همان آهنگ و رقص

71 13 5
                                        

نورها می رقصند و خنده ی حضار هم که دیوانه‌ام می‌کند. رفتم پیش‌ش و می گویم اگر می‌خواهد برویم به خانه ی من. فکر می‌کند شوخی می‌کنم اما کمی بعد دستم را می‌گیرد و می‌آید. با چشمانی که در آن‌ها آسمان ریخته‌اند و آبشار قهوه‌ای روی شانه‌اش ، زیباست ؛ خیلی هم زیباست.
شب و سکوت‌اش حرف‌هایمان را خورده دهانمان قفل شده.  هر ازگاهی نیم‌نگاهی به چشمانش می‌اندازم و محو می‌شوم ، ستارگان نیز به تماشای ما نشسته اند. نگاهی به من می اندازد. کنجکاو است و می خواهد بفهمد که چه کسی او را به خانه اش می برد.
- شغلت چیه؟
- نویسندگی.
تعجب می کند.
- این ماشینم با حقوق نویسندگی خریدی؟
- متاسفانه!
دوباره سکوت.
- چرا قبول کردی با من بیای؟
- از خونه خودم متنفرم!
- جواب جالبیه برای سوالم!
باهم می خندیم.
در کنار خانه ام ماشین را متوقف می کنم. نگاهی به آنجا می کند و برقی گذرا در چشمانش می بینم. می گوید مطمئنی فقط نویسندگی می کنی؟ لبخندی میزنم و حرفش را تایید می کنم.
به محض ورود به خانه و دیدن نخستین قاب می فهمد من که هستم.
- تو همون...
- درسته.
- باورم نمیشه من همه ی کار هاتو خوندم!
تشکر می کنم و لبخندی بر لبانش نقش می بندد. من را تا ساعتی پیش نمی شناخت و  حالا نمی تواند از تکرار کردن نامم دست بردارد.
- فکر می کردم تو هم از اونا باشی.
- از کیا؟
- پسرایی که فقط پول دارن.
- مگه من چی جز پول دارم؟
- (می خندد) مثلا نویسنده هستییا!
هیچ وقت به ذهنم نمی رسید از جنایی نوشتن به این شهرت مضحک برسم. شهرتی که برای من نقش ارضاکننده ی شهوت داشت اما روحم را به آن چیزی که میخواستم نرساند و بیشتر در مرداب زندگی فرو رفتم ؛ ما گناهکار زاده شدیم و گناهکار خواهیم مرد.
به آشپزخانه می روم و شرابی برای او می ریزم. هنوز در قاب ها گیر کرده . تشکر می کند و به سلامتی ام می نوشد. آهنگی می گذارم ، همان آهنگ و رقص.
- فکر نمی کردم این سبک دوست داشته باشی آقای نویسنده. اما خب تو جنایت دوست داری مگه نه؟
زبانش را روی لبش می کشد و نیشخندی می زند.
- شاید حق با توه اما این آهنگ برام خیلی خاصه.
- نکنه قاتلی و قراره بمیرم!
بلند می خندد.
- نه عزیزم اما تو اتاقم کلکسیون جمجمه ی انسان دارم!
بلندتر می خندد. حالا برمی خیزد و با آهنگ مثل برف می رقصد . دستم را می گیرد.
- آقای نویسنده افتخار نمیدن؟
دستش را می گیرم و با او می رقصم.
پس از دقایقی خسته می شود و خود را بر روی مبل می اندازد.
- پس گفتی کلکسیون جمجمه داری!
- خیلی قیمتین!
مشتاق تر می شود تا آن را ببیند. شاید تاثیر شراب است؟ نمی دانم. دستش را می گیرم و به اتاق می برم. به محض روشن شدن آنجا چشمانش درشت تر شده و دهانش باز می شود.
- از کجا اینارو گیر آوردی؟
- حراجی.
- اون جمجمه ای که اونجاس...
- درسته ؛ اون مال بازیگر معروفه.
- چقدر خرجش کردی؟
- بیشتر از چیزی که فکرش رو کنی هزینه کردم و زمان گذاشتم.
- فکر نمی کردم واقعا کلکسیونر باشی. نویسنده ای که جمجمه جمع میکنه! کِی داستان خودت رو می نویسی؟
- هرشب...
نزدیک می‌شود نفسش روی صورت‌ام می‌کوبد داغی لب‌هاش روی لب‌هام سر میخورد درست مث لباسش که سر خورده و افتاده، آنهمه سپیدی را یکجا در بغل‌ام می‌اندازد دست‌هام روی کمرش میغلتد نفس‌اش به شماره افتاده و تنش به رقص،  بی‌که بداند یکباره هلش میدهم روی تخت...
سیگاری روشن می کرده و به او نگاه می کنم که خوابش برده و صدای خنده اش ، جای خود را به دم و بازدم توقف ناپذیری داده است.سکانس پایانی فرا رسیده.  اسلحه را از کشوی بغل تخت بیرون می آورم . اسلحه را آرام بر قلبش می گذارم و پیش از آنکه چسمانش را کامل باز کند ماشه را می کشم. حالا جا برای یک جمجمه دیگر جا باز شده. برچسب شماره سیزده را بر پیشانی اش می چسبانم و آن را به کلکسیون اضافه می کنم.  به اتاق کارم باز میگردم. غبار غلیظی بر روی ماشین تایپ نشسته ، آن را تمیز می کنم. نام رمان جدید را چه بگذارم؟ فهمیدم!  تایپ می کنم : رمان شماره سیزده - دختری با چشمان آبی.

Has llegado al final de las partes publicadas.

⏰ Última actualización: Jan 04, 2020 ⏰

¡Añade esta historia a tu biblioteca para recibir notificaciones sobre nuevas partes!

Finding NeverlandDonde viven las historias. Descúbrelo ahora