Fake girl

Par yukieygjm

17.8K 2.6K 538

[کامل شده] کاپل: یونمین، ویکوک ژانر: عاشقانه، جنایی، هیجانی، اسمات Plus

Part 01
Part 02
Part 03
Part 04
Part 06
Part 07
Part 08
Part 09
Part 10
Part 11
Part 12

Part 05

1.3K 210 75
Par yukieygjm

سوار تاکسی شد و آدرسو به راننده نشون داد.

بعد از چند دقیقه به مقصد رسیدن. جیمین بعد از پرداخت کرایه پیاده شد و به طرف ساختمون رفت.

ایدفعه افراد جدیدی دید. اینا اون آدما نبودن... و اصلا ژاپنی نبودن. کره ای بودن!

پسری که لباس حریری سفیدی پوشیده بود به طرفش اومد و مثل بچه های لوس دستاشو تو هوا تکون داد و گفت:«فلش در برابر دختر»

بعد دستشو دراز کرد تا جیمین بهش بده. جیمین هم خم شد و فلش سفیدشو از تو جورابش بیرون آورد و به پسر داد.

پسر چهرشو در هم کرد و گفت:«ایش...حالم بهم خورد. یکی اینو تمیز کنه و دختره رو بیاره»

فلشو به کسی داد. کسی یونجیو از تو اتاقی بیرون آورد. دستا و دهنشو بسته بودن.

مرد خواست یونجیو به طرف جیمین ببره که پسر گفت:«صبر کن.»

فلشو برداشت و به طرف لپ تاب رفت و فلشو توش گذاشت.

وارد پوشه های فلش شد و بعد با عصبانیت داد زد:«اینکه خالیه!»

جیمین لبخندی زد و گفت:«تو به من گفتی فلش! نگفتی که چیز دیگه ای بیارم»

مرد چاقو رو کنار گردن یونجی گرفت. پسر لباس سفید هم به طرف یونجی رفت و گفت:«متاسـ...»

هنوز جمله اش کامل نشده بود که پلیسا ریختن تو ساختمون و لبخند جیمین بزرگ تر شد.

تک تک اونا رو گرفتن و فرد آشنایی از بین پلیسا به طرف جیمین اومد و گفت:«خوبه خبرم کردی»

جیمین:«ممنون که اومدین فوجی ساما»

فوجی لبخندی زد و گفت:«طرحا کجان؟»

جیمین فلش ریزی که با گیره زیر موهاش مخفی کرده بودو به فوجی داد و گفت:«بفرمایید فوجی ساما»

فوجی فلش گرفت و گفت:«از همکاری با پدرت خوشحال شدم»

بعد دستشو به طرف جیمین دراز کرد. جیمین هم باهاش دست داد و گفت:«از طرف پدرم میتونم بگم که ایشونم از همکاری با شما خوشحالن»

فوجی لبخندی زد. یونجی که دستاش الان باز شده بود به طرف جیمین اومد و کنارش ایستاد:«با اینکه من تجربم بیشتره ولی تا حالا به این فکر نکرده بودم که میشه فلشو زیر مو قایم کرد.»

_ما اینیم دیگه

بعد از چند دقیقه سکوت یونجی گفت:«فکر کردم بیخیالم میشی و نمیای دنبالم»

جیمین بهش نگا کرد و گردنشو گرفت و یونجیو به خودش نزدیک تر کرد و بوسه کوتاهی رو لباش زد که یونجی رو در حد مرگ شکه کرد.

_دیگه این حرفو نزن

در واقع با این کارش میخواست بهش بفهمونه که بعضی از آدما هم هستن که بهش اهمیت بدن ولی او اینو نفهمید فقط فهمید که جیمین خیلی تغییر کرده و جیمین مثل همه نیس!

--

سه روز بعد...

جیمین کنار پنجره نشسته بود و به بال هواپیما نگا میکرد.

یونجی با اینکه کنار کوکی جا بود کنار جیمین نشست. جیمین نگاهی بهش انداخت و لبخندی زد.

