Brothers

88 6 0
                                        

با تمام شادی و خوشحالی که تو وجودش بود و و نشاط که تو روحش موج میزد به سمت خونه ای که تنها دلیل زندگیش ،برادرش،لیامش،تنها پشتیبانش نفس میکشید می دوید.

تو خیابون های لندن کمتر کسی وجود داشت که هری از کارشون رد بشه حس خوبی بهش دست نده کمتر کسی بود که با دیدنش بی دلیل بدون هیچ شناختی لبخند نزنه.
بعضی ها با تعجب لبخند کوچیک نگاهش میکردن و بعضی ها هم که تصادفی میشناختنش با لبخند های عمیق با تحسین بهش نگاه میکردن براش دست تکون میدادن کی میتونست اون فرشته رو بشناسه بهش لبخند نزنه.

اون فرشته چشم سبز یشمی که انگار جنگل در پس چشمهای زیباش پنهان شده بودن با درخت های سر به فلک کشیده که زیبای چشماش صد برابر میکرد با مو های به لطافت ابریشم به رنگ شکلاتی که روشن بودن... موهای که لیام عاشقشون بود و هیچ وقت اجازه کوتاهی بهشون نمیداد. همون موهای که زندگی لیام توی نوازش کردنشون خلاصه میشد با لبخند های زیبای که چالهای شیرین و خوردنیشو به نمایش میذاشت و زیبایشو به رخ عالم و آدم میکشید.
بین خیابان های لندن به سمت برادرش میدوید تا خبر خوشی رو بهش بده.

به محل خودش که رسید امران پیرزن دوست داشتنی رو دید که هر روز صبح خودش براش نون تازه و خوش عطر میخرید.
هر روز صبح از لپ های نرم وشیرینش بوسه عمیق میگرفت با ذوق به سمتش رفت و مثل همیشه گونه نرمشو محکم بوسید با خنده در حالی که عقبکی راه میرفت با صدای دلنشینش

گفت سلام امران عزیزم

امران لبخند مهربانی به اون پسر شیرین زد در جواب
گفت سلام سان شاین و با لحنی نگران

گفت مواظب باش میوفتی هری اینجوری راه نرو

هری بلند با صدای که ملکوت به تعظیم در میاورد خندید بوسه هوایی برای امران فرستاد دوباره شروع به راه رفتن کرد.

و پیرزن با لبخند به دور شدن این الاهه زیبایی نگاه میکرد و توی دلش آرزویی شادی و سلامتی برای این دو برادر و این موجود دوست داشتنی و شیرین میکرد.

تویی راه با دوستانش و بچه های محله ای زیبایی که زندگی میکردن خوش بش کوتاهی میکرد و همه با دیدنش انرژی میگرفتن این پسر برای این محله بمب انرژی بود.

محله قدیمی اما بسیار زیبای که در یکی از مناطق لندن قرار داشت محله صمیمی که هری عاشقش بود.
با رسیدن به خونه به سرعت درو باز کرد با شوق و ذوق به سمت اتاق لیام حرکت کرد در زد وبدون ثانیه تاخیر با ضرب درو باز کرد با صدایی پر انرژی و شاد زیباش گفت

تاداااااااااا من اومدم لیییییی

لیام که با این کارایی برادر شیرین و دوست داشتنی آشنا بود با لبخند جذاب و پر آرامشش که باعث میشد هری هزاران بار قربون صدقه اش بره از پشت لب تاب بلند شد به سمت برادرش رفت دستاشو برای به آغوش کشیدنش باز کرد.
هریم مثل همیشه با لبخند خودشو تو آغوش برادرش انداخت چشماشو محکم بست. عطر تن آرامششو به ریه هاش کشید لیام بوسه عمیقی روی موهاش گذاشت دستاشو لای اون تارهای ابریشمی فرو کرد یه دست دیگشو با لطافت تمام دور کمر برادرش حلقه کرد.
پوست هری به شدت حساس بود وبا کوچیک ترین فشاری کبود میشد در واقع هری واقعا مثل یه برگ گل پاک و زیبا و لطیف بود ، نبود ؟؟

Lord of seaWhere stories live. Discover now