت خداگونه داشت. چهره‌هایی زیبا، سینه‌هایی چاق و بازوانی قوی، که مرا در پنجه‌های سختِ قضاوت خود می‌چلاندند و تحقیر می‌شدم.

«هومم ... چرا ... بوی خوبی نمیده اصلا مرجان جون.»
خانوم دوباره بو کرد و گفت: «گوه و کثافتِ من که نیست لیلی جان ... معلومه شا‌دوماد سرش حسابی توی کون خانومای دیگه فرو رفته که این شکلی بوش زده بالا...»
و ادامه داد: «از اون بدتر میدونی چیه؟ آقا فکر کرده ما بوی گوه خودمون رو نمیفهمیم ... بره از کون دختر همسایه تغذیه کنه و آب از آب هم تکون نمیخوره ...»

یک سیلی محکم دیگه به صورتم فرود اومد و این بار تعادلم رو از دست دادم. گیج و مبهوت از حرف‌هایی که می‌شنیدم، خیلی سریع گفتم: «نه ... نه اینطوری نیست. بذارید توضیح می...»
و دوباره یک سیلی دیگر.

«دهن که بی‌موقع باز بشه، میشه همین. میشه همین که تا چشم منو دور دیدی از کون بقیه میخوری و بی‌اجازه هم زر زر میکنی. آره ...» و بلافاصله سیلیِ داغ سوم روی صورتم نشست.

لیلی با آرامش دلسوزانه‌ای کنار مرجان ایستاده بود و بعد از سه بار سیلیِ دردناک بالاخره به حرف اومد.

«میگم مرجان جون ... حالا بذار توضیح بده ببینیم چی بوده قضیه؟ آخه پسر به این خوبی ... نه؟ توضیح بده آرمین جون. شاید ما واقعا چیزهای اشتباهی ازت دیدیم که قضاوتمون سرجاش نبوده عزیزم.»

این حجم از آرامش و خونسردی در برابر خشونت خواهرش، حالت مشمئزکننده و مشکوکی داشت. یکجورایی انگار رُل‌ها جابجا بود و مرجان از لیلی دستور می‌گرفت. آخ که من هنوز به حضور این زن عادت نکردم و باید جلوی یک غریبه اینقدر تحقیر بشم ... فاک.

«ها ... ببین ... ببین خودت. حالا که ازش میخوای حرف بزنه لالمونی میگیره. نه خواهر این همیشه کارش همینه ...»
با لحن محکمی گفتم: «نه! من به شما خیانت نکردم. من فقط ... من فقط برای کمک به دوستم اونجا بودم.»
«مگه من گفتم خیانت کردی؟»
«منظورتون همین نبود؟»
«تو شنیدی من بگم خیانت، خواهر؟»
لیلی سری تکون داد و لب‌هاش رو غنچه کرد. «نچ نچ ... نشنیدم عزیزم.»
«آخ که چه کودنی تو بچه ...»
«خانوم ...»
«گفتم از کونِ دختر همسایه خوردی و دهنت گوهیه.»
«خب ... نه، منظورتون ... منظور به مسئله‌ی امروزه؟ امروز صبح؟»
خیلی جدی گفت: «وا از من میپرسی؟ من که نمیدونم تا الان چند وعده گوه‌خوری کردی ... حساب کتاب اینجور کارها دست خودته پسر خوب.»
«من فقط داشتم به دوستم کمک میکردم. درباره پروژه‌ی دانشگ...»
«دوستت؟»
«بله ... بله خانوم.»
«دوستت کیه؟»
«ملیکا. دختر آقای آریان ... آقای آریان طبقه هفتم»
«میشناسم آریان رو ... خب؟»
«من و دخترش با هم بزرگ شدیم. جفتمون سالهاست اینجا همسایه‌ایم و با هم کلاس زبان و موسیقی میرفتیم.»
«ملیکا ... ملیکا دختر همسایه. اوهوم ... توصیفش میکنی این ملیکا خانوم رو؟»
«توصیفش کنم؟»
لیلی خندید و گفت: «مرجان جون توروخدا یه کم آرومتر کشیده بزن. بیچاره نمیشنوه دیگه.»
خانوم داد زد: «آی! منو نگاه کن کودن! میگم توصیفش کن این جنده رو.»
«ببخشید؛ خانوم ... چشم‌های قهوه‌ای داره، قدش کوتاهه ... یعنی ... کوتاهِ کوتاه نیست. از من کوتاه‌تره. لاغره. معمولاً مانتوهای تیره می‌پوشه و موهاش هم رنگ‌های خاص میزنه ... امروز که دیدمش بنفش بود ... یه نوع خاصی از بنفش ...»
«ای وای بمیرم چه رمانتیک! حالا لیلی جون؟ شما لطفاً اون دختری رو که امروز با آرمین دمِ در دیدی توصیف میکنی برامون؟»
«چشمهاش رو که ندیدم، عزیزم. ولی قدش کوتاه بود. البته بگما ... کوتاهِ کوتاه نه! ولی از این گل پسرِ ما کوتاه‌تر. لاغر بود و موهاش هم رنگ بنفش داشت. یه رنگِ خاص و خوشگلِ بنفش ...» و هر دو همزمان پوزخند زدند.
گفتم: «خب ... بله، درسته. و ما داشتیم ...»
مرجان بی‌توجه به من ادامه داد: «خب لیلی جون ... داره جالب میشه ... بعدش چی شد؟»
«هیچی عزیزم ... داشتن حرف میزدند ... حرف میزدند و بعد از چند دقیقه هم رفتند بالا.»
«که رفتند بالا...؟»
لیلی لب‌هاش رو گاز گرفت و با لبخند کوچولویی گفت:«آره فکر کنم رفتن توی آپارتمان دختره ...»
«ساعتِ چند بود؟»
«نُه .. نُه و نیم.»
«و کِی اومد بیرون؟»
«کِی اومد ... خدایا ... فکر کنم یازده اینطورا ... آره. همون موقع که شما گفتی برم از تو ماشین کیف قرمزه رو بیارم ...»

