عشق و اجبار (Love and compuls...

By mewgulfbh

23.8K 3.2K 4.6K

کاپل اصلی : میوگالف ژانر : درام/عاشقانه/بی ال رده سنی : بزرگسال پایان یافته اینکه یه نفر رو مجبور کنی باهات ب... More

سخن نویسنده
معرفی شخصیت های فیک
چپتر یک : معرفی
چپتر دو : گالف کاناوات!!!
چپتر سه : هیتر جذاب!!
چپتر چهار : چرا آقای رئیس...
چپتر شش : نامزدی....
چپتر هفت : آیا وکیلم...
چپتر هشت : من صبورم...
چپتر نه : بوسه ی آتشین...
چپتر ده : باید آروم باشم...
چپتر یازده : همخونه...
چپتر دوازده : من یه بوسه میخواستم...
چپتر سیزده : چشمام باز شد...
چپتر چهارده : من جایی نمیرم...
چپتر پانزده : دستهات رو ول نمی کنم...
چپتر شانزده : خوب بودی،چسبید...
چپتر هفده : بازم میخوام ؟...
چپتر هحده : دارم معتادت میشم...
چپتر نوزده : خیلی دوستت دارم...
چپتر بیست : حلقه نشون ازدواجه...
چپتر بیست و یک : بهم بی توجهی کردی...
چپتر بیست و دو : همه چیز من تویی...
چپتر بیست و سه : زندگی یه روی دیگه هم داره...
چپتر بیست و چهار : منو میبخشی؟...
چپتر بیست و پنج : شروع تازه خوبه یا نه؟...
چپتر بیست و شش :گفتم عشقم؟...
چپتر بیست و هفت :عشقم دوستت دارم...
سخن نویسنده
چپتر بیست و هشت : رزا یا ناتان، کدومش؟...
چپتر بیست و نه : هنوزم دوستش دارم؟ ...
چپتر سی : وقتشه باهاش روبرو بشی...
چپتر سی و یک : یه اتفاق کوچولو ولی تاثیرگذار...
چپتر سی و دو :بهش فرصت بدم یا نه ؟...
چپتر سی و سه : زندگی سه نفر شد....
سخن نویسنده
چپتر سی و چهار : منم زندگی آروم میخوام..
چپتر سی و پنج : بهم گفتی عزیزم...
چپتر سی و شش : عروسی..
چپتر سی و هفت: ماه پشت ابر نمیمونه..
چپتر سی و هشت :روزای سخت...
چپتر سی و نه:گذشته تلخ..
چپتر چهل:حلقه تنها همدم منه....
چپتر چهل و یک :لطفا برگرد..
سخن نویسنده
چپتر چهل و دو : من قلب یخ زده ات رو ذوب می کنم...
چپتر چهل و سه : لحظه ی دیدار...
چپتر چهل و چهار : من هنوزم عاشقتم...
چپتر چهل و پنج :دختر زیبای من...
چپتر چهل و شش : خونه جدید...
چپتر چهل و هفت :بخودت بیا...
چپتر چهل و هشت : بازم عشق رو حس کردم...
چپتر چهل و نه : شروع عاشقانه...
چپتر پنجاه: ددی خودمه...
چپتر پنجاه و یک : تو دوسش دالی...
چپتر پنجاه و دو :خیلی خوشحالم...
چپتر پنجاه و سه : مامی من شدی...
سخن نویسنده
چپتر پنجاه و چهار : شروع تازه...

چپتر پنج : بله یا نه...

422 66 37
By mewgulfbh

مایلد:چی؟؟؟ میو!!!!