کوکی دستای تهیونگو کمی ماساژ داد و گفت:«بهتری؟»

تهیونگ به کوکی نگا کرد و لبخندی از ته دل زد و گفت:«اگه عشقم پیشم باشه حالم کاملا خوبه»

کوکی بهش نزدیک شد و گفت:«ته ته»

تهیونگ بعد از شنیدن اون اسم مستعار لبخندی زد و فاصله بین لباشونو کم کرد و گفت:«میشه اون روزو فراموش کنی؟»

_نمیتونم ولی سعی میکنم

رو لبای کوکی زمزمه کرد:«پس بذار بعد اینکه رسیدیم اون روزو بازسازی کنم...با تو»

کوکی لبخندی زد و بعد لبای تهیونگو بوسید.

یونجی و جیمین که پشت سرشون نشسته بودن و اون صحنه رو دیدن نگاهی به هم انداختند و به طور ضایعی جلو خندشونو گرفتن.

یونجی آروم تو گوش جیمین گفت:«همش خیر سر ما هستا که دوباره همدیگه رو دیدن و تهیونگ به پهلوش تیر خورد و فهمیدن که بدون همدیگه نمیتونن»

جیمین تایید کرد و گفت:«آره، من جایزه میخوام!»

_منم

بعد هر دو لباشونو جلو آوردن و به کوکیو تهیونگ که هنوزم مشغول بودن نگا کردن.

--

وسایلاشونو برداشتن و از هواپیما خارج شد.

جیمین دستشو بالا برد و گفت:«خوش اومدم به کشور خودم! دیگه بر نمیگردم ژاپن اعصاب خورد کن!»

یونجی لبخندی زد.

جیمین به طرف تهیونگ برگشت و گفت:«جایزم چیه؟»

تهیونگ:«جایزه برا چی؟»

_بخاطر کوکیت! اگه منو یونجی نبودیم که حالا حالا ها به هم نمیرسیدین!

تهیونگ:«پررو»

مردی به طرف یونجی اومد و گفت:«خیلی دیر اومدی! اونجا چه غلطی میکردی؟!»

یونجی بهش نگا کرد:«کاراتو انجام دادم دیگه چرا عصبانی ای؟»

مچ دست یونجیو گرفت و با سرعت او رو به طرفی برد. لحظه ای برگشت و به جیمین نگا کرد. غم تو چشاش موج میزد.

جیمین با دیدن چشمای غمگینش سریع به طرفش دوید و گفت:«بدون خداحافظی میری؟»

مرد نگاهی به جیمین انداخت:«کار دخترم دیگه تموم شده پس نیازی نیس دیگه یه ثانیه هم پیش شما باشه»

جیمین دست دیگه یونجیو گرفت و بدون توجه به پدر یونجی گفت:«یونجی یه چیزی باید بهت بگم»

یونجی کنجکاو بهش نگا کرد. جیمین:«دوستت دارم»

یونجی با اینکه میخواست بگه "منم همینطور" ولی گفت:«آها»

پدرش حرکت کرد و یونجیو با خودش کشید که جیمین محکم تر دست یونجیو گرفت و گفت:«تو دوسم نداری؟»

پدر یونجی:«آقای پارک دارین زیاده روی میکنین! او فقط بادیگارت بود که دیگه نیس. اینو بدون»

بعد دست یونجیو محکم کشید و با خودش برد. جیمین تموم مدت به رفتنشون نگا کرد و آهی کشید.

کوکی و تهیونگ کنار جیمین ایستادن و به قیافه ناراحتش نگا کردن. جونگ کوک:«نگران نباش هیونگ. من میدونم دارن کجا میرن»

جیمین فکرشو بلند گفت:«بهش گفتم دوسش دارم ولی او نداره...تموم مدت داشتم تلاش میکردم که به خودم علاقه مندش کنم»

کوکی برا اینکه امید بهش بده گفت:«شاید او هم دوست داره فقط خواسته جلو باباش چیزی نگه...باباش خیلی عذابش میده شاید از این میترسه»

جیمین به جونگ کوک نگا کرد:«واقعا؟»

_هوم

تهیونگ شونه جیمینو گرفت و گفت:«مگه نگفتی جایزه میخوای؟ پس منو کوکی کمکت میکنیم تا دوباره ببینیش...خوبه؟»

جیمین لبخندی زد ولی هنوزم امیدی نداشت.

