شاید دیشب مست بود اما چیزی رو فراموش نکرده بود. هیچوقت فراموش نمیکرد و مطمئن نبود ویژگی خوبی باشه. دیشب جونگین رو ناراحت کرده بود و تا الان که ساعت 3بعداز ظهر بود حتی یه پیام هم بهش نداده بود.
کیونگسو بابتش ناراحت نبود، به تازگی متوجه شده بود لوس کردن جونگین تفریح خوبیه. پس اون میتونست راحت قهر کنه. کیونگسو بلد بود چجوری از دلش در بیاره.
دادگاه جنی فردا صبح بود و بخاطر همین سرشون شلوغ بود. جونگده رسما داشت توی دادگاه زندگی میکرد و مدام با وکیل تسخیری جنی صحبت میکرد. وکیل جوان و تازه کاری بود و این بهش استرس میداد.
چانیول و هیوجونگ سعی میکردن امارشون رو به روز کنن. دادستان صددرصد از کارت "مجرم باید تنبیه بشه" استفاده میکرد و جنی یه پرونده انضباطی افتضاح داشت. بزرگترین چیزی که تیم b 612 درمورد دادگاه یادگرفته بودن این بود که هیچوقت نمیتونی بفهمی قاضی به چی فکرمیکنه، برای همین همه توی تلاطم بودن.
همه به جز کیونگسو که با آرامش داشت کارش رو انجام میداد و به هیچ چیز جانبی فکرنمیکرد. نه به پرونده رنگین کمون، نه به پرونده جنی، نه به اینکه جنی دوست صمیمی جونگینه، نه به اینکه جونگین از دستش ناراحت شده. اون این ویژگی خوب رو داشت که وقتی موضوع کار بود فقط کار بود نه هیچ چیز دیگه ای.
با دادگاه تماس گرفت و مطمئن شد قاضی با حضور هیئت منصفه موافقت کرده. گزارش پرونده ای که به عنوان افسر تحقیقات درش حضور داشت رو تکمیل کرد. پزشکی قانونی هویت جسد رو تایید کرده بود. کیم سه جونگ، 19ساله که به عنوان همراه به یه تاجر چینی فروخته شده بود وسط درگیری به عنوان سپر انسانی ازش استفاده شده بود و مرده بود.
اون دختر توی مون لایت کار میکرده و دقیقا بعد از استعفاش به چین رفته بود. مون قاچاق انسان میکرد اما چرا نمیتونستن این موضوع رو ثابت کنن؟ مسخره بود. مسخره و دردناک.
به لبخند سه جونگ نگاه کرد. چطور یه لبخند به این روشنی میتونست اینقدر راحت از دست بره بدون اینکه کسی مجرم شناخته بشه؟
- من با افسر دو کار دارم
با شنیدن اسمش سرش رو بالا برد و با دیدن سهون ابروهاش بالا رفت: "سهون؟ اینجا چیکار میکنی؟"
- افسردو اینجا مهدکودکه؟
چانیول با تمسخر گفت و کیونگسو لبخند زد. سهون اما بی هیچ واکنشی به طعنه پلیس آدم فروش گفت: "باید با هم حرف بزنیم... تنها"
کیونگسو سرش رو به نشونه تایید تکون داد و صندلی کنار میزش برای پسر گذاشت: "چی شده؟"
آب دهانش رو قورت داد و به انگشت هاش خیره شد. تمام طول راه مصمم بود اما حالا که اینجا نشسته بود و به دوست پسر دوستش خیره شده بود همه چیز خیلی مسخره به نظر میومد. امیدوار بود کیونگسو کمتر جدیش بگیره. شاید اینطوری همه چیز راحت تر پیش میرفت: "اممم... من میخوام یه چیزی بگم"
دوباره آب دهانش رو قورت داد و نگاهش رو توی دفتر چرخوند. اون دفتر خیلی کسالت بار به نظر میرسید. هیچکس حتی بهش اهمیت هم نمیداد. خوب بود: "درمورد جنی..."
کیونگسو با نگاهی که میشد بهش اعتماد کرد بهش خیره بود. این یکجورهایی خیالش رو راحت میکرد: "قسم بخور که به هیچکس نمیگی..."