گالف:آره، دقیقا اون عوضی، من تو بد وضعیتی گیر کردم، بنظرتون باید چکار کنم؟

وین:واقعا دهنم باز مونده، این چه شانسی که تو داری؟ حالا واقعا پدرت خیلی جدی بود؟

گالف:آره، ایندفه تهدیدش با همیشه فرق داشت، خیلی میترسم وین، اگه مجبور بشم چی؟

مایلد:گالف، وضعیت بدیه، این داستان آخری که راجع به میو و رزا پیش اومد،خیلی حساسش کرده، روزنامه ای که به خبر پر و بال داد، هنوزم غیرفعاله، تکلیف منم که معلومه، این یعنی اینکه، اون دنبال کسیه که فیلم گرفته، باید خیلی حواست جمع باشه.
بنظرم باید یه جوری بابات رو راضی کنی که بیخیال بشه. اصلا برو با خود میو حرف بزن و بگو نمیخوای و یجوری راضیش کن، حتما قبول میکنه.

گالف:حرفی میزنیا، فکر نکنم بشه، باید دنبال یه راه درست بگردم.

گالف و وین و مایلد با هم حرف زدن و داستان بی نتیجه موند و گالف برگشت خونه. کلی فکر کرد و بالاخره تصمیمش رو گرفت.

شب همون روز...

گالف کلی قدم زد داخل اتاقش و بالاخره شماره گرفت.

رینگ رینگ...

میو:بله؟

گالف:اِممم... سَ... سلام من گالفم،شماره اتو از بابام گرفتم، میخوام ببینمت و راجع به این ازدواج مسخره صحبت کنم.

میو خیلی جدی:باشه، کِی و کجا؟

گالف براش لوکیشن فرستاد و میو لباس پوشید و راه افتاد. تو راه همش داشت فکر میکرد که چجوری میخواد با پسری مثل اون کنار بیاد. بالاخره رسید، یه کافه ی دنج بود، یجوری که جلب توجه نکنه، رفت داخل و دید گالف یه گوشه  کم نور نشسته.

سلام داد و آروم نشست. گالف فقط سرش رو تکون داد.

گالف:میرم سر اصل مطلب، تو باید این ازدواج رو کنسل کنی.

میو خیلی جدی و سرد:چرا اونوقت؟

گالف:معلومه چرا، من آدمی نیستم که با آشغالی مثل تو برم زیر یه سقف، ضمنا من گی نیستم و مثل تو کونیم نیستم.

میو خیلی بهش برخورد و این لحن گالف اذیتش کرد ولی سعی کرد برعکس اون رفتار کنه و خونسرد باشه.

میو با یه نیشخند:خیلی نگاهت بچه گانه است، ولی چکار کنم که من ازت خوشم اومده و نمیخوام نظرمو عوض کنم.

گالف عصبی شد و با استرس گفت:چی؟ دیوونه شدی، توی عوضی باید ازدواج رو کنسل کنی. من بمیرمم حاضر نیستم با تو ازدواج کنم کونی آشغال.

میو با یه پوزخند:چرا خودت ردش نمی کنی؟ اینکه ساده تره.

گالف از عصبانیت دستاش رو مشت کرده بود. یه نفس عمیق کشید و سعی کرد خوشو آروم کنه و بعد گفت:من برای خودم دلایلی دارم، اگه میشد اینکارو میکردم. من نمی تونم با تو ازدواج کنم، من از تو متنفرم، حالم ازت بهم میخوره، پس بهتره بیخیال این ازدواج بشی.

میو:متاسفم، ولی جوابم منفیه،اگه میخوای کنسل بشه، خودت یه راهی پیدا کن.

بعدم میو بی تفاوت از جاش بلند شد که بره بیرون. گالف با عصبانیت دنبالش رفت.

گالف:هی.... با توام، جوابت منو قانع نکرد.

میو:مشکل خودته، اگه نتونستی کنسلش کنی، تو سالن عروسی منتظرم باش.

میو سوار ماشینش شد و راه افتاد. گالف همونجوری تو پیاده رو مونده بود. سوار ماشینش شد و دو سه ساعت بی هدف رانندگی کرد. وقتی رسید خونه همه خواب بودن. آروم رفت تو اتاقش و رو تختش دراز کشید. اینقدر بهم ریخته بود که یه لحظه هم نتونست بخوابه....

فردا صبح....

کمپانی میو...

میو و زی داشتن کارای جلسه اشون رو هماهنگ میکردن که کاناوات اومد.

