این خانه بزرگ شدن ما را دید
دید که من دستم شکسته بود
دید که تو کتک خورده بودی
عاشقت بودم و به روحت قسم که حسم عشق بود در تک تک هنجار ها و همه معنایش
اما میدانم که معشوقم نبودی
خواهرم یا برادرم نبودی
دوست یا اشنایم نبودی
خانه ام بودی
بزرگ شدن من و کتک خوردن خودت را دیدی
خوب دیدی
و بعد در یک روز سرد دستکش های خونی ام را با گریه شستی
و تو خانه بودی
گرم بودی و گرما را به من میدادی و سرد میشدی
روشن بودی و روشنم میکردی و تاریک میشدی
معصوم بودی و یادم میدادی و کثیف میشدی
دیدی که گریه کردم و دیدم که چگونه
رشته رشته های چسباننده مغزت به منطق پاره شد
و ...فرورفتی
تو سقوط کردی و من از خوش شانس بودن متنفرم بودم
دیدم که ساکت در خانه می چرخیدی
پارکت ها زیر پایت صدایی نمیداد
هوا راکد بود و باد به احترامت نمیوزید
و تو همچنان بودی
خانه ام بودی
**
اینطورنبود که از خودم نفرت داشته باشم
در اصل ترسیدم،
از برق رقت انگیز دختر درون اینه
که بی حس تلاش میکرد روی کبودی ها را با کرم های غلیظ کمرنگ کند،
کبودی ها کمرنگ میشد و رقت انگیزی بیشتر
برق دیوانه واری در چشم های انسانی بود
که روبه رویم در اینه من بود اما من نبود
نفرتی در کار نبود
ترس بود
از دیوانه ایی که در اینه من بودم و نبودم
ترس
انهمه خشم و اشک و اهی که درون دیوانه روبه رویم حبس کرده بودم مرا ترساند.
ان عقده ایی درون اینه که ضد همه چیز و بی اعتقادبه مو به مویه اعتقادات بود
ان دختر با نگاه مار کبری مرا ترساند
من بود و من نبود اما
من بود که بدجور مرا ترساند.
***
موهایت را دوباره تا بالای گوش کوتاه کرده ایی
همیشه میگویی از گرما متنفری
باید هم باشی
فکر کن چهل سال ازگار در گرما مثل سگ کارکنی و مثل اسب موهایت بلند شود، هی دوباره بلند شود
مثل گاو بزائی
یکی
دوتا
سه تا
هشت تا
نه بخشید اشتباه شد
گفتی هفتمی مرد
پسر بود و ضعیف بود و مرد
و بعد مرا بجای مرده قبلی بدنیا اوردی دیگر بقول خودت بچه پس ننداختی
با این موها مثل مرد ها شده ایی
میگویی مدل المانی است
راستش بیشتر مثل پدر ها شده ایی تا مادر ها
بیاد میاورم که هر قدم شتاب زده ات برای پاهای کوچیکم سه قدم بود تو راه میرفتی و من بدنبالت میدویدم
گهگاهی پشت چادرت قایم میشدم و چه بویی داشت
هیچوقت نفهمیدم چه عطری به ان چادر میزدی که بوی بهشت میداد.
نمیدانستم فرشته چیست و خدا به چه میگویند اما تو خدا و فرشته هر دو را با هم بودی.
اما عصبانی که میشدی جهنم بود
سیلی میزدی
وسایل را پرت میکردی
اسمان و ریسمان میبافتی و زمین و زمان را مقصر میکردی
نمیدانستم بدی و شیطان کدامند و تو باز هردوشان بودی
دست اخر تصویر سیاه و سفید بهم پیچید و تو ساخته شدی
مادر خاکستری من
با موهای کوتاه
افکار نشخوار شده
حرف های تکراری
و موهای کوتاه
همیشه کوتاه
ESTÁS LEYENDO
pathetic poems
Poesíaراستش من دوست دارم شعر بنویسم و حالا فکر کردم بد نیست ادم های دیگه ایی هم بتونن بخوننش.