کیونگسو با دقت به سهون که مضطرب و گیج بود نگاه کرد. نمیتونست این کار رو بکنه. سرش رو به نشونه منفی تکون داد. سهون برای یک لحظه متوجه شد روبه روی یه پلیس نشسته. میخواست گریه کنه. این چه غلطی بود که داشت میکرد؟ رفته بود پیش پلیس تا بهش بگه اونی که جنی رو سر ماجرای ماری جوانا لو داده احتمالا همونیه که بهش حمله کرده؟ از کجا این خزعبلات رو پیدا کرده بود؟
نفسش رو مقطع بیرون داد و لبش رو از داخل گزید. واقعا مغزش رو از دست داده بود. از جا بلند شد و زیرلب گفت: "فراموشش کن" و بعد خیلی سریع بیرون رفت.
کیونگسو باتعجب به سهون که هرلحظه دورتر میشد نگاه کرد. این بچه ها چرا اینقدر عجیب بودن؟ گزارشش رو روی میز هیوجونگ گذاشت و گفت: "حس میکنم موضوع مهمیه... میرم دنبالش"
چند لحظه بعد جلوی سهون رو نزدیک خیابون گرفت و ازش خواست به یه کافه برن تا راحت تر حرف بزنن. سهون هنوز گیج بود. چیزی در انتهای وجودش درمورد این موضوع ترسیده بود اما گفتنش هم ترسناک بود. از طرفی حتی مدرکی برای این حرف نداشت و اون از اتفاق های پیچیده متنفر بود.
کیونگسو نمیدونست جریان چیه اما حس ششمش بهش میگفت این مسئله مهمه. حتی دلیلش رو نمیدونست اما این کار رو کرد.
سهون مدام نگاهش رو توی کافه میچرخوند. مسخره بود اما اون وسط داشت فکرمیکرد این مدل کافه های آروم با تناژ رنگی سفید شیری دقیقا توی استایل مین آه ست.
کیونگسو بهش خیره بود و تمام حرکاتش که نشان از سردرگمی و اضطراب بود رو زیر نظر گرفت. سعی کرد اطمینان بخش باشه: "سهون؟ میخوای شروع کنی؟"
- مطمئن نیستم بخوام بهت بگم
- چرا؟
- چون تو یه پلیسی...
زمزمه کرد و نگاهش رو به گل های صورتی روی میز داد. کیونگسو نگران تر شد. کمی آب خورد و لیوان سهون رو هم کنار دستش گذاشت: "یکم بخور... بهت کمک میکنه" بعد دست هاش رو توی هم قفل کرد و گفت: "من این بیرون دوست پسر جونگینم و تو دوست صمیمیش! ما یه همچین رابطه ای با هم داریم، نگران چیزی نباش... من فکر میکنم اگه اون مسئله باعث شده تا اینجا بیای پس حتما خیلی مهمه"
سهون حالا میفهمید چرا جونگین اون شب اونقدر راحت دهنش رو باز کرد و سه نفرشون رو لو داد. کی میتونست جلوی این لحن گرم اما مطمئن دوام بیاره؟
- برای یه مهمونی از جنی خواستم برام ماری جوانا گیر بیاره، ساقی خودم توی شهر نبود
کیونگسو بخاطر شغلش خوب میتونست حالات صورتش رو کنترل کنه اما در لحظه به این فکرکرد که جنی میتونه مواد جور کنه و توی مدرسه یه قلدره، سهون ماری جوانا میکشه و هرسه اون ها غیرقانونی وارد کلاب های مختلف میشدن. جونگین نمیتونست اونقدر که نشون میده بی گناه باشه... .
- خب...؟
- ازش خواستم توی مدرسه بهم بده و چند روز بعدش اون یه اخطار گرفت. هیچکس نمیدونست کی این کار رو کرده. جنی با مین آه دعواش شد چون جز خودمون تنها کسی که میدونست اون بود. نمیخواستم جنی با مین آه بد رفتاری کنه برای همین مدام دنبال اون کسی بودم که جنی رو لو داده. چرا من رو لو نداده؟ این باعث میشد جنی بیشتر مطمئن بشه کار مین آه بوده. من نتونستم پیداش کنم...