کاناوات:با من کاری داشتید قربان؟

میو:من از ازدواج منصرف شدم.

کاناوات:چی!!!... قُ... قربان... شما مگه با گالف صحبت نکردید؟

میو:با پسر گستاخت صحبت کردم واسه همین نظرم عوض شد، اصلا در شان من نیست باهاش ازدواج کنم.

کاناوات:قربان اون بی فکری کرده، شما که میدونید چقدر لجبازه، خواهش میکنم یه فرصت بدید من باهاش حرف بزنم.

میو:متاسفم کاناوات، ضمنا در مورد اون شکایتم کاری نمیکنم.

منشی:قربان مهموناتون اومدن.

کاناوات:قربان نمیشه تجدیدنظر کنید؟

میو:جلسه دارم، وقتمو نگیر لطفا.

میو بلند شد و رفت جلسه. کاناوات حسابی تو شوک بود، باورش نمیشد ازدواج بهم بخوره.

بعد جلسه...

زی:تو واقعا کنسلش کردی؟ تو که گفتی عاشق شدی؟

میو:نه بابا کنسل نکردم یعنی ظاهرا اینکارو کردم،میدونی دیشب که دیدمش، تصمیم گرفتم یکم ادبش کنم و بترسونمش، بیش از حد سرکشه.

بعد میو یه شماره گرفت:سلام رفیق خوبی؟ یه کاری می خوام انجام بدی....

برایت:آخ که چقدر من موافقم.

زی:شما خیلی دیوونه این.

بعدازظهر...

رینگ رینگ، زنگ در....

مرد:سلام خانوم، گالف کاناوات اینجا زندگی میکنه؟

نانی:بله. مشکلی پیش اومده؟

مرد:بگید خودش بیاد دم در.

چند لحظه بعد...

گالف:سلام من گالفم، کاری داشتید؟

پلیس:شما بخاطر شکایت خانم آنی کیم تائه موقتا بازداشتید، باید با ما بیاید اداره پلیس.

گالف مضطرب و دستپاچه:چ... چی... من کاری نکردم، اون الکی گفته. من.... تقصیری ندارم.

پلیس:تو اداره مشخص میشه.

گالف رو با خودشون بردن و به کاناوات زنگ زدن.
کاناوات هنوز شرکت بود و خونه نرفته بود. حسابی هول شد و بدو بدو رفت اداره پلیس.

اداره پلیس...

گالف حسابی بهم ریخته بود و دائم میگفت اشتباه شده. کاناوات خودش رو رسوند و اجازه گرفت با گالف حرف بزنه.

کاناوات:خوبی؟ ببین چکار کردی، اگه با آقای میو کنار اومده بودی، همه چیز حل میشد.تو بهش چی گفتی که نظرش رو عوض کرد؟من از دست تو باید چکار کنم.

گالف:من به اون عوضی گفتم نمیخوام ازدواج کنم، هنوزم نظرم همینه.

کاناوات با عصبانیت:باشه هر جور راحتی، پس بمون اینجا و بخاطر کاری که کردی جواب بده.

بعدم از اتاق اومد بیرون. نشست تو سالن و دنبال راه حل میگشت. همون موقع موبایلش زنگ خورد.

برایت:آقای کاناوات کجایی؟ باید الان شرکت باشی. برگه هایی که خواستم بدستم نرسیده، الان میو اونا رو میخواد.

کاناوات:اقای برایت شرمنده من یه مشکلی برای پسرم پیش اومده و اداره ی پلیسم.

برایت:پلیس؟... رو به میو... میگه اداره ی پلیسم.

میو گوشی رو گرفت:کاناوات چه خبره؟

کاناوات:قربان اونا شکایت کردن، گالفم فعلا آوردن اینجا. قربان خواهش میکنم کمکم کنید، من نمی دونم چکار کنم. اینا میگن نمی تونم به این راحتیا درش بیارم.

میو:باشه اینقدر خودتو ناراحت نکن،من بررسی میکنم. البته الان جلسه دارم و می مونه واسه عصر.