نه، این بازی قشنگ نیست. خوب نیست. حتی حالت جنسیِ خوبی هم نداره. این‌ها به کنار ... من دلم نمی‌خواست رابطه‌ی ما یک نفر سوم داشته باشه. دلم نمی‌خواست اصلا مرجان امروز برگرده. نمی‌خواستم بابت چیزهایی که کوچکترین ایرادی در اون‌ها پیدا نمی‌کنم، تنبیه و تحقیر بشم. لعنت ... اگر می‌شد از همون شب اول یه صحبت خوب و کاملی در مورد علایقم داشته باشم، امروز راحت‌تر بودم. بایدم اینکار رو میکردم. ولی ... ولی این انصاف نیست. و من اصلا نباید این ساعت از این روز رو این شکلی تلف کنم. نه ... حداقل دو ساعتی دیر کردم و دوستام هم احتمالا مهمونی رو بدون من شروع می‌کنند ...

و ناگهان سکوت.
سکوت مطلق و تصویرِ بی‌حرکت این دو زن، آروم آروم جلوی چشمام نقش می‌بنده. سوال و جواب‌ها تموم شدند، فضا آروم گرفته، و مرجان و لیلی هر دو من رو با حالت عجیبی نگاه می‌کنند. نه ... توروخدا بگید که من همه‌ی این حرف‌ها رو بلند بلند نگفتم. من فقط ... فاک، فاک فاک، فاک، فاک! 

Seguir leyendo

También te gustarán

28.8K 3.8K 36
"پایان یافته" خب راسیتش من نه به جادو باور داشتم، نه به تناسخ و این چرت و پرتا! هنوزم باورم نمیشه همچین چیزی اتفاق افتاده و من، پارک جیمین اعظم از...
3.7K 625 13
"گفته بودی من شازده کوچولوام میشه تو روباه من باشی من قول میدم هیچوقت ترکت نکنم" ^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬^¬ ENHYPEN COUPLE : SUNK...
22.7K 5.5K 19
کامل شده. •¬‌کاپل: چانبک •¬‌ژانر: هایبرید| امپرگ| فلاف| اسمات •¬‌خلاصه: چانیول با بی‌عقلی هایبریدی که به عنوان کادو براش رسیده بود رو تقدیم پسر عموش...
186K 25.6K 20
《کامل شده》 تهیونگ هیچوقت فکر نمیکرد کارما اینقدر بِچ باشه که بخواد با فرستادن یه خرگوش انسان نما توی زندگیِ کوفتیش عذابش بده...اما اون اشتباه کرد اشت...
Wattpad App - Desbloquea funciones exclusivas