༺𝑾𝒉𝒐 𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒍𝒍 𝑨𝒎...

By _SilverMoon_m

75.8K 11.7K 1.7K

𝑱𝒊𝒎𝒊𝒏 من یه هایبرد امگام که طبق قانون باید به محض اینکه هیجده سالم شد منو از خانوادم جدا کنند و واسه بر... More

𝑫𝒆𝒔𝒄𝒓𝒊𝒑𝒕𝒊𝒐𝒏
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
فیک جدید...
28
29
عررررر
30
بلاخره اپ شد
31
32
33
34
35
36
37
38
39
40
41
42
43
44
45
46
47
48
49
50
FORCE & HATE

17

1.4K 226 20
By _SilverMoon_m

Jin's POV:

شاهزاده نامجون بهم گفت که چی شده و چه حرف هایی بین اون و برادرش رد و بدل شدن.... هم خوشحال بودم و هم نگران.... اگه ما موفق می‌شدیم شاهزاده نامجون میشد امپراطور و این خیلی خوب بود... ولی اگه موفق نمیشدیم... هر دومون رو مجازات میکردن...

کاش هیچوقت به این قصر نمیومدم و وسط این آشوب قرار نمیگرفتم.... الان بزرگترین معضل کشور حول و محور منه و من از این حس متنفرم... چون خیلی ها منو مقصر میدونن و فقط شاهزاده نامجونه که سعی می‌کنه از من دفاع کنه...

خوشحال بودم که میتونستم از این به بعد آزادانه کنار شاهزاده نامجون باشم و نگران دیده شدنم نباشم.... اینطوری فرصت خیلی بیشتری واسه وقت گذروندن باهاش رو دارم.

اون برام نماد استقلال طلبی بود... کسی بود که آزادی رو به همه چیز ترجیح میداد... ولی شانس بدی داشت... شاهزاده ی کوچیکتر تو خانواده های سلطنتی آزادی نداره...

وقت هایی رو یادمه که شاهزاده نامجون زیر سن قانونی بودن و یواشکی از قصر خارج میشدن... خیلی دلم میخواست منم باهاش برم ولی میدونستم که از این عرضه ها ندارم پس الکی ریسک نکردم.

اون ولی مدت ها از قصر فرار میکرد و مأمور ها باز به قصر برش میگردوندن.

پیشگوی مرگ گفته که حدود شیش روز وقت داریم.

اون می‌تونه زمان مرگ افرادی که فاصله ی کمی از مردن دارن رو تشخیص بده و فقط هم برای خانواده ی سلطنتی اجنه و شیاطین استفاده میشه.

در واقع اون فقط یک نفره.... و هر بار که نزدیک مرگشه قدرتش رو به یکی دیگه منتقل می‌کنه و با خیال راحت میمیره..‌. به نظرم شغل ترسناکیه.... البته نه به ترسناکی کاری که من انجام میدادم.

به هر حال اون قرار نبود مجازات بشه... ولی من فقط شیش روز وقت داشتم...

هنوز بابت کاری که شاهزاده نام باهام کرد درد داشتم ولی حالم بهتر بود و مثل دیشب نبودم...

شاید شاهزاده نامجون داره مراعات حال منو می‌کنه... این می‌تونه به ضررش تموم شه...

از جام بلند شدم و به سمت اتاقش راه افتادم.

اگه خودم بهش میگفتم مشکلی ندارم احتمالا قبول میکرد...

روی چمن ها حیاط قصر قدم میزاشتم و باد رو حس میکردم که تو صورتم میزد... چند روز دیگه یا بهترین روزمه و یا بدترین روزم و من حتی نمی‌دونستم چطوری باید خودمو برای باخت آماده کنم.... اگه میباختم هم به وصیت نامه ی پدرم عمل نمی‌کردم و هم جونم تو خطر می افتاد.

خودمو به اقامتگاه شاهزاده نامجون رسوندم و بعد از در زدن وارد اتاق شدم و بهش تعظیم کردم.... نمیدونم چرا حتی نگاه کردن تو چشماش برام سخت بود و اضطراب داشتم.... نکنه آخرش که نتونستیم پیروز شیم شاهزاده من رو مقصر بدونه؟

_چی شده؟

با تعجب پرسید و من لبامو رو هم فشار دادم... اصلا چجوری باید میگفتم بهش؟؟

_ق...قربان.... میدونم گستاخیه ولی.... دیر نمیشه...؟ یعنی... ما وقت زیادی نداریم....

با صدایی که انگار پس زمینه ی لرزونی داشت گفتم و اون هم خندید.

_منظورت چیه؟

با خنده گفت و من حس کردم که صورتم داغ شده و دلم میخواد همین حالا فرار کنم.