اداره پلیس...

گالف تو اتاق تند تند راه میرفت و از نگرانی نمی دونست چکار کنه.

گالف:"یعنی بابا می تونه کاری بکنه؟ اگه راصی نشن چی؟ لعنت بهت آنی... اَه... اَه.... اصلا الان من چند ساعته اینجام؟ چرا تکلیف منو معلوم نمی کنن؟.. "

گالف:هی کسی اینجا نیست؟ هی؟

نگهبان:چیه، چته داد می زنی؟ اینجا خونه ی خاله نیست که صداتو ببری بالا.چی میخوای؟

گالف:من چند ساعته اینجام، چرا کاری نمی کنین؟

نگهبان:ههه... ببین پسرجون منتظریم اون خانم شاکی بیاد و اظهاراتش رو بگه، بعدش ما باهات حسابی کار داریم. ضمنا الان ساعت پنجه.

گالف:چی؟ پنج؟.... هی وایستا... من کار دارم...

ولی نگهبان رفت و گالف دوباره تنها موند. نشست رو صندلی گوشه ی اتاق و به شرایطی که توش بود فکر میکرد، براش قابل باور نبود که رابطه هاش کار دستش بده....

عصر....

میو:وقتشه بریم یه سری به اسب سرکشمون بزنیم.

میو و برایت از شرکت دراومدن و رفتن اداره ی پلیس. میو رفت داخل دفتر ریاست و صحبت کرد. کاناوات هم تو راهرو اونا رو دید و مضطرب منتظر بود ببینه نتیحه چیشده.

چند دقیقه بعد میو با رئیس اومد بیرون و تشکر کرد.کاناوات رفت سمتشون.

رئیس:برید خداتون رو شکر کنید که ایشون وساطت کردن و مسئله رو حل کردن وگرنه به این راحتیا خلاص نمیشد. ایشون سند گذاشتن و گفتن موضوع رو حل می کنن.

کاناوات:قربان من واقعا ممنونم، خیلی لطف کردید... نمی دونم چجوری تشکر کنم.

میو:بهتره پسرت رو ادب کنی.

در اتاق باز شد:پسرجون پاشو تو آزادی، برو خداتو شکر کن که نامزدت مسئله رو حل کرد.

گالف با چهره ی پریشون:نامزد!!!...

گالف اومد بیرون و دید پدرش داره با میو صحبت میکنه. رفت سمتشون و خیلی آروم سلام کرد. ولی میو بهش نگاهم نکرد.

میو:کاناوات من میرم برای بقیه ی چیزا با هم هماهنگ می کنیم.

تو راه برگشت میو و برایت با هم صحبت میکردن، برایت گفت:الان این کارت نتیجه ای هم داره؟

------------------------------------------------------------

فلاش بک....

میو:رفیق یه کاری می کنی، ببین یه پسری هست به اسم گالف کاناوات، با یه دختر زیر سن قانونی رابطه داشته و دختره مدعیه که بزور بوده، میخوام یه چند ساعتی ببریش اداره و یکم بترسه و فکر کنه دختره شکایت کرده..... آره.... می خوام حساب دستش بیاد.... بعد خودم میام و حلش میکنم.... اوکی.... مرسی

زی:تو میخوای الکی ببریش بازداشت؟

میو:آره، اینجوری یکم شاید سرعقل بیاد. منم میشم ناجیش، بهرحال که من میخواستم جلوی شکایت رو بگیرم، حالا اینجوری جذابیتش بیشتر میشه.

برایت:آخ که چقدر من موافقم.

زی:شما خیلی دیوونه این.

میو:راستی سینت نفهمه،اون حساسه ممکنه نتونه هضمش کنه.

زی:چشم آقای رئیس.

پایان فلاش بک..

------------------------------------------------------------
میو:معلومه داره، هم میترسه و هم حساب دستش میاد. در هر صورت حس پشیمونی میاد سراغش و ادب میشه.

برایت:خیلی خوش خیالی، منکه همچین چیزی تو چهره اش ندیدم. بازم میگم من از پایه با این ازدواج مخالفم.