- مین آه کیه؟
با این سوال سهون سرش رو بالا گرفت و به کیونگسو خیره شد. افسر پلیس در لحظه غم رو توی چشم های پسر قد بلند و به ظاهر بامزه دید: "اون فقط... همکلاسی ماست... ." پلک زد تا حرف هایی که توی ذهنش مرتب کرده بود رو به یاد بیاره: "من تقریبا یادم رفته بود... تا امروز توی یکی از کلاس های مدرسه یه دختری داشت با تلفن حرف میزد، من فکرمیکنم اون میدونه کی اون شب جنی رو زده"
کیونگسو با دقت به حرف های سهون گوش میداد و سعی میکرد همه رو به ذهن بسپاره: "با تلفن چی میگفت سهون و کی بود؟"
- اسمش رو یادم نمیاد، جونگین هنوز پیاممو جواب نداده اما داشت میگفت جنی گور خودش رو با اون کارش کنده و حتما اخراج میشه، نمیدونم... اینجور چیزا
سهون پراکنده حرف میزد و پیدا بود کنترلی روی جمله بندیش نداره. این حالت رو زیاد توی نوجوان ها دیده بود. سهون از چی اینقدر ترسیده بود؟
عینکش رو روی بینیش جابجا کرد و پرسید: "اسم جنی رو آورد؟"
- نه ولی تنها کسی که الان ممکنه از مدرسه اخراج بشه جنیه
کیونگسو تکیه داد و به سهون نگاه کرد. دروغ نمیگفت. این رو میتونست خیلی راحت بفهمه اما حرف هاش یکجورهایی به دردنخور بودن: "امم... سهون، حرفایی که میزنی تقریبا هیچ ربطی بهم ندارن نمیشه اینجوری نتیجه گرفت"
- ولی اون ها با هم دعوا میکردن
- کیا؟
- دختره و جنی... هرموقع دورش خلوت بود جنی بهش میگفت باید حواسش باشه و دهنش رو ببنده
- درمورد چی؟
سهون داشت حرف هایی که توی ذهنش بود رو بلند میگفت و این باعث میشد بفهمه چقدر احمقانه هستن. نمیخواست ادامه بده.
- درمورد چی باید دهنش رو میبست سهون؟
کیونگسو تکرار کرد. شبیه یه بازپرس جدی بود و نگاهش اونقدر عمیق بود که سهون حس کرد میتونه پشت پیشونیش رو بخونه.
- نمیدونم... جنی همیشه میگفت پسرا نباید تو دعوای دخترا دخالت کنن
کیونگسو گوشه چشمش رو خاروند و از سهون اجازه گرفت برای مرتب تر شدن ذهن هردوشون حرف هاش رو بنویسه: "اسم دختره رو a میذاریم. تو میگی جنی برای a قلدری میکرده. حالا a از اخراج شدن جنی خوشحاله و احتمالا کسیه که قضیه ماری جوانا رو لو داده. درسته؟"
سهون سرش رو به نشونه مثبت تکون داد. کیونگسو ناامید بهش نگاه کرد و بعد برای یه لحظه چیزی توی ذهنش جرقه زد: "اون از کجا میدونه جرم جنی چی بوده که مطمئن شده از مدرسه اخراج میشه؟"
سهون بشکن زد و روی میز خم شد: "دقیقا... همینو میگم. معلم لی و معاون چو نذاشتن کسی بفهمه چه خبره، حتی بقیه معلم ها هم نمیدونن"
- سهون اسمش رو میخوام، اونجوری شاید بتونیم کاری بکنیم
پسر باورش نمیشد اما انگار داشت یک اتفاق هایی می افتاد. داشت به دوستش کمک میکرد و این کمی دلش رو گرم میکرد. شاید اون ها زیاد بهم توجه نمیکردن اما اخراج از مدرسه بخاطر چند تا قرص واقعا زیاده روی بود.
- تا شب پیداش میکنم
گفت و فکرکرد واقعا پیدا کردن اسم یه دانش آموز اونقدرها هم سخت نیست. سهون توی راه برگشت به خونه مدام به این موضوع فکرمیکرد. اون از زندگی جنی چیزی نمیدونست. از اینکه چه سختی رو تحمل میکنه. اون از زندگی جونگین هم چیزی نمیدونست. احتمال داشت اون هم روزهای سختی رو بگذرونه اما به کسی نگه؟
به نظرش هرچیزی ممکن بود. اون خیلی گیج بود. بین خودش و احساساتش نسبت به مین آه، بین مشکلات جنی، اون دختره که دقیقا مخالف چیزی بود که توی ذهنش داشت، بین جونگین که شاید اون هم همه چیز رو مخفی کرده باشه.
حالا که تقریبا همه چیز نابود شده بود داشت فکرمیکرد اون ها هیچوقت درمورد مشکلاتشون با هم صحبت نکرده بودن. هیچوقت غصه همدیگه رو نخورده بودن، اون ها فقط روزهای خوب داشتن و خاطرات باحالی که حالا همه اش دروغ به نظر میرسید. یه هیچ بزرگ و خالی که داشت سهون رو توی خودش حل میکرد.
