chapter 15

18 1 0
                                        

بلند شدم و داد زدم: ((تو چی کار کردی؟!!!!))و دوباره دستمو محکم زدم رو میز...

تیفانی که انگار ترسیده باشه یه کوچولو سرِ جاش پرید چشماشو بست...

گفت: ((اون...اون مست بود...))

داد زدم ((تو که نبودی...))

-من متاسفم الی...واقعا متاسفم..

-تاسفِ تو به چه دردِ من می خوره..؟!!!

اِمام داد زد: ((تو رابطه ی دو نفر ادمو بهم زدی تیفانی به خاطرِ حماقتت....می دونستی اون دو نفر فامیلای نزدیکِ مان نه؟!!چرا اینکارو کردی ؟!!))

تیفانی که حالا حسابی ترسیده جواب نداد و سرشو انداخت پایین...

یقه ی لباسشو که دوباره پوشیده بودشو گرفتمو بلندش کردم..

ینی واقعا تیفانی ممکنِ اینکارو کرده باشه چون اونا فامیلای مائن..چون فقط می خواسته حالِ مارو بگیره؟!!

داد زدم: ((جواب بده تیفانی...چرا اینکارو کردی؟!!))

و بلندش کردم...بلند تر...دستامو گرفت و با صدای گرفته گفت: ((چون شما زیادی واسه خودتون جولون می دادین..))

بلند تر داد زدمو گفتم: ((تو زندگی خاله ی منو اینطوری تهدید کردی و رفتی با دایی اِما که نامزدِ خاله ی منه رو یه تخت لعنتی خوابیدی که فقط حالِ منو بگیری؟!!!))

نفسمو تو صورتش دادم بیرونو گفتم: ((انتظار نداری که سالم از اینجا بری بیرون داری؟!!))

و یه پوزخند بهش زدم..

اِما رو دیدم که اومد نزدیکمو دستشو گذاشت رو دستم تا یقه ی تیفانی رو ول کنم...

منم بعد از یکم مقاومت دستمو ول کردم..

اِما رو به تیفانی گفت: ((کاری که کردی رو اصلا نمی بخشیم حالیته؟!!))

تیفانی دستشو برد رو گلشو گفت: ((من ازتون نخواستم ببخشینم...))

دستمو آوردم بالا و محکم کوبوندم تو صورتش..

تیفانی باز شروع کرد به گریه کردن..

story of themWhere stories live. Discover now