میو:ولی من امیدوارم، بهرحال میخوام تربیتش کنم و از همین امروز شروع کردم.

کاناوات و گالف تو مسیر خونه یک کلمه هم حرف نزدن، کاناوات خیلی ناراحت و عصبی بود. رسیدن تو خونه و گالف داشت میرفت تو اتاقش که کاناوات صداش زد.

سلین:گالف عزیزم، خوبی؟اذیتت که نکردن؟

گالف:خوبم، در ضمن نیازی به همدردی تو ندارم.

کاناوات:امشب باهات کاری ندارم ولی فردا راجع به ازدواجت حرف میزنیم، اقای میو فقط با شرط ازدواج از اونجا درت آورد.

گالف:لعنت بهش... ازش متنفرم....

بعدم دوید سمت اتاقش.

فردا صبح....

گالف که نزدیکای صبح خوابش برده بود، با سر و صدای نانی بیدار شد. بزور چشماش رو باز کرد:آه نانی، کله ی صبح چرا بیدارم کردی؟

نانی:سلام گالفی، پاشو، پدرت منتظرته، فکر کنم لحظه ی موعود رسیده.

گالف بزور از جاش بلند شد، دوش گرفت و لباس پوشید، تو آینه خودشو نگاه کرد، زیر چشمش گود افتاده بود، سرش رو به نشونه ی تاسف تکون داد و رفت پایین.

صبحانه در سکوت خورده شد و بعدش پدر گالف گفت:گالف بیا تو اتاقم.

گالف با اکراه پشت سرش رفت، برعکس همیشه هیچ حرفی نزد.

کاناوات:خوب، نتیجه؟

گالف ساکت بود، دلش نمی خواست جواب بده.

کاناوات:گالف... گالف.... با توام؟

گالف:باشه، ازدواج می کنم، لعنت به همتون، از اینکه در این شرایط منو گذاشتی، خیلی خوشحالی مگه نه؟ قبلا فکر میکردم شاید یه درصد منو دوست داری، ولی حالا مطمئنم که هیچ علاقه ای بهم نداری، اینو بدون که منم از ته قلبم ازت متنفرم، ازت متنفرم که اینجوری منو تحت فشار گذاشتی.

کاناوات چون نمی خواست بیشتر از این درگیر بشن فقط گفت:باشه،هر جوری دوست داری فکر کن.تو باید ازش ممنون باشی نه اینقدر پررو و بی چشم و رو.

گالف واینستاد تا حرفای باباش رو گوش بده و رفت از اتاق بیرون. در حین بیرون رفتن گالف، سلین اومد پیش کاناوات.

گالف با عصبانیت رو به سلین:مطمئنم همش زیر سر توعه، منو از این خونه میندازی بیرون که با عشقت کیف کنی، خوشحالی نه؟الان مطمئن شدم اون ابراز علاقه ات فقط نمایش بوده.

سلین سرش رو تکون داد ولی چیزی نگفت، دلش نمیخواست شکاف بینشون بزرگتر بشه. گالفم سریع رفت تو اتاقش و اصلا واینستاد که جوابی بشنوه.

سلین:عزیزم، مطمئنی این تصمیم درسته؟ یعنی نمیشد مجبورش نکنی ازدواج کنه؟

کاناوات:واقعا دیگه در توانم نیست، باید یه نفر جلوشو بگیره و اون فقط میوعه.

سلین:نمی دونم، من دوست ندارم پسرم رو اینقدر ناراحت بیینم، هر چند اون منو دوست نداره.

کاناوات سلین رو بغل کرد و بوسید:آه عزیزم.... امیدوارم کارم درست باشه.

همون روز شرکت....

کاناوات:گالف بله رو داد.

میو:اوکی، الان برو سرکارت، بعدا حرف میزنیم.

میو زنگ زد به منشیش و خواست براش یه قرار هماهنگ کنن.

دو ساعت بعد...

