"منزل سفیر تایلند در کره جنوبی،دو و سیزده دقیقه نیمه شب"
با تکون های شدید دست مادرش از خواب بیدار شد و اولین چیزی که دید چهره وحشت زده مادرش بود که با التماس ازش میخواست بیدار بشه
چشماشو با دست مالوند و گیج پرسید:چی شده مامان؟
صدای وحشتناکی که توی خونه پیچید نشون میداد کسی درب ورودی خونه رو شکسته
مادرش با عجله از روی تخت بلندش کرد و توی کمد گذاشتش.دستی روی سرش کشید و زمزمه کرد:زنده بمون بم بم،زنده بمون عزیزم،هراتفاقی که افتاد از کمد بیرون نیا،به مامان قول میدی؟
پسربچه که تحت تاثیر ترس مادرش قرار گرفته بود سری به تایید تکون داد
مادر پسرش رو در آغوش گرفت.بوسه سریعی به گونه اش زد و در کمد رو بست
با خارج شدن مادرش از اتاق اشک هاش به روی گونه هاش راه باز کردن.گریه ای که بی دلیل و بیصدا بود
ثانیه ای بعد صدای مادرش توی خونه طنین انداز شد:شما کی هستین؟چی میخواین؟
نتونست بفهمه چرا کسی جواب مادرش رو نداد و چرا مادرش دیگه چیزی نپرسید
صداروشنید.صدایی که با نفرت گفت:برو به درک،این هدیه سان شیک به توئه
نمیدونست چندثانیه،چند دقیقه یا حتی چند ساعت گذشته اما سکوت بیرون نشون میداد که کسی نیست.پس برخلاف حرف مادرش در کمد رو باز کرد و به آرومی از اتاق خارج شد
توی نور ماه که به سختی راهرو رو روشن میکرد متوجه جسم مادرش شد
حتی اگه نمیتونست تشخیص بده اون مایعی که پارکت ها رو رنگ کرده خونه،میتونست بفهمه اون چیزی که تا دسته توی سینه مادرش فرورفته چاقوئه
بدنش از شدت ترس به رعشه افتاده بود.مادرش نفس نمیکشید.سعی کرد پدرشو خبر کنه
چه حسی پیدا میکنی اگه با تمام ترس برای پیدا کردن یه پناه به اتاق پدرت بری و با گلوله ای مواجه بشی که پیشونیشو سوراخ کرده؟
برای یه بچه پدرش قهرمانشه
قهرمانی که به آرامش یک خواب اونجا دراز کشیده بود و قصد بیدار شدن نداشت
سرزدن به بقیه اتاق ها فقط وضع رو بدتر کرد
تک به تک اعضای خانوادش اون شب توی خون خودشون غرق شده بودن
یه بچه دوازده ساله از آرزوی مرگ چیزی نمیدونه،تنها چیزی که اون بچه اون لحظه میخواست این بود که کنار مادرش باشه اما این آرزوی بی ثمری بود که به گوش هیچ کس نرسید
#بیست
