💞 حسی به نام عشق 💞

By _EELLIISSEE

32.2K 2.3K 288

خلاصه ی داستان: داستان درباره ی دختری به اسم لیداست که پدر و مادر خودش و دوست صمیمیش ، نگار رو تو ۱۵ سالگی ا... More

۱.معلم جدید
۲.مرتیکه ی روانی
۳.آبتین و نیما
۴.نقشه ی شیطانی
عکس شخصیت ( لیدا و آبتین )
۵.مرد جوهری
۶.دختر ترسو
۷.خرید تولد
۸.انتقام سخت
۹.سوتی
۱۰.چسب قوی
۱۱.شورت قرمز
۱۲.روژان
۱۳.تجاوز
۱۴.نیما
عکس شخصیت ( نیما و نگار )
لباس لیدا
لباس نگار
۱۵.شام
۱۶.سحر تبر
۱۷.صبحونه
۱۸.قرار
۱۹.ازدواج
۲۰.قرارداد
۲۱.فریبا
۲۲.ملاقات
۲۳.سینما
۲۴.بستنی
۲۵.آیلین
۲۶.چایی
۲۷.اخراج
۲۸.دعوت
۲۹.ظرف
۳۰.صیغه
۳۱.حلقه
۳۲.زخمی
۳۳.شام
۳۴.خانومم
۳۵.حامله
۳۶.احسان
۳۷.بیهوش
۳۸.عروسی
۳۹.بهاره
۴۰.شیر
۴۱.حوله
۴۳.نقش
۴۴.چشمک
۴۵.کراوات
۴۶.متین
۴۷.ملیسا
۴۸.زیبای خفته
۴۹.آرد
۵۰.اپیلاسیون
۵۱.شام
۵۲.تلافی
۵۳.لباس
۵۴.موتور
۵۵.دعوا
۵۶.مهمونی
۵۷.قد دراز
۵۸.عروس
۵۹.عروسی
60. so close
۶۱.خونه
۶۲.کاچی
۶۳.حموم
۶۴.شام
۶۵.بچه بازی
۶۶.سوسک
۶۷.عادت
۶۸.ماساژ
۶۹.هرجایی
۷۰.تولد
71.Perfect
۷۲.دوست دارم
۷۳.خانمم
۷۴.هفته ی اول
۷۵.بابا
۷۶.شب جمعه
۷۷. عوضی
۷۸.نسا
۷۹.آرش خان
۸۰.خدافظ
۸۱.استانبول
۸۲.مهمونی
۸۳.آبتین
۸۴.دریا
۸۵.بدون تو
۸۶.برگشت
۸۷.دل و قلوه
۸۸.دختره ی خراب
۸۹.کادو
۹۰.مثبت
۹۱.بابایی
۹۲.ظرف
۹۳.خون
۹۴.احسان
۹۵.هفت ماهگی
۹۶.حمله قلبی
۹۷.آیدا
۹۸.پدر نمونه
۹۹.توپ
۱۰۰.سورپرایز
THE END

