مقدمه جونگکوک:بچه که بودم يک روز با بابام و خواهرم رفتم پارک. يه تردست اونجا بود از اونجايي که فقط 10 سالم بود جذبش شدم. يادمه بابام اولش گفت اينا همه الکيه از کت و کولش بالا رفتم و همراه من اصرار هاي خواهر 12 سالم بود که دل پدرم رو نرم کرد. تردست 13 کارت جلوي من گذاشت و لبخندي به من زد گفت يک عدد بگم و کارت مربوط به اون عدد رو بردارم. بهش گفتم 13 رو انتخاب ميکنم پدرم اخم کرد به من گفت چرا 13؟13 عدد نحسيه شانس نمياره. بهش لبخند زدم شايدم خنديدم يادم نيست.بهش گفتم 13 عدد شانسه منه 13 عدد خاصيه من رو جذب خودش ميکنه بهش گفتم دلم ميخواد زودتر 13 ساله بشم مطمئنم اتفاقاي خوبي تو راهه تا اينکه 13 سالم شد فهميدم بابا راست ميگه 13 عدد نحسيه ........................................... # انفرادي ]سوم شخص[ +جئون جونگکوک بيا بيرون. بسه انقدر تو انفرادي بودي همش داري با خودت حرف ميزني. در با صداي گوش خراشي باز شد.لولاي در اهنين روغن کاري نميشد پس صداي بدي رو با هربار باز و بسته کردنش ايجاد ميکرد گرچه از زماني که افتاده بود تو انفرادي اين اولين بار بود که در باز ميشد. نميدانست چندوقتي است که در انفرادي است ولي مطمئن بود نصف خاطرات زندگي خويش را از برگفته است. نور بلاخره بعد از مدت ها به درون اتاق سرک کشيد. چشمانش را بست نميتونست درست ببيند پس از مدت ها نور را ميديد و چشمانش عادت نداشت و چقدر مضخرف که ان نور بايد مهتابي ميبود. چيزي از ذهنش عبور کرد...يه خاطره يادش اومد بچه که بود از نور مهتابي ميترسيد... هميشه اتفاق هاي وحشتناک تو نور مهتابي ميوفتاد. الان انگار ديگه بخشي از زندگيش شده بود...نور نه..وحشت...شايد هم نه...خيلي وقته احساس خاصي نداره...نسبت به هيچ چيز...به هيچ کس دستش را به ديوار گرفت و از روي زمين سرد بلند شد احساس کرد ماهيچه هاي پايش گرفته است. خيلي وقت بود بي حرکت نشسته بود.به طرف در رفت جايي که حجم بيشتري از نور ديده ميشد. وارد راهرو که شد به نگهبان نگاه کرد بايد ميپرسيد چند وقت است که انجاست . "چند وقت انفرادي بودم؟" +نزديک سه روز "دقيق بهم بگو" +امروز سومين روزه "تازه واردي نه؟" +چطور؟ "تا حالا نديدمت" +زبون درازي نکن پوزخند زد "هه.فقط برام سوال پيش اومد" يک نگهبان ديگه اسلحه رو گذاشت پشت کمرش _کاري نکن سوال پيچد کنم جئون جونگکوک نگهبان تازه وارد به مچ دستان ورزيده ي زنداني خود دست بند زد و بازوي پرتتوي او را گرفت اورا به طرف جلو هل داد تا حرکت کند و اورا همراه خود کشيد.حق با او بود تازه وارد بود. براش عجيب بود که چطور متوجه شده!مگر چندوقت بود که اينجاست؟خيلي جوان بنظر ميرسيد.سوال برانگيز بود. "اسمت چيه؟" جونگکوک پرسيد و افسر جوان را از فکر بيرون اورد +پارک جيمين. "هه ديدي گفتم تازه واردي!" +ميدوني ميتونم دهنت رو جر بدم نه جونگکوک خيلي خونسرد ميخنديد و اين حرص افسر پارک را هر لحظه بيشتر درمياورد +چرا همچين حرفي ميزني؟ "يه نگهبان با تجربه ميدونه که نبايد اسمش رو به هرکسي بگه" +اوه که اينطور مقابل در سلول جونگکوک توقف کردند کليد را از جيبش بيرون اورد دنبال کليد اتاق 13 گشت "و همين طور من اسم تموم نگهبانايه اينجا رو بلدم.اسم تو برام جديده" صداي کليدي که توي قفل در سلول مورد علاقش ميچرخيد.....هيچ چيز براي جونگکوک لذت بخش تر از اين صدا نبود افسر پارک زنداني رو داخل هل داد و خودش هم داخل شد.