_آمم...

_تو مگه سختت نیست...؟

_نه...

زیر لب گفتم و اونم سر تکون داد.

خدایا خودت کمک کن همه چی خوب پیش بره و بتونم کمکی به وضع این کشور بکنم!


💚🧡💚🧡💚🧡💚🧡💚🧡


Jimin's POV:

_از کی چیزی نخوردی؟؟

هوسوک با صدای بلندی ازم پرسید و من گیج و خسته نگاهش کردم.

_ن...نمی‌دونم.... دیشب...؟

با صدایی که دقیقا برعکس صدای هوسوک خیلی آروم و ضعیف بود جواب دادم و اون روی تخت نشست.

_جنازتو دیشب تو کتابخونه پیدا کردن.... اونجا چیکار میکردی جیمین...؟

گفت و من بهش خیره موندم... یونگی بهم سپرده بود که نباید در باره ی این قضیه چیزی به کسی بگم... درسته من به هوسوک اعتماد دارم ولی بازم اینطوری اطمینان شاهزاده رو خراب میکنم.... من نمیخوام این اتفاق بیوفته‌... به هر حال اون مشکلش رو با من در میون گذاشته و همین یعنی من کسی ام که اون برای اعتماد انتخابش کرده.

_ببخشید هوسوکا... نمیتونم بهت بگم.... چیز مهمی نبود... یه کار کوچیک دارم که باید این چند روز انجامش بدم...

با لبخند کمرنگی جواب دادم و اون اخم کرد.

_فکر میکردم ما دوستیم!

_اره هستیم... ولی دونستنش هیچ فایده ای واسه کسی نداره ولی برای من ضرر داره.... نگم بهتره... از دستم ناراحت نباش خب...؟

گفتم و سر جمله ی آخر لبامو آویزون کردم که احتمال قانع شدنش بره بالا... اینم روشی بود خب.

_همم....باشه ناراحت نیستم ولی نمیخوام واست یه غریبه باشم....

_غریبه نیستی هوسوکا بهترین دوستمی...

التماس وار گفتم و حس کردم که هوسوک نرم شد و سرشو پایین انداخت.

_من میرم برات غذا بیارم...

هوسوک آروم گفت و از رو تخت بلند شد و من هم لبخندی برای تشکر زدم و بعد از اینکه از اتاق خارج شد چشمامو بستم.

تازه داشتم می‌فهمیدم چی شده.... من دیشب تو کتابخونه ضعف کردم و از حال رفتم؟

خیلی بد شد.... اگه شاهزاده بفهمه فکر می‌کنه که من بی عرضه و ضعیفم..‌‌.. خودم می‌دونم هستم ولی نمیخوام اینجوری واسه شاهزاده اثبات شه... و نمیخوام که ازم نا امید بشه...

به هر حال انکارش هم نمیتونم بکنم.... من در برابر شاهزاده شبیه یه پشه ی کوچیکم که زدن تو سرش و حالا هم سرش گیج می‌ره و با افتادنش هم میمیره.

آره دقیقا همین قدر بی ارزش و ضعیف!

ولی باهاش کنار اومدم... به هر حال همینطوری بزرگ شدم.... من یه امگام و تا ابد هم یه امگا میمونم.

هوسوک در رو باز کرد و با ظرف غذایی داخل شد و من با دیدنش به سختی نشستم.

_دستت درد نکنه هوسوکا...

گفتم و اون غذا رو جلوم گذاشت.

_زود بخور تا دوباره رو پا شی.... همین الانشم من بودم که صبحونه ی عالیجناب رو براشون بردم.

هوسوک گفت و من با شنیدن جمله ی آخرش غذام پرید تو گلوم و سرفه م گرفت.

_مگه الان ساعت چنده؟

وسط سرفه م پرسیدم.

_دو ظهر.

_تو....صبحونه ی عالیجنابو بردی؟

_اره... کار بدی کردم مگه؟

با ابروهای بالا برده گفت و من نفسمو بیرون دادم.

_چی گفت؟

_خب.... پرسید چرا تو نیومدی و چی شده و اینا بعد که براش تعریف کردم شوکه شد ولی چیزی نگفت... آها و بعدشم بهم سپرد که هر وقت حالت بهتر شد بری پیشش کارت داره!

تند تند تعریف کرد و بعد دوباره از جاش بلند شد.

_من کار دارم جیمینی... دیگه میرم... تو هم غذاتو بخور استراحت کن تا رو پا شی...

گفت و دست تکون داد و از اتاق خارج شد.

حالا من مونده بودم و کلی فکر.