میو خیلی جدی لم داده بود رو صندلیش:خوش اومدی،بشین. ببین من راست میرم سر اصل مطلب،نباید از گالف کاناوات شکایت کنی.

آنی با یه لحن بد و خیلی پررو:ههه... چرا؟! اصلا این موضوع چه ارتباطی به شما داره؟

میو با یه نیشخند:ببین کوچولو،تو میدونی گند اصلی رو خودت زدی. می دونستی زیر سن قانونی هستی ولی بازم رفتی مهمونی، میدونستی ولی به خواست خودت نوشیدنی خوردی و اونقدر هم مست نبودی که ندونی چکار کردی، درسته؟خانم کوچولو منو نمی تونی بازی بدی، شاید به خانواده ات راحت دروغ میگی ولی من مثل اونا احمق نیستم. حالا خودت انتخاب کن، یه پولی بهت میدم و تو فراموش می کنی چیشده یا شکایت می کنی و من با وکلام و شاهدایی که حرفای منو تایید می کنن، دادگاه رو میبرم و هم تو آبروت میره و هم اینکه پولی گیرت نمیاد، انتخاب با خودته.

آنی یکم ترسید، فهمید اینقدر ساده نمیشه موضوع رو جمع کرد:خوب.... با.... باشه،یعنی فرض کنین قبول کردم، فقط یه سوال چرا شما به موضوع ما توجه می کنین؟

میو:چون چند روزه دیگه گالف همسر قانونی من میشه و نمی خوام حرفی پشتش باشه، فقط همین.

آنی با خنده ی بلند:چی؟؟؟... همسر!!! یعنی اون با یه مرد ازدواج میکنه؟!! واقعا!!!!

میو:بسه دیگه زیادی تعجب کردی خانوم کوچولو، اگه نظرت مثبته همین الان کاراش انجام بشه.

آنی قبول کرد، یه چک گرفت و یه قرارداد امضا کرد که هیچ شکایتی نداره و هرچی مدرک هم از پزشکی قانونی و بقیه جاها داشت رو تحویل داد و موضوع بسته شد.

بعد میو به کاناوات قضیه رو خبر داد، کاناواتم به گالف گفت و اونم در اوج ناراحتی بخاطر ازدواجش، یکم خوشحال شد و نفس راحتی کشید.

سه روز بعد....

گالف تو این سه روز دانشگاه نرفت، جواب پیام و زنگ کسی رو نداد، فقط تو اتاقش بود، با هیچکس حرف نمیزد و هیچ کاری نمیکرد.

کاناوات یکم نگرانش بود ولی ترجیح میداد کاری نکنه،چون امشب میو و خانواده اش رسما میومدن برای هماهنگی کارای ازدواج و نامزد کردن میوگالف.

نانی:گالف، پسرم بلند شو، لباسات رو آماده کردم، باید دوش بگیری و آماده بشی. یکی دو ساعت دیگه مهمونا میرسن.

گالف هیچ جوابی نداد، اصلا دوست نداشت آماده بشه ولی نمیشد و برگشتی براش نبود. با اکراه بلند شد،به کت شلوار روی تخت نگاه کرد، عادت نداشت لباس رسمی بپوشه ولی الان مجبور بود.

رفت دوش گرفت، موهاشو خشک کرد. لباساش رو پوشید. نشست لبه ی تخت، ترجیح داد تا آخرین لحظه پایین نره.

تق تق...

خدمتکار:آقای گالف، مهموناتون اومدن، پدرتون گفتن بیاید پایین.

گالف:تو برو، الان میام.

میو و پدر و مادرش اومدن داخل. سبد گل زیبایی همراهشون بود و یکسری هدایا  و شیرینی.

گالف آروم از پله ها رفت پایین، وارد پذیرایی شد و همه بلند شدن. گالف خیلی آروم سلام کرد و یه گوشه نشست.

میو کلا چشمش رو گالف بود، بنظرش تو لباس رسمی خیلی جذابتر شده بود.

میو:"واو، خوبه، خوشم اومد، ظاهرش بدجور آدمو تحت تاثیر قرار میده".