//
کیونگسو بهش پیام نداده بود. زنگ نزده بود و در کل هیچ کاری نکرده بود. اون واقعا هیچ کاری برای اینکه جونگین ازش بگذره نکرده بود. چرا فقط بیخیالش نمیشد؟ اون آدمی بود که این همه بی محلی رو تحمل کنه؟ نه واقعا... فقط نمیتونست به این راحتی... سر یه بی محلی از سر مستی بیخیال کیونگسو بشه.
اون رو دوست داشت و حس میکرد این یه دوست داشتن واقعیه. در پشت بام رو باز کرد و سیگارش رو روشن کرد. حتی یک درصد هم خطر نمیکرد که خونه اش بوی سیگار بگیره اما با دیدن کیونگسو سریع اون رو روی زمین انداخت.
کیونگسو از صدای پاش فهمیده بود کیه: "به نظرم سیگار کشیدن بهتر از اینکه دخترها رو ببری دستشویی پسرونه" با تلخی گفت و به سمت جونگین برگشت.
پسر کوچولویی که به هربهانه ای نصف شب ها خودش رو توی بغلش هول میداد، براش غذا درست میکرد و برای یه بوسه بیشتر بی تابی میکرد اونجا ایستاده بود. با شلوارک کتون و پیراهن سفیدش.
کیونگسو دود سیگارش رو بیرون داد و بهش خیره موند. همیشه میدونست جونگین آدمیه که بی دلیل دروغ میگه و اونقدر که نشون میده معصوم و پاک نیست اما فکرش رو هم نمیکرد همچین آدمی باشه.
اون فقط با یه بچه مدرسه ای وارد رابطه نشده بود، با یه بچه مدرسه ای قلدر و قانون شکن وارد رابطه شده بود. صادقانه سیگار کشیدن یا کلاب رفتنش اونقدر به چشم کیونگسو نمیومد که پرونده های انضباطی توی مدرسه اش.
جونگین آب دهانش رو قورت داد و گفت: "فکرکردم سر کاری که هیچ خبری ازم نمیگیری"
- آره... سر کار بودم و حدس بزن چی فهمیدم؟ دوست پسرم دخترهای مدرسه رو میبره توی دستشویی و کاری میکنه فکرکنن باید براش ساک بزنن تا بیخیالشون بشه
ضربان قلب جونگین بالا رفت. کف دستش به طرز مسخره ای داشت عرق میکرد. کی بهش گفته بود؟
- فهمیدم که سر همکلاسی سابقش رو بخاطر اینکه بهش سلام نکرده شکسته، که یه دانش آموز تپل رو از پله ها هول داده پایین، دختر و پسرهایی که سمتش میومدن رو مجبور میکرده یه جای شلوغ بهش اعتراف کنن تا با خیال راحت تحقیرشون کنه
با عصبانیت اما تن صدای پایین پشت سر هم جمله هایی که توی سرش بود رو گفت. بقیه اش رو یادش نمیومد. حتی مطمئن نبود گفتنش درست باشه.
جونگین حس میکرد با هرجمله دارن رگ های بدنش رو میکشن. انگار با چکش میزدن توی سرش و اون نمیتونست حتی از درد داد بزنه. فقط به کیونگسو خیره بود که سیگار دیگه ای روشن کرد و کام عمیقی گرفت بعد بدون هیچ رحمی دوباره کلماتش رو توی صورت جونگین کوبید: "و من چی میدونستم درموردت؟ هیچی... هیچی هیچی نمیدونستم جونگین، همه چیز یه دروغ بزرگ بود و من نمیدونم چرا این کار رو کردی، برای چی اینقدربه چیزی که نیستی اصرار داشتی؟"
چشم های جونگین میسوخت اما نمیخواست پلک بزنه. اگه پلک میزد اشک هاش میریختن: "من..."
چی میخواست بگه؟ خوشم میومد که همیشه کلی آدم دور و برم بودن اما من نمیخواستمشون؟ انگارمنو برنده نشون میداد؟ واقعا دلایلش احمقانه بود و الان مغزش برای دروغ گفتن جواب نمیداد.
- من باورت کردم، با اینکه یه چیز مشخص همیشه وجود داشت که میگفت داری دروغ میگی، با اینکه میدونستم بی اجازه وارد کلاب ها میشی اما به نظرم چیز خاصی نبود... اخه تو فقط 18سالته کی وقت کردی اینقدر بد باشی؟
و جونگین شکست. بد بود. برای مهم ترین آدم زندگیش بد بود و هیچ جوابی اونقدر قانع کننده نبود که این بد بودن رو بپوشونه. بالاخره پلک زد. لبش رو از داخل محکم گزید: "تو..." سعی کرد نفس بکشه. همه حس های مزخرف قبلیش الکی به نظر میرسیدن. با صدایی شکسته زمزمه کرد: "تو باعث میشی بخوام آسیب پذیر باشم... آسیب پذیر باشم تا نگرانم بشی، تا بهم بگی عزیزم! تو واقعا نمیدونی، همینجور اونجا ایستادی و با اون چشم های عجیب و قشنگت بهم نگاه میکنی و باهام حرف میزنی اما من نمیتونم بهت گوش بدم..."
