به ساختمون بزرگ روبه روش نگاه كرد. اولين بار ديدنِ همديگه اينجا بود؟
يادش نميومد انگار داشت درباره دورترين سالهاي زندگيش فكر ميكرد.
ولي يه چيزايي يادش بود.يه نگاه،يه پوزخند!
انگار داشت بهش ميگفت تو قراره بعد اون پيرمرد كثيف بميري.
پيرمرد كثيف؟؟
از كي تاحالا كسي كه جاي پدرش بود شده بود پيرمرد كثيف؟؟
اوه! يادش نبود اين همون لقبيه كه اون ازش استفاده ميكرد.
چقدر سريع تونسته بود توي بند بند وجودش رخنه كنه، طوري كه حتي ساده ترين كارهاشم شبيه اون بود چه برسه به حرفاش!
احمق ساده لوح؟ نه!
اون احمق نبود، دوست داشته شد و محبت شد بهش و اون به جاش عاشق شد و عاشق كرد!
اون افسرده نبود!
اون عشقش رو از دسته نداده بود. اون رو داشت درست كنار خودش با كمي فاصله!
*
سعي كرد اشك هاي لعنتيه حرف گوش نكنش رو نگه داره و جلوي اون جمعي كه همه خيره بودن بهش ضعيف جلوه نكنه.
سخت بود قبولش كه مردي كه الان زير اين خاك ها بود كسي بود كه اون ميپرستيدش.!
توماس با قيافه جدي اي دستشو دور شونه هاي لويي حلقه كرد بدون هيچ حرفي. لويي ميشناختش و ميدونست اين حركت يعني من هستم نگران نباش
زين چشم غره اي به توماس رفت و سعي كرد لويي رو بكشونه سمت خودش.
حس ميكرد اندازه كل ادماي دنيا از توماس متنفره و دليلش اخلاق چرت توماس بود البته از نظر زين چرت بود و لويي تمام تلاششو ميكرد تا به زين بفهمونه اخلاق توماس بد نيست اما نتونست موفق بشه
زين_لويي بيا بريم كار داريم
لويي نگاهي به زين و ليام انداخت و سري تكون داد و بلاخره سرشو بلند كرد و با چشمهاي قرمزش به توماس نگاه كرد. هركسي جاي توماس بود ميتونست توي يه لحظه عاشق اين چشم ها بشه و بخاطر اينكه ديگه اينجوري نباشن هركاري ميكرد اما توماس اون آدم نبود. اون كسي نبود كه بتونه به لويي اونجوري كه بايد عشق بورزه!
توماس منظور لويي رو از چشم هاش فهميد و سري تكون داد و بي تفاوت از كنار زين و ليام رد شد و به سمت ماشينش رفت.
لويي بار ديگه به اون تپه ي خاك نگاه كرد حالت مغموم و غمزدش جوري بود كه دل همه رو به درد مياورد انگار كه اون آدم اخرين نفر از خانوادش بود كه براش مونده بود.
لبخند كوچيكي روي لبهاش نشست و اخرين نگاهشو انداخت به جايگاه ابدي اون مرد و خيلي اروم به سمت زين رفت.
زين با لبخند گرمش دستشو دور شونه هاي لويي حلقه كرد و به خودش فشارش داد.
هر سه تا سوار ماشين ليام شدن و با سكوت به رو به رو زل زدن.
حقيقت اين بود كه هيچكدوم نميدونستن قراره چيكار كنن يا كجا برن!
ليام_ز...
زين_خفه شو ليام خودم ميدونم
لويي با تعجب به اون دونفر نگاه كرد.و تازه اون لحظه بود متوجه شد زين فقط براي اينكه لويي پيش خودشون باشه و پيش توماس نباشه اينكارو كرده بود.
صداي خنده يهوييه لويي توي فضاي ماشين پيچيد و باعث شد زين و ليام با تعجب بهش نگاه كنن.
خنده لويي كم كم داشت تموم ميشد و وسط خنده هاش تلاش ميكرد به اون دو نفر جمله هايي رو بفهمونه
لويي_زين...فاك...فاكر عوضي...
ليام با صداي ارومي همونجوري خيره به لويي،به زين گفت:
_فكر نميكنم كارت اونقدراهم خنده دار بوده باشه
زين هم مثل ليام جواب داد:
_واقعيتش كارم اصلا خنده دار نبود
خنده لويي بند اومد و خيلي جدي به ليام نگاه كرد
لويي:برو دفتر دكتر توي بيمارستان
ليام فقط سرشو تكون داد و هردو با تعجب سر جاي خودشو برگشتن.
زين زير لب جمله هاي نامفهوم ميگفت و ليام قطعا ميدونست همه اونا"بدبخت شديم" " لويي از دست رفت" " دكترمون خودش دكتر لازمه" بود.
پس لبخند كوچيكي روي لبش نشست و سرشو تكون داد.ميدونست هيچكس بهتر از خودش زين رو نميشناسه و اين چيزي بود كه هميشه زين رو ميترسوند.
رابطه اون دوتا انقد صميمي نبود كه ليام بخواد انقد راحت زين رو كامل بشناسه و بدونه توي هر دقيقه زين چيكار ميكنه يا چه كاري ميخواد انجام بده.
بارها نايل و لويي بهش گفته بودن ليام كراشاي كوچيكي روش داره اما اون خيلي توجه نميكرد ولي دوتاشون ميدونستن يه جاي كارشون ميلنگه.
با ايستادن ماشين روبه روي بيمارستان لويي بدون حرف پياده شد و متوجه اين نشد كه زين هم كنارش اومد.
جلوي در اصلي ايستاد و كارتش رو روي دستگاه جلوي در نگه داشت و طبق عادت براي مرد هميشه عصبي نگهباني سر تكون داد و با باز شدن در با زين وارد حياط بيمارستان شدن.
بوي خاك و سبزه هاي اب خورده به مشامش خورد و باعث لبخند ارومي روي لبش شد.
ساختمون بزرگ و سفيد رو از نظر گذروند و خيلي اروم به زين گفت:
_ممكنه چيزاي عجيب غريب ببيني تعجب نكن اونجا چيزيم ازم نپرس دربارشون
زين سري تكون داد و سعي كرد كنارش راه بره.
حس سنگينيه نگاهي باعث شد سرشو بچرخونه و در اخر به پنجره اخر طبقه اخر نگاه كنه. هيچكس رو نديد و بيخيال وارد ساختمون شد و نفهميد اون مرد پشت پنجره ايستاده بود و با نيشخند جا خشك كرده روي لبش بهش نگاه ميكنه..
____________
خب سلام اينم از پارت اول
قول ميدم پارتا كوتاه نباشن
نظري داشتين توي چنل بگين
بوس
KAMU SEDANG MEMBACA
Psycho
Fiksi Penggemar"عوضي" هميشه با اين كلمه صدا ميشد وقتي تمام وجودشون رو توي مشتش ميگرفت و لهش ميكرد.تقصير اون نبود اونا خودشون رو بهش دادن. "رواني" هميشه با اين كلمه صدا ميشد وقتي آزارشون ميداد و ازش لذت ميبرد.تقصير اون نبود اونا فكر ميكردن اون آرومه و خودشون رو بهش...
