یه مار روی سینه یا یه گل رز روی شونه ؟
لویی چشم هاش رو روهم میزاره و به این فکر میکنه که چه تتو ای بزنه
Loui :
بالاخره تصمیمم رو میگیرم، یه مار، جاش زیاد مهم نیست
" کریستن؟!"
صداش میکنم که بیاد و تتوم رو بزنه....
_______________________________________
سوزن پشت سر هم تو پوستم فرو میره و رنگ مشکی رو رو پوستم جا میزاره درد داره ولی نه بیشتر از بقیه درد هام
کم کم میتونم شکل مار رو تشخیص بدم....
_______________________________________
رو تخت میشینم و ناخودآگاه رو کاغذی که کنارم بود شروع میکنم به نوشتن
"الان که دارم این نوشته رو مینویسم دارم به تو فکر میکنم، درواقع هیچوقت از فکرت بیرون نیومدم تو مثل بوی عطری بودی که از تن یه غریبه حس کردم
آشنا ولی غریبه
دردناک ولی آرامش بخش
مرئی ولی نامرئی
مثل خاطره ای که هرگز اتفاق نیوفتاد مثل رایحه ای که هرگز نفهمیدم چی بود
مثل یک غریبه
تو یک غریبه بودی با بوی آشنا
تو یک حس دردناک بودی که با داشتنش آرامش میگرفتم
تو یک غریبه بودی....
ESTÁS LEYENDO
fernweh
Fanfiction"fernweh" متشکل از "fer" به معنی دور و"weh" به معنی درد احساس دلتنگی برای جایی که هرگز نبودی مثل بغلش زیر بارونی که نم نم به سقف میخورد مثل بویی که هرگز وجود نداشت مثل خاطراتی که هیچوقت اتفاق نیفتادن...