چشم هاش رو دور تا دور بام چرخوند تا احساس گریه اش کمتر بشه: "هیونگ... جدی میگم بیشتر موقع ها نمیفهمم چی میگی... صدات گیجم میکنه... تو الان داری بهم میگی بد چون فهمیدی من چی هستم، داری بخاطر چیزی که هستم توبیخم میکنی اما من فقط دارم به این فکرمیکنم که چقدر قشنگ سیگار میکشی... هرچی بگم چرت و پرته، من واقعا همه اون کارها رو کردم اما حق نداری به دوست داشتنم شک کنی... من واقعا دوستت دارم هیونگ"
- جونگین تو منو فریب دادی... باعث شدی جور دیگه ای درموردت فکرکنم
هوا سرد نبود اما جونگین داشت میلرزید. بابت سرمای کلمات مردی که واقعا دوستش داشت میلرزید و برای اولین بار فکرمیکرد حقشه. اون درمورد خونه و بکهیون هم هنوز نمیدونست و اینقدر عصبانی بود.
زبانش رو روی لبش کشید و شوری اشکش رو حس کرد: "کی بهت گفته؟"
کیونگسو دنبال یه حرف به درد بخور بود. تعجب میکرد اما جونگین واقعا براش اهمیت داشت و بابت اینکه فریبش داده بود واقعا احساس گندی داشت. بعد از سال ها وارد رابطه شده بود و حالا چیزی که گیرش اومده بود یه پسربچه قلدر و دروغگو بود.
- چه اهمیتی داره؟
- میخوام بدونم...
بغض نمیذاشت صدای جونگین در بیاد و این قلب کیونگسو رو به درد میاورد. پسر کوچولوی احمقی بود. احمق اما بی نهایت دوست داشتنی.
- چرا دارم میپرسم... معلم لی بهت گفته، نه؟ اول بدون اینکه به من بگی دیر میای تا دیروقت باهاش مشروب میخوری و بعد یه دفعه پرونده انضباطی م رو میذاره کف دستت...
قطره اشک دیگه ای از چشمش افتاد. قرار نبود معلمش رقیبش باشه. قرار نبود اینقدر بدجنس باشه.
- من ازش پرسیدم اون چیزی نگفت
- به هرحال به نظر میرسه مشتاق بوده که گند بزنه به رابطه من و تو
داشت خفه میشد. خدایا... واقعا حس میکرد نمیتونه نفس بکشه. کیونگسو به صورتش نگاه کرد و بالاخره متوجه شد که داره میلرزه. کتش رو در آورد و به سمت جونگین گرفت: "این رو بپوش" و بعد به سمت راه پله رفت.
حرف هاشون تمام نشده بود. نمیتونست جونگین رو با این حس بد ول کنه و بره: "داری باهام بهم میزنی؟"
با ترس و لرز اما بدون شک پرسید. باید میدونست لی چه گندی به زندگیش زده.
کیونگسو نمیخواست دیگه صحبت کنه. خسته بود و اطلاعات مغزش با چیزهایی که شنیده بود کاملا وارد مرحله دیگه ای شده بود: "نه... نمیدونم... الان فقط میخوام استراحت کنم"
گفت و راه افتاد. صدای قدم های جونگین و تنفس نامرتبش رو پشت سرش میشنید. میدونست پسر شیطونیه اما وقتی فهمیده بود پسر معصوم و آرومش چه بلاهایی سر بقیه آورده شوکه شده بود. برنامه نداشت به این زودی باهاش صحبت کنه فقط سرنوشت بازی مسخره ای رو راه انداخته بود.
رمز واحدش رو زد و قبل از اینکه در رو ببنده جونگین رو دید که کتش رو پوشیده و با چشم های خیس بهش خیره شده.
- چی؟
جونگین مطمئن نبود اما حرفش رو زد: "من خیلی حالم بده... میشه شب بیام پیشت؟" پلک زد تا دوباره اشک هاش بریزن و بعد زمزمه کرد: "روی کاناپه میخوابم"