۴۲.مریم

264 18 1
By _EELLIISSEE

#پارت_چهل_و_دوم 💫
من: آخه ...
بابا: دیگه آخه نداره دیگه. مطمئن باش اینجا بهت بد نمی گذره.
من: اون که صد البته. ولی نمیخوام شما رو تو زحمت بندازم.
مامان: مطمئن باش مثل مهمون باهات رفتار نمیکنیم. اینجا دیگه خونه ی تو هم به حساب میاد. اصلا همش ازت کار میکشم خوبه؟ 
هممون خندیدیم.
من: آخ آخ مامان از الان داری مادر شوهر بازی در میاری.
مامانم خندید و چیزی نگفت.
من: خب پس اگه اجازه بدید من امشب رو برم خونه فردا از آموزشگاه میام.
مامان: باشه عزیزم هر طور راحتی. ولی شام رو بمون بعد برو.
من: باشه چشم.
☆☆☆
سر کلاس بودم و داشتم درس میدادم که در کلاس زده شد. ماژیک رو گذاشتم رو میز و رفتم سمت در.
آبتین: سلام.
من: سلام. چیزی شده؟
آبتین: یه لحظه بیا بیرون.
من: آخه الان ...
آبتین: یه لحظه بیا. درمورد دانش آموزاس.
یکم در کلاس رو بستم و رفتم بیرون.
من: چیشده؟
آبتین: از اون جایی که کلاسامون رو به روی همه و در کلاسم همیشه بازه و تو هم بعضی وقتا در کلاس رو باز میذاری توی کلاس رو میبینم. فکر میکنم یکی از دانش آموزای من با یکی از دانش آموزای تو دوست شدن.
من: خب مگه این چیز بدیه؟
آبتین: لیدا خانم. دانش آموزم پسره.
من: چیی؟
آبتین: هیسس. آروم تر.
من: کی هست حالا؟
آبتین: مریم و حمید. 
من: از کجا فهمیدی؟
آبتین: چون یه سره سر کلاس گوشی دستشه. مریم رو هم که نگاه میکنم همش گوشی دستشه. چند باری هم باهم دیدمشون.
من: راست میگی. منم چند دفعه بهش گفتم گوشی نگیره دستش.
طبق عادتم انگشت اشارم رو کشیدم رو چونم.
من: حالا چیکار کنیم؟
آبتین: باید بهشون بگیم.
من: یه وقت به رشیدی نگیا.
آبتین: نه بابا. خودمون بهشون هشدار بدیم کافیه.
من: باشه. پس من برم ببینم چیکار میکنم.
آبتین: باشه. میبینمت.
بعد از اینکه کلاس تموم شد مریم رو نگه داشتم.
من: مریم تو یه لحظه بمون.
مریم: بله استاد.
من: یه لحظه بشین.
کنارش نشستم و نگاش کردم.
مریم: چیزی شده؟
من: ببین مریم جان. اینجا یه آموزشگاهس درسته؟ اینجا قوانین خودش رو داره. ما هم اینجا مسئولیم. اگه خدایی نکرده فردا پس فردا اینجا یه اتفاقی برای شما بیفته از چشم ما میبینن. میگن ما بچه هامون رو به شما سپردیم. ببین مریم. زندگی شخصی تو به من ربطی نداره. منم نمیخوام دخالت کنم ولی دوست ندارم فردا پس فردا یه اتفاقی بیفته که ضربه بخوری. تو فقط ۱۵ سالته. تو این سن خیلی باید مراقب خودت باشی. من وظیفم بود که اینا رو بهت بگم. به عنوان یه خواهر بزرگتر ... نه معلمت. به حرفام فکر میکنی؟
سرش رو انداخته بود پایین. حتما فهمیده بود منظورم چیه.
مریم: بله فهمیدم. ببخشید که اینطوری شد. خیلی شرمنده شدم.
من: عزیزم من اینا رو نگفتم که شرمنده شی. فقط میخواستم بهت کمک کنم. نمیخوام یه وقت آسیب ببینی.
مریم: بله میدونم. همه ی حرفاتون درسته.
من: خب پس دیگه بیشتر از این معطلت  نمیکنم. جلسه ی بعد میبینمت.
مریم: ممنون خانم. خسته نباشید. خدافظ. 
من: خدافظ.
در کلاس رو براش باز کردم. همون موقع آبتین با دوتا لیوان چایی تو دستش از آبدارخونه اومد بیرون و اومد سمت من و یکی از لیوانا رو داد دستم.
آبتین: بفرمائید.
من: دست شما درد نکنه.
آبتین: خواهش میکنم.
من: بیا تو بشین. 
نشستم پشت میز و آبتین هم یه صندلی کشید و گذاشت رو به روم.
من: خب چیشد؟
آبتین: هیچی. هر چی که باید میگفتم رو بهش گفتم. خیلی خجالت کشید.
من: مریم هم همینطور. ولی درستش همین بود. آخه تو این سن از این کارا.
آبتین خنده ای کرد و چیزی نگفت.
من: ولی تو هم تیزیا. چه قشنگ مچشون رو گرفتی. 
سینش رو داد جلو و دستش رو برد تو موهاش.
آبتین: به من میگن آقا آبتین.
لبخندم خشک شد و محو ژست قشنگش شدم. رسما نفسم بریده بود. سرم رو انداختم پایین و با لبه ی لیوانم بازی کردم.
آبتین: چیشد؟
من: هیچی.
به ساعتش نگاه کرد.
آبتین: الان کلاسا شروع میشه. وسایلت رو جمع  کردی؟
من: آره تو ماشینن.
آبتین: خب با هم میرفتیم.
من: نه دیگه گفتم با ماشین خودم بیام.
آبتین: خیله خوب. پس منم بعد از کلاس میرم خونه و لباسام رو جمع میکنم.
من: تو چرا؟
آبتین: خب باید وسایلم رو بیارم تو اتاق خودم دیگه.
من: نه منظورم اینه که مگه وسایلت خونه ی مامان اینا نیست.
آبتین: نه. من با مامان اینا زندگی نمیکنم. خونه مجردی دارم.
من: بعد چیز به این مهمی رو بهم نگفتی؟ نمیگی سوتی میدم؟
دستی به پشت گردنش کشید.
آبتین: یادم رفت خب.
من: خیله خب باشه. حالا هم برو الان کلاس شروع میشه.
پشتش رو کردم بهم و رفت سمت در.
من: راستی.
برگشت سمتم و نگام کرد. رفتم سمتش و لیوان رو گذاشتم کف دستش.
من: ممنونم برای چایی.
لبخند ژکوندی زدم و رفتم سمت میزم.
آبتین: حالا من یه لطفی کردم و برات چایی آوردم. لیوانش هم خودم ببرم؟
من: بعله. یه لطف دیگه هم بکن و بشورش.

Continue Reading

You'll Also Like

14.8K 1.7K 56
هیچ چیز نداشتم نه خانه واده نه دوست و نه حتی مقداری پول با امید و ارزو تنها ساکی که داشتمو جمع کردم اما ارزو میکردم کاش هیچ وقت به ارزوم نمیرسیدم چرا...
98.4K 14.6K 45
قوتابخانەیەکی نوێ....... "پاڕک جیمینم خۆشئەوێ!!" بەچپەوە ووتی "ئایخوایە دڵخۆشم" هاوڕێ نزیکەکەی ووتی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...
131K 10.5K 200
غرق نگاهت...!♡~♡ 💫#Miss_Aylar👁
8.1K 656 25
|| فول شده || وقتی تهیونگ دل باخت، نمی‌دونست لبخند اون پسر می‌تونه سرآغاز سقوطش باشه... بین عشق و نفرت، خط باریکیه. خطی که شاید فقط یه بوسه بتونه محو...
Wattpad App - Unlock exclusive features