پدر میو:خوب فکر کنم باید بریم سر اصل مطلب، راستش ما نظرمون اینه که امشب بچه ها نامزد کنن و یکماه دیگه مراسم عروسی برگزار بشه. اینجوری وقت داریم همه ی هماهنگی ها رو انجام بدیم.

کاناوات:خیلیم عالی، ما هم موافقیم، اینجوری بچه ها قبل عروسی یکم با هم آشنا میشن.

گالف کلا عصبی بود، ضربان قلبش رفته بود بالا و دلش میخواست یجوری از اونجا فرار کنه ولی خوب نمیشد.

سلین رو به مادر میو:بفرمایید قهوه اتون سرد شد.راستی من فکر می کنم پسرا یه صحبتی با هم داشته باشن، ما هم تا اون موقع یکم برای کارا برنامه ریزی کنیم؟

پدر میو:خیلیم عالی،پسرم برید تو حیاط یه دوری بزنید.

میو بلند شد، گالف هم بلند شد و یه نگاه غضب آلود به سلین کرد، ولی سلین با یه لبخند جوابش رو داد تا کسی متوجه حسش نشه.

گالف جلوتر رفت و وارد حیاط شد و پشتش هم میو اومد.

گالف رفت سمت میز و صندلی تو حیاط و نشست و بعد با یه قیافه ی جدی گفت:کی میخوای این نمایش مسخره رو تموم کنی؟

میو با نیشخند:کدوم نمایش؟ چیزی که من می بینم اینه که میو سوپاسیت مشهور اومده خواستگاری پسر سرکش کارمندش، جیانگ کاناوات.

گالف:نه بابا، ترش نکنی.

با عصبانیت بلند شد و یقه ی میو رو گرفت:توی عوضی باید کنسلش کنی،وگرنه برات گرون تموم میشه.اصلنم برام مهم نیست تو اون سند مسخره رو گذاشتی.

میو با یه پوزخند:مثلا چی میشه؟من ازت خوشم اومده، کار دلمه، چیکار کنم.

گالف:ههه... آره حتما،مثل علاقه ات به دوست دختر مایکی، کلا همه رو بزور دوست داری مگه نه؟

میو دیگه  داشت عصبانی میشد ولی سعی کرد آروم باشه، اون به پدرش قول داده بود، پس دست گالف رو گرفت و یقه اش رو آزاد کرد، بعد نشست رو صندلی و با یه لبخند گفت:از دید یه آدم عامی و کوته فکری مثل تو، من دوست دختر مایکی رو بلند کردم ولی اگه درست نگاه میکردی، می دیدی که من بزور بوسیده شدم و از خودم جداش کردم. چون من عادت ندارم چشمم به داشته های دور و بریام باشه.

البته الان برامم مهم نیست تو چی فکر می کنی ولی این مهمه که تو بزودی با من عقد می کنی و وارد سیستم زندگی من میشی، اونجا کارا و نظراتت برام ارزش دارن، البته احتمالا.
ضمنا من تصمیمم رو گرفتم و با تو، تحت هر شرایطی ازدواج می کنم، پس کنسل شدن رو فراموش کن. الانم بریم داخل، من اینجا خسته شدم.آها اون سند رو جدی بگیر، چون خیلی راحت میتونم برت گردونم اون تو.

بعدم میو بلند شد و در آرامش رفت سمت در خونه. گالف با عصبانیت هنوز اونجا وایستاده بود. میو یجوری حرف میزد که گالف دهنش بسته میشد.گالف مشتای گره کرده اش رو باز کرد و یه نفس عمیق کشید، خیلی دلش میخواست میو رو بزنه ولی نمیشد.

میو که رفت داخل، گالف با شدت به صندلی لگد زد و پرتش کرد. تا حالا اینقدر یه نفر نرفته بود رو اعصابش. یکم بعدِ میو،گالفم اومد. شام در سکوت میوگالف برگزار شد. میو برعکس ظاهر جدیش، از داخل خیلی بهم ریخته بود، اون با اینکه تو نگاه اول، از گالف خوشش اومده بود ولی ته دلش اصلا به این ازدواج مطمئن نبود.