--------------------------------------------------------

یونجی سرشو به پنجره تکیه داده بودو فکر میکرد. حالا که فکر میکرد میفهمید که این چند روز با تموم سختیاش بهترین روزای زندگیش بوده چون کسیو داشت که بهش اهمیت میداد.

_میریم دگو

یونجی سرشو برا تایید تکون داد و گفت:«میدونم»

پدرش نگاهی بهش انداخت و با تمسخر گفت:«نکنه قلبت پیش پسره گیر کرده؟»

یونجی جواب نداد. پدرش بلند خندید و گفت:«مسخره ها»

پولو از تو جیبش بیرون آورد و شروع کرد به شمردن و در همون حال گفت:«هیچوقت یادت نره خلافکارا نباید عاشق بشن دخترم»

_انقدر به من نگو دخترم

پدرش نگاش کرد و گفت:«یعنی واقعا با اون جمله ای که گفت پی بردی که عاشقته؟ به نظرت مسخره نیس که تو این مدت کم کسی عاشق بشه اونم عاشق تو؟!»

"مگه من چمه؟" اینو یونجی تو دلش گفت. پدرش:«حتی اگه عاشقتم شده باشه بعد از اینکه بفهمه دختر بودنت دروغه ولت میکنه»

_میدونم

_خوبه که میدونیو اینطور تو خودتی!...و البته یادت نره که بخاطر این احساساتت تنبیهت میکنم تا یاد بگیری آدم احساساتی ای نباشی.

یونجی لبخند تلخی زد و رو به راننده گفت:«میشه نگهداری؟»

پدرش:«کجا؟»

_میخوام برم نوشیدنی بخرم

بعد از اینکه راننده نگه داشت از ماشین پیاده شد و به طرف مغازه ای رفت.

--------------------------------------------------------

جیمین:«پدرش چه بلایی سرش میاره؟»

_نمیتونم بگم. به یونجی قول دادم که این راز بین خودمون باشه

جیمین آهی کشید و پرسید:«کجا میرن؟»

_دگو

_چی؟ وای نه باید برم شرکت نمیتونم دوباره برم سفر

--------------------------------------------------------

خیلی وقت بود که هوا تاریک شده بود و یونجی از این میترسید.

پدرش اونو خونه نقلی یونجی برده بود. الان با پدرش تنها بود و مطمئنا ترسناک ترین لحظاتش تو الان خلاصه میشد.

پدرش کتشو در آورد و همون طور که کراواتشو شل میکرد با تحدید گفت:«که از یکی خوشت اومده، نه؟»

یونجی آب دهنشو قورت داد و از ترس به زمین خیره شد.

پدرش به طرفش اومد و دکمه های لباس یونجیو باز کرد. یونجی بدون هیچ تقلایی به زمین خیره شده بود. میدونست تقلا کردن فقط باعث میشه که بیشتر عذاب بکشه.

لباسشو از تنش بیرون آورد. پوست گردن یونجیو گاز گرفت و وحشیانه مکید. یونجی از درد چشماشو بست و دندونشو به هم سایید.

دوباره همه اون امیدایی که بخاطر جیمین بدست آورده بودو از دست داد. دوباره از همه چی زده شد. حتی از جیمین!

پدرش سوتین و اون سینه مصنوعی رو که بیشتر شبیه دخترا میکردش از تو تنش در آورد و محکم یونجیو به دیوار کوبوند به طوری که کمرش درد گرفت و از درد ناله ای کرد.

نوک سینشو تو دهن گرفت و محکم گاز زد. یونجی لب خودشو از درد گاز گرفت و به پیرهن پدرش چنگ زد.

