دختر به آرامی چشماش رو باز کرد و با دیدی تار و چشمایی که از شدت اشک می سوختن،غلت زد و به جای خالی اون نگاه کرد. دیدش از قبل تار تر شد و چشماش بیشتر از قبل سوختن. با صورتی خیس از اشک دستش رو با لطافت به روی جای خالیش کشید،عجیب بود ولی احساسش بهش می گفت که اون هنوز اینجاست. دختر به حلقه دست چپش نگاه کرد و شادترین روز زندگیش رو به خاطر آورد:
محکم دست همدیگه رو گرفته بودن،دختر مبهوت زیبایی طبیعت اطرافش بود و پسر هم مبهوت زیبایی دختر. جسیکا با ذوق برگشت سمت نایل و با اشتیاقی که کمتر اتفاق می افتاد از خودش بروز بده گفت:"باورم نمیشه ایرلند اینقدر قشنگ باشه!"
نایل با چشمای مهربونش به جسیکا نگاه کرد و گفت:"اگه اینقدر دوستش داری می تونیم سال بعد هم بیایم اینجا. "کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:"و سال بعد ترش و سال بعد از اون،حتی ده سال دیگه،بیا هر سال بیایم اینجا،اول خودمون دوتایی بعد با بچه هامون بعدش هم با نوه هامون. بیا به همه اونها هم بگیم با کسی که عمیقا عاشقش ان به اینجا بیان." و بعد روی یه پا زانو زد و جعبه کوچیکی رو از جیبش بیرون آورد و اون رو مقابل جسیکا باز کرد،حلقه نقره ای رنگ ظریفی در جعبه خودنمایی می کرد:" جسیکا هنویک آیا با من،نایل جیمز هوران،ازدواج می کنی؟!"
قبل از اینکه دختر فرصت حرف زدن پیدا کنه،قطره های اشک از چشماش سرازیر شدن،با ناباوری دستش رو روی گونه اش کشید"پس اشک شوق که می گفتن اینه؟!"به چشمای آبی نایل خیره شد و با صدایی لرزون گفت:"بله،بله،باهات ازدواج می کنم."
نایل لبخندی از سر آسودگی زد، از همون لبخند های کجش که باعث می شد چال کمرنگی روی گونه اش شکل بگیره.و بعد جسیکا رو محکم در آغوش گرفت.
دختر از خاطراتش بیرون اومد، با خودش زمزمه کرد:" برای چی یه رویای شیرین باید اینطوری تموم شه؟"
هنوز منتظر بود که این یه کابوس باشه و اون دوباره با صورت خندون و چشمای آبی زیباش وارد اتاق بشه و دختر رو بی پروا ببوسه. ولی اینطور نشد،مهم نبود چقدر انتظار بکشه و چقدر به در خیره بشه،برگشتی در کار نبود.
با بی میلی از جای خودش بلند شد،اول به صورت رنگ پریده ش تو آینه و بعد به یه دست لباس مشکی روی صندلی نگاه کرد. نگاهش رو از لباس ها گرفت و تمام اتاق رو رصد کرد،هر جایی رو که نگاه می کرد یه نشونی از اون بود،حتی هوای اتاق هم بوی اون رو می داد. دوباره به لباس مشکی خیره شد یعنی اون باید امروز تنها عشق و تنها فرد مهم زندگیش رو برای همیشه توی تابوتی خالی بدرقه می کرد؟!
دستش بی اراده به سمت لباسا رفت ولی بین راه متوقف شد،انگار که آذرخش بهش خورده باشه به تندی دستش رو عقب کشید.
"امکان نداشت،هرگز!"
حتی اگه مجبور می شد تمام اقیانوس رو وجب به وجب بگرده،باید اون رو پیدا می کرد. اون هرگز با همسرش اینطور خداحافظی نمی کرد.
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
******************
سلام،من فی هستم و این اولین کتابی هست که دارم به صورت جدی روش کار می کنم. مدت زیادی از آخرین نوشتنم می گذره(به خاطر کنکور😭) و میشه گفت در حال حاضر تازه کار هستم. پس لطفا حمایتم کنید. شاید اوایل زیاد جالب نباشه اما من قول می دم که تمام سعیم رو بکنم. کتاب دیگه ای هم هست که دارم روش کار می کنم،فکر کنم از اون بیشتر خوشتون بیاد. به زودی پابلیش میشه.