بعد شام، پدر میو گفت:خوب دیگه ما باید کم کم بریم، ولی قبلش می خوام رسما نامزدی رو اعلام کنم. پسرا بلند شین. میو حالا نوبت توعه.

میو بلند شد و گالفم با دل درد و نگاه عصبی پا شد. میو دست کرد تو جیب کتش و یه جعبه آورد بیرون. یه حلقه ی نامزدی.

دست گالف رو گرفت و بزور آوردش بالا. گالف با خشم به میو نگاه میکرد ولی اون اهمیت نمیداد. حلقه رو دست گالف کرد و همه دست زدن. نانی که کنار در پذیرایی وایستاده بود، از خوشحالی اشک میریخت. این لحظه ای بود که همه ی اهل خونه منتظرش بودن.

پدر گالف:واقعا ممنون، امیدوارم کنار هم خوشبخت باشید و گالف لیاقت شما رو داشته باشه.

گالف دیگه داشت از عصبانیت منفجر میشد ولی تمام تلاشش رو کرد که عکس العمل نشون نده. میو دست گالف رو ول کرد و آروم کنارش وایستاد.

بعد رفت سر جاش بشینه که پدر میو گفت:پسرم باید پیش نامزدت بشینی.

میو رو هدایت کرد کنار گالف و اونم اونجا نشست. گالف حتی به میو نگاهم نکرد. پدر و مادرا براشون توضیح دادن که قراره چکار کنن و هماهنگی ها رو انجام دادن.

بعد رد کردن حلقه ی نامزدی و انجام شدن کارای اولیه، خانواده میو آماده ی رفتن شدن، گالف با اجبار با پدرش و سلین تا دم در همراهیشون کردن.

دم در میو رو به گالف گفت:بهت زنگ میزنم که برای خریدا و کارامون با هم بریم.

گالف به میو خیره شد ولی حرفی نزد و روشو برگردوند.

هر جور بود، مهمونی تموم شد و خانواده سوپاسیت رفتن.

گالف رفت داخل و اول حلقه اش رو درآورد و پرتش کرد روی میز و رفت بالا. نانی همون موقع اومد تو هال و دید گالف چکار کرد. حلقه رو برداشت و گذاشت تو جعبه اش که بعدا بده به گالف.

گالف با عصبانیت رو تختش نشسته بود، کارد میزدی خونش درنمیومد. تو عمرش اینقدر عصبی نشده بود. همش قیافه ی خندون میو میومد توذهنش و حرصش بیشتر میشد. نمی فهمید چرا اون این ازدواج رو میخواد.

____________________________________

- ممنون که داستان رو می خونید.
- دوست دارم نظرات زیباتون رو بخونم.
- خوشحال میشم اگر داستان رو دوست داشتید، لطفا لایک کنید.
- خیلی دوستتون دارم😘😘😘😘

Continue Reading

You'll Also Like

9K 971 45
Après une rupture douloureuse, Yoongi se sent sombrer, il est enfermé dans une monotonie qui le ronge petit à petit. Chaque jour ressemble au précéde...
2K 116 126
خلاصه گذشته تلخ و درهم‌تنیده خانواده جئون این گذشته‌ی پیچیده، ریشه در یک حادثه تراژیک در نسل قبل دارد و اثرات مخربی بر زندگی شخصیت‌های اصلی گذاشته اس...
284K 32.7K 29
عروسک🍸 زوج اصلی : کوکوی ...... یونمین ژانر: عاشقانه درام امپرگ یه داستان کلیشه‌ای یه مافیای بی رحم و هوسباز که به کسی نمیبازه یه پسر خوشگل و گستاخ...
146K 27K 49
فن فیکشن "بادیگارد" 🍷•• Name: The Bodyguard 🍷•• Couple: Chanbaek (Main), Kaisoo, Hunhan, Sulay & Xiuchen 🍷•• Genre: Romance, Dram, Action, Nc+21 ...
Wattpad App - Unlock exclusive features