پدرش همین کارو با سینه دیگه اش کرد و با لحن خشن و دستوری گفت:«ناله کن»

اشک تو چشمای یونجی جمع شد و پدرش وقتی که اشکاشو دید گفت:«مجازات اشک ریختنو چی گذاشتم؟...آهان»

چاقو رو از تو جیبش بیرون آورد و به پهلوی یونجی کشید و خطی رو از کنار سینه اش تا پایین پهلوش ایجاد کرد. از درد اخماش تو هم رفت و بازم سکوت کرد.

پدرش دستشو تو دامن پسر دخترنماش برد و عضوشو لمس کرد و یونجی ناله کرد:«بابا»

پدرش عضوشو محکم گرفت و گفت:«تو اینطور موقع ها چی باید صدام بزنی؟»

_ار-ارباب

لبخند خبیثانه ای زد و گفت:«آفرین»

بعد یونجی رو چرخوند و صورتشو به دیوار چسبوند. دامنشو پایین کشید و زیپ شلوار خودشو هم پایین کشید و کمی شلوارشو پایین کشید. خودشو به یونجی چسبوند و موهای یونجیو گرفت و کشید به طوری که سر یونجی رو شونه پدرش افتاد.

خودشو یهو واردش کرد که یونجی از درد جیغ بلندی کشید. تند تند و وحشانه حرکت میکرد و یونجی از درد هی جیغ میکشید و ناله میکرد. گردنشو گاز گرفت و وحشیانه مکید.

اشکای یونجی ریخته شدن و پدرش سریع متوجهش شد. خودشو یهو از یونجی بیرون کشید و با کشیدن موهاش اونو به طرف میز وسط هال پرت کرد.

گلدون رو میز و حتی شیشه میز شکست و بعضی تکه ها تو کمر یونجی فرو رفتن. یونجی از درد سرش بی جون رو میز افتاد.

یونجی انقدر درد داشت که نمیتونست از رو میز بلند شه و کمتر به کمرش آسیب بزنه.

پدرش به طرفش اومد و موهاشو گرفتو بلندش کرد و گفت:«سزای گریه کردن همینه!»

بعد یونجیو به پشت رو زمین انداخت. یونجی دستشو به زمین گرفت و تعادلشو حفظ کرد. پدرش دوباره واردش شد و تند خودشو حرکت داد و گفت:«بلند ناله کن!»

یونجی طبق دستورش ناله کرد ولی بالافاصله بعد از ناله اش پدرش ازش خارج شد و شلوارشو پوشید و بدون فکر کردن به اینکه پسرش ارضا نشده از خونه خارج شد.

یونجی از درد به خودش پیچید. کاملا رو زمین دراز کشید و زانو هاشو بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن و به این فکر کرد که فردا چجوری خودکشی کنه که یه درصد هم احتمال زنده موندن نداشته باشه. دیگه نمیتونست تحمل کنه. او بریده بود...بدجور هم بریده بود.

Continuer la Lecture

Vous Aimerez Aussi

7.8K 1.1K 19
یه هیونگ، یه مکنه ... یکی زودتر فهمید، یکی دیرتر پذیرفت . بین شوخی‌هایی که زیادی جدی شدن و نگاه‌هایی که زیادی طول کشیدن، چیزی شکل گرفت که هیچ‌کدومشون...
773K 61.7K 37
شما چقدر به پسرداییتون وابسته هستین ؟ اصلا چندبار در سال میبینینش ؟ خونه هاتون چقدر به هم نزدیکه ؟ جواب این سوال ها برای جونگکوک خیلی سادس ! اون دیو...
104K 11K 71
من اصلا از مرگ نمیترسم،مرگ ی وسیله است برای پایان دادن ب درد و رنج من... چیزی ک منو میترسونه زندگیه! اما توی این همه سال عمری ک از الهه ماه گرفتم بهم...
HOPE Par HaniMin

Fanfiction

1.7K 163 9
[اُمید] "بوسه‌ای که حسی از عشق داشت و مملو از خواهش بود، برای ابدی بودن." کاپل: جیون/مینیون، تهکوک/کوکوی. ژانر: زامبی، آخرالزمان، عاشقانه، اسمات. Cou...
Application Wattpad - Déverrouiller des fonctionnalités exclusives