اون سراغ منو گرفت؟ خب معلومه که میگیره... وظیفه ی من بود که براش صبحونه ببرم و اینکه نبردم حتما براش عجیب بود.... این عادیه پس واسه چی من حس میکنم یه کوچولوی کوچولو قلقلکم اومده؟

حتما دیوونه شدم یا شایدم مهر شاهزاده خیلی به دلم نشسته!

خندم گرفت و ظرف غذامو کنار گذاشتم... اشتهامو برای خوردن بقیه ی غذا از دست داده بودم... از جام بلند شدم و سعی کردم رو پاهام وایستم.

یه کم شل و ول بودم ولی می‌تونستم به زور خودمو نگه دارم.

لباس راحتیمو با لباس فرم همیشگیم عوض کردم و یه دستی به سر و روم کشیدم.

_کجا میری؟

مینکی که داشت رد میشد با دیدنم پرسید.

_شاهزاده گفته بود برم... منم دارم میرم پیشش...

گفتم و اون هم سر تکون داد و به سمتی رفت و من هم به طرف اقامتگاه شاهزاده یونگی راه افتادم.

نکنه الان داشت استراحت میکرد و حضور من باعث بی اعصابیش میشد؟ به هر حال من که نمی‌دونستم پس تقصیری نداشتم... فوقش معذرت خواهی میکنم و بر میگردم...

نگهبانا با دیدنم جلومو گرفتن و نذاشتن جلو تر برم.

_شاهزاده با مادرشون ملاقات دارن.... نمیتونید وارد شید...

با جدیت گفت و من با تعجب به در اتاقش نگاه کردم.

صدای دعوا میومد...

_من اون لعنتیو نمیخوام مادر! اصلا هم برام مهم نیست که دیگران چه فکری میکنن... من نمیتونم با آدمی که نمیشناسمش و هیچ علاقه ای بهش ندارم ازدواج کنم و تا آخر عمر تحملش کنم!

صدای داد یونگی اومد و بعد هم در خیلی محکم باز شد و صورت یونگی بود که تو فاصله ی یه متری من قرار گرفته بود.

اهمیتی به حضور من نداد و به سمت دیگه ای رفت... و اون وقت بود که تونستم داخل اتاق رو ببینم.

یه زن تقریبا پنجاه ساله و یه دختر بیست ساله توی اتاق بودن که هر دو لباسای خیلی مجللی پوشیده بودن.

حدس میزدم اون مادر یونگی باشه.... و در مورد اون یکی ایده ای نداشتم.

هر دوشون با اخم نگاهم کردن... من سریع تعظیم کردم و به سمت پله ها دوییدم.

باید میرفتم پیش شاهزاده یونگی...

طبق جمله ای که ازش شنیدم مثل اینکه میخواستن مجبورش کنن با اون دختر ازدواج کنه... خب...بایدم اینطور باشه... چطور یه امپراطور قراره بدون همسر و ولیعهد حکومت کنه...؟

ولی پس چرا شاهزاده مخالفت میکرد؟

گفت نمیتونه با کسی که نمی‌شناسه و علاقه ای بهش نداره زندگی کنه....

اما خب مگه بقیه این کار رو نمیکنن؟ هیچ کدوم از اعضای خانواده ی سلطنتی توی هیچ کشوری با عشقش ازدواج نمیکنه.... همه فقط دنبال کسی ان که قدرتمند باشه...

پس....یعنی شاهزاده کسی رو دوست داره که با این شدت مخالفت میکنه؟





خیلی زود اپ شد🚶🏻‍♀️

بای تا های

Continue Reading

You'll Also Like

30.5K 2.9K 34
تهیونگ فقط ۱۷ سالش بود که مجبور شد با یه فرمانده ی بزرگ و پولدار و از جمله بداخلاق ازدواج کنه و حالا مجبورِ تا یه توله براش بدنیا بیاره...♡ تهیونگ سر...
708K 51.8K 34
¤ Summary: کوک امگای یتیمیه ک شب ها ت بار ب عنوان بارتندر کار می‌کنه و دوست داره آلفاش رو پیدا کنه ... تهیونگ آلفای میلیونر مغرور و جذابیه ک تنها مش...
467 148 2
حقیقت هیچوقت پنهون نمی‌مونه ، بالاخره یروزی ماه هم از پشت ابر بیرون میاد اما هیچکس نمی‌دونه بعدش چی میشه... قلبی که می‌شکنه خوب میشه؟ کسی که رفته برم...
24.6K 2.6K 34
🔞اکثر پارت ها اسمات داره ممکنه یادم بره هشدار بزارم ... خلاصه : :فکر نکردی اگر منو رها کنی و بری چه اتفاقی میوفته انیگما ... : کال مراقبت بود ... :...
Wattpad App - Unlock exclusive features