دست بند مرد جوان را باز کردو خواست خارج بشود اما قبلش به حس کنجکاويش اجازه داد به او غلبه کنه. +بنظر خيلي اطلاعات داري و خيلي چيز ها ميدوني.چند وقته اينجايي؟ "گفتي چند روز تو انفرادي بودم؟" +سه روز "هه ادم اصلا گذر زمان رو حس نميکنه" جونگکوک به طرف ديوار سمت راستش رفت که پر بود از دسته هاي پنج تايي چوب خط .انقدر زياد بود که افسر پارک مطمئن بود نميتواند ان هارا تا هفته ي بعد بشمارد چهار زانو روي زمين نشست و گچي رابرداشت افسر پارک فکر کرد شايد اين ها مال شخصي قبل از ان جوانک باشد سه چوب خط بر روي ديوار کشيد "ميخواي بدوني چند وقته اينجام افسر پارک؟" +اره باز همان لبخند اعصاب خورد کن بر روي لب هايش شکل گرفت افسر پارک داشت با خودش قسم ميخورد که حتما در موقعيتي مناسب به دور از چشم همه ان لبخند را براي هميشه از روي لبهايش محو کند "با اون سه روزي که تو گفتي.امروز ميشه 4748 امين روز" +صبر کن ببينم ميشه چقدر!4748 تقسيم بر 365!رياضيم هم که خوب نيست پس ميشه... "شرم اوري" +چي!!!!! "مثلا پليسي اما بلد نيستي عين پليسا رفتار کني.بايد خشن و بيرحم باشي نه سربه هوا و احمق" +با من درست صحبت کن فقط دلم به حالت ميسوزه که دارم باهات درست صحبت ميکنم چون هنوز بچه اي "هه" +به من نگو هه تو بچه ي .... جونگکوک دستش رو از لاي نرده ها بيرون برد.يقه ي افسر پارک رو گرفت و کشيدش طرف خودش و حالا اين افسر پارک بود که به ميله هاي زندان چسبيده بود و فاصله ي خيلي کمي با زندانيش داشت. "سعي نکن با من دربيوفتي تازه وارد زندان جاي خوبي براي جوجه اي مثل تو نيست ." +چطور جرئت ميکني "فقط سعي کن خودت رو شجاع جلوه ندي جوجه ترسو" يقه ي جيمين را ول و مرتب کرد.پوزخندي زد و از افسر فاصله گرفت حق با او بود افسر پارک ترسيده بود محيط زندان براي قلب رعوف و مهربانش زيادي خشن بود اما براي اشتباهي که در اداره پليس انجام دادحتما بايد 3 ماه در زندان نگهباني ميداد وگرنه خوش داشت به دفتر معمولي و زندگي بي دقدقه ي خودش برگردد جونگکوک سکوت جيمين راشکست .درحالي که مشغول شستن صورتش بود گفت "زندان جاي خوبي براي امثال تو نيست..اينجا اتفاقات خوشايند زيادي نميوفته..مخصوصا شبا...بايد خوش شانس باشي که کاري بهت نداشته باشن" افسر پارک درک نميکرد منظور او چيست...هرچه باشد او هيچ اطلاعاتي نسبت به زندان نداشت..اين اولين بار بود که در اين موقعيت قرار ميگرفت و اين شرم اورد بود....احساس بي عرضگي ميکرد... برايش عجيب بود.....3650 روز ميشه 10 سال....يعني زنداني شماره 13 بيشتر از 10 سال ميشد که پشت اين ميله هاي قفس حبس ميکشيد "وظيفت اينه که مطمئن شي من به اتاقم ميرسم و بعد گورت رو گم کني.....نه اينکه زل بزني به من" +چي؟ افسر پارک با تعجب و ترس پرسيد...سعي کرد صداش نلرزه اما موفق نشد....نميدانست به اون زل ميزده فقط ذهنش درگير بود همين بايد ميرفت و به افکارش سروسامون ميداد.. در حالي که باراني از پرسش ها درون ذهنش شکل گرفته بود و ابهاماتي برايش بوجود امده بود از ان سلول دور شد...بدون اينکه کليد را از قفل خارج کند...کليد در قفل سلول شماره ي 13 باقيي ماند و افسر پارک از ان دور و دورتر شد... .......................................................
CZYTASZ
Thirteen
Romansبچه که بودم عاشق عدد سیزده بودم👽 دلم میخواست زودتر سیزده سالم شه💞 بهش امید داشتم..... اما بابا میگفت نحسه💀 تا اینکه سیزده سالم شد فهمیدم حق با بابا بود.... سیزده عدد نحسیه☠
