♡|انتظار|♡

6.9K 547 18
                                        


پسر بیچاره با صدای گریه ای که زیاد باهاش فاصله نداشت، چشماش رو باز کرد. حتما نام مین بود. برادرش اون رو کنار خیابون پیدا کرده بود. با نگاه اول میشد حدس زد که اون بچه بیشتر از دوسال،سن نداره. حتما خانوادش از بی پولی اون رو به دست زندگی سپردن و تنهاش گذاشتن. چند روز بیشتر از اشنا شدن اونها نمیگذشت و بچه همش بی قرار بود و پدرو مادرش رو میخواست. پسر از روی جی سو و سونگجه چهار دستو پا رد شد. سونگجه چشماش رو محکم فشار میداد و جی سو دستاش رو روی گوش هاش فشار میداد تا اون صدای گوش خراش رو نشنوه. پسر بیچاره به نام مین رسید. اون حتی اسمش رو هم نمیدونست. فقط وقتی از پسر بچه پرسید که اسمش چیه اون چیز گنگی گفت که پسر حدس میزد نام مین باشه. اون رو تو اغوشش گرفت و تکون تکون داد. سرش رو چند بار بوسید و با صدای اروم تو گوشش زمزمه کرد:
_هیشش مامی اینجاست مامی اینجاست!
پسر بدبخت کتر از زنها نبود. هم کار خونه بلد بود، هم زیبایی پرنس هارو داشت. بعضی وقت ها فکر میکرد که چی میشد اگر به جای این زیبایی بی فایده، یه تن قوی داشت تا بتوانه کار کنه؟ درواقع اون قبلا یک بار امتحانی تو معدن کار کرده بود اما دو روز نشده یکی از مردای شهوتران اونجا قصد تجاوز بهش رو کرده بود! بله تجاوز به یک پسر! شاید عجیب به نظر بیاد اما با ورود فرهنگ غرب به اسیا، همچین چیز هایی هم رواج پیدا کرد. حالا فقط زن ها نبودند که تو فاحشه خونه ها مشغول بودن، بلکه پسر ها هم دیده میشدن! نام مین در بقل پسر خوابش برده بود و خیال پسر راحت شد. نام مین رو سر جاش گذاشت و از پنجره کوچک به بیرون نگاه کرد. هوا نیلی رنگ بود و تاریکی جای خودش رو به رنگ ابی روشن هدیه میداد.
اون اه کشید. دو روزی از برادرش بی خبر بود. اونها باید اجاره خونشون رو که هفت ماه عقب مونده بود، امروز بدن اما اون هیچ پولی تو بند و بساتش نداشت و باید منظر برادر کله شقش میموند.
چند ساعتی گذشته بود و خورشید تو اسمون میدرخشید. بکهیون و جی سو که از همه بزرگتر بودند زودتر از بچه های دیگه بیدار شده بودن. اما نام مین و سونگجه و یوگیوم هنوز هم خواب بودن. اون لب پنجره نشسته بود تا برادرش بیاد و اون رو خوشحال کنه. اون خجالتزده به بکهیون و جی سو نگاه کرد که گوشه ای از اتاق نشسته بودن و بازی میکردن. حتی چیزی نداشت که به عنوان صبحانه به بچه ها بده. فقط مقدار خیلی کمی برنج بود که اون یرو هم برای ناهار نگه داشته بود. همه بچه ها بیدار شدند اما برادرش نیومد. با استرس همون مقدار کمی برنج رو برای بچه ها پخت و بدون اینکه خودش از اون بخوره،به بچه ها داد. ظرف های ناهار رو هم شست و باز سراغ پنجره رفت تا شاید اومدن برادرش رو ببینه. عصر بود و چند ساعت تا تاریکی مونده بود که صدای در زدن رو شنید. از جاش سریع بلند شد و به طرف در رفت. از ته قلبش از خدا میخواست که برادر احمقش پشت در باشه. اون هم با پول و غذا هایی که حداقل شکم بچه هارو سیر نگه داره! تو دلش کمی امید داشت که برادرش اون پشت باشه اما با باز کردن در اون مقدار کم امید از بین رفت و جاش رو به ترس زیاد داد. پیر مرد همسایه که صاحبخونه هم بود جلوی در ایستاده بود و طلبکارانه نگاهش میکرد. پسر بیچاره انقدر وحشت کرده بود که زبونش بند اومده بود و نمیتونست درست حرف بزنه.
_م..من..م.متاسفم..ب.برادرم ..ب
باید ..
پیر مرد اه کشید.
_باید میدونستم که نمیخوای قرضمو بدی!
اون پسر رو هل داد و پا تو اتاق کوچیکی که بچه ها خونه صداش میکردن گذاشت. چشماش رو روی بچه ها میچرخوند تا اینکه اون دو تیله مشکی، روی جی سو قفل شدن. جلو رفت و مچ دختر بچه بیچاره رو گرفت و اون رو از جاش بلند کرد.
پیر مرد در حالی که دختر رو کشون کشون میبرد گفت:
_با این دختره خداحافظی کن چون قرار نیست که در اینده ببینیش!
پسر به گریه افتاده بود. رفت و جلوی پای پیر مرد زانوزد.
_ت..تورو خدا جیسو رو ول کنین من قول میدم تا فردا حتما پولتون رو بهتون بدم!
پسر بلند بلند گریه میکرد و پیر مرد سعی میکرد اون رو با پاش کنار بزنه.
_اقای لی خواهش میکنم .. التماستون میکنم اونو ول کنین من فردا دو میلیون ون رو بهتون میدم ... قول میدم.
پیر مرد کمی مکث کرد. دخترک رو با دستاش به گوشه اتاق پرت کرد و از کنار پسر گذشت.
_به نفعته فردا پولو بدی وگرنه دیگه هیچکدوم این بچه ها رو نمیبینی!
...
های گایز😄 از فیک خوشتون اومد؟ به نطرتون چطور بود؟ منتطر قسمتای بعدش باشیییننن

❤Walking on the roses❤Stories to obsess over. Discover now