تمام روز رو توی بند زنجیر های کلفت پیچیده شوده بود ، دلش میخواست حد اقل برای چند دقیقه راه بره ولی نمی تونست ، اون مار های کلفت زنگاری ازش جدا نمیشودند .
توی اون جای تاریک بودن ، اونم وقتی حتی نمی تونی از جات تکون بخوری ، بدون این که صدایی بشنوی ، زجر بزرگی بود ...
تمام امیدش این بود که تونی هر لحظه برگرده و بگه که میتونه بره ، بعد اونو ازاد کنه ... تا بتونه بدوعه و از اینجا بره ... شاید اگر این بار آزادش میکردن دیگه هیچ وقت به زمین برنمی گشت ... شاید یه جای خوب برای خودش پیدا میکرد و دیگه فکر شاه بودن رو از سرش بیرون میکرد ... شاید ...
در حالی که داشت با خودش فکر میکرد ، صدایی کر کر خنده سنگ های سرد کف اتاق که در قلقلکشون داده بود توی سرش پیچید و نوری چشماش رو زد ، یه ناجی ... یه نفر باید اون بیرون می بود بلاخره ... یه کسی که کمکش کنه ... البته اگر کمکش میکرد ...
با زحمت سرش رو بالا گرفت ، با صدایی که امکان نداشت به جایی به غیر از گوش خودش برسه ناله کرد :" کمکم کن ! "
برایش مهم نبود چ کسی بیرون در بود ، فقط کمک میخواست ؛ برایش مهم نبود دوست است یا دشمن ؛ فقط کمک میخواست ...
سایه در چهار ضلعی در تکان خورد و با قدم های محکم ، طوری که صدایش در اتاق تاریک سرد پخش میشود به سمت لوکی آمد ... بند دلش پاره شود ، نکند قصد جانش را دارد ، یا این که میخواهد به او بگوید ایت اخرین باری است که نور را میبیند ...
سایه جلو تر آمد ، چهره اش برای لوکی کمی نمایان تر شود ... اما قبل از این او را از روی کمان بزرگی که روی شانه اش حمایل کرده بود شناخته بود :" کلینت ... لطفا ... کمکم کن ... "
نگاهی به وضعیت آشفته لوکی انداخت :" باید از اینجا بریم ، تا برنگشتن باید بریم ."
چاقو جیبی اش را در اورد و با استرس و سرعت مثال زدنی مشغول باز کردن زنجیر های لوکی شود ... نمی توانست جلوی اشک هایش را بگیرد ... دیدن او در همچین وضعیتی واقعا خارج از تحملش بود ...
لوکی به محض این که هر بند باز میشود قامت رشید و خمیده خود را بیشتر راست میکرد ... تا وقتی که تمام غل و زنجیر های کلفت را از دست و پای لوکی باز کرد ... لوکی با طعنه به بند های کلفت نگاهی انداخت ، کلینت خودش را جمع کرد ، مثل همیشه سرد گفت :" دنبالم بیا مزاحم ."
شانه های لوکی وا رفت ، چرا کلینت همیشه این طور با او رفتار میکرد ... در کل موضوع مهم تر الآن این بود که از این جا بروند ... خیلی سریع باید میرفتند و گرنه اتفاقات بدی برایشان می افتاد ...
کلینت خیلی سریع پشت به لوکی کرد ، اشک هایی که روی صورتش مانده بود را پاک کرد ... راست دماغش را گرفت و زندان سرد خارج شود ... لوکی هم برای این که جا نماند با عجله دنبالش رفت ...
راهی که رفتند کاملا پاک بود ... همه نگهبان ها به صورت وحشیانه ای با تیر های در وسط سینه شان کشته شوده بودند یا در اثر زخم جسم تیز بزرگی قطعه قطعه شوده بودند ... اول که به جنازه ها نگاه کرد کمی گیج شود ولی وقتی در روشنایی کلینت را دوباره بررسی کرد ، متوجه شمشیر ژاپنی بلندی شود که به کمرش بسته بود ...
در راه رو های پیچ در پیچ و پر از خون و جنازه چرخ می خوردند ... تا به یک سوراخ عظیم در دیوار رسیدند که در اثر انفجار به وجود اماده بود ... از همان راه بیرون رفتند ... لوکی با این که راه زیادی نرفته بودند پاهایش ضعف میرفت و نمی توانست دیگر راه برود ... دلش میخواست همان جا بنشیند ولی از کلینت و همین طور از این که دوباره زندانی شود می ترسید ...
تمام تلاشش را میکرد تا از کلینت عقب نماند ... بیرون از قلعه ... برف می بارید ... و انقدر سرد بود که تا مغز استخوان لوکی یخ زد ... روی برف ها افتاد ... اگر آن زندان اورا نکشته بود این سرما کارش را میساخت ... نا خود آگاه اسم کلینت را برای کمک روی لب هایش اورد :" کلینت ... م ... منن ... نن ... نمی ..."
همین جلو توجه کوچیک باعث شود بارتون به سرعت تمام راهی را که از لوکی جلو تر بود برگردد و او را در اغوش گرمش آرام کند :" هی ... چیزی نیست ... الآن ... میریم ."
اندام ظریف لوکی را که به خاطر رنج زندان ظریف تر و سبک تر شوده بود از روی زمین جدا کرد ... چند یارد ان ور تر کسی در ماشین منتظرشان بود ... با دیدن کلینت که لوکی را به زحمت حمل میکند ... به سرعت از ماشین پیاده شود ... به سمت انها دوید ...
لوکی با دیدن او لبخند بی حالی تحویل داد:" آآآننن ... تونی ..." بیشتر از این نمیتوانست صدایی از گلویش بیرون براند ... تقریبا یخ زده بود و بوران تندی در حال شکل گیری بود ... چشم هایش را بست ...
تونی خودش را به انها رساند ... جسم بی جان لوکی را از بغل کلینت قاپید ولی بعدش پشیمان شود ... با این که ظریف بود ولی خیلی سنگین بود ... به سختی او را به کابیک مسافر ماشینش رساند و روی یکی از صندلی ها خوابوند ...
کلینت در این فاصله روی صندلی شاگرد ماشین نشسته بود ، بخاری را روشن کرده بود ... و منتظر بود تا کمی یخ دستانش اب شود ... انها را جلو دریچه بخاری ماشین تکان میداد ... باد گرم و لذت بخشی به انها میخورد ... تونی سوار ماشین شود ...
با نا امیدی به لوکی نگاهی انداخت و براندازش کرد ... سپس ماشین را روشن کرد و خطاب به کلینت گفت :" به نظر زنده میمونه ... "
کلینت اه بلند بالایی کشید :" فقط امید وارم ... "
حرف های هیچ کدامشان برای لوکی دلگرم کننده نبود ... تازه حالش را بد تر هم کرد ... در فکر مرگ فرو رفته بود که با صدا موتور ماشین به خودش آمد ... ناامید به زمین زیر پایشان که به سمت عقب میرفت نگاه کرد ... کمی که گرم شود ... چشم هایش سنگین شودند و با خواب عمیقی فرد رفت ... گویی قرار نبود هرگز بیدار شود ...
YOU ARE READING
Sinner man
Fanfictionتوی دنیایی که پر از ناامیدیه دوستا باید پیش هم بمونن حتی اگ بخوان بیشتر از دوست باشن
