Joipng

1.1K 60 27
                                        

# joping
#dramione
#p_1
~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°
جیغ زد:
استوپفااای!!!
طلسم به رون بر خورد کرد و اون رو چند متر اون طرف تر پرتاب کرد.
دویدم سمتش و رو صورتش خم شدم:
خوبی؟؟چیزیت که نشد؟
اخم ریزی کرد و غر زد:
هرماینی من رونم نه دراکو!!!
کمکش کردم بلند شه و گفتم:
میدونم میدونم! متاسفم. اما من باید برای دوئل با اون اماده باشم.
هری سرشو از رو کتابش بلند کرد و گفت:
اون دراکوئه و تو هرماینی هستی! فوقش چهار جرقه میزنه و بعد هم تق! اون میبازه!
سری تکون دادم:
حق باتوئه. اما یه جادوگر خوب هرگز مغرور نمیشه!
رون چشماشو تو حدقه چرخوند و گفت:
باز فاز فلسفی برداشتی هرماینی؟!
روبه هری ادامه داد:
بریم کوییدیچ تمرین کنیم؟
هری کتابش رو بست و با خنده گفت:
هرماینی لطفا یکمشو تو برام بنویس! بدو بریم رون تاریک میشه ها!
من:
نه هری صبر کن!‌من_
در مخفی سالن گیریف بسته شد. حالا من باید نصف مشقای هری رو هم می نوشتم.
با عصبانیت کتاب هارو برداشتم و به سمت کتابخونه راه افتادم.
از پیچ یک راهرو رد شدم اما صدای قدم های سنگین یک نفر منو هشیار کرد.
و بعد صدای پچ پچ شنیده شد...گوشامو تیز کردم و پشت دیواری قایم شدم:
کراب گویل‌...شما ها برین. من خودم باید این گرنجر رو تنها گیرش بیارم!
کراب:
ما باشیم که بهتره! اگه گرنجر خواست آسیبی بهت بزنه ما جولوشو می گیریم.
پوزخندی زدم. هرسه تون رو حسابی آدم می کنم! فقط منتظرم زمانش برسه.
صدای قدم ها نزدیک و نزدیک تر می شد. بدو بدو از پلکان ها پایین اومدم و وارد کلاسی شدم که خالی از هر بچه ای بود.
درش رو هم اروم بستم.
دراکو:
هی! این صدای چی بود؟!
گویل:
فکر کنم از در بود.
دراکو:
خیله خب. شما ها برین منم خودمو بهتون می رسونم.
ای بابا عجب بد بختی! الان میاد و منو این جا میبینه. خب یه نقشه ی خوب سراغ دارم.
پشت در با فاصله ی زیادی ایستادم و منتطر شدم بیاد تو.
_اکسپلیارموس!!!
همین طور که حدس می زدم چوب دستیش به پرواز دراومد و به سمت من پرتاب شد. رو هوا گرفتمش. نیشخندی به مالفوی زدم که خشکش زده بود و با تعجب نگاهم می کرد.
یه لحظه حالت نگاهش عوض شد ولی زود به خودش اومد و منم سعی کردم جدی باشم.
من:
دوئل رو باختی! تموم شد! و حالا بگو نقشت چیه؟
یکی از صندلی هارو جلو کشید و روش نشست. با بدخلقی گفت:
نقشم اینه که اول تورو بکشم بعد خودمو 😑
روبروش نشستم و خم شدم طرفش. خیلی جدی گفتم:
میدونم انتظارش رو نداشتی اما حالا شرط رو باختی پس عجله کن!
با بی حوصلگی سری به چپ و راست تکون داد:
به تو ربطی نداره. از اولشم اشتباه کردم که گذاشتم تو بفهمی.
داست بلند می شد که رفتم و درو محکم بستم.
با لجبازی گفتم:
ببین تو نمیتونی جلومو بگیری‌. بالاخره همه چیزو میفهمم.
از همون پوزخند های معروفش تحویلم داد و با پرخاش گفت:
خوب گوشاتو باز کن گرنجر! اگه ببینم زیاد داری تو کارم دخالت می کنی مطمئن باش نفر بعدی تو خواهی بود. و من هم بدم نمیاد یه گند زاده رو از بیبن ببرم...هرچی کمتر بهتر! پس بهت توصیه می کنم سرت تو لاک خودت باشه.
منو هول داد که باعث شد محکم به دیوار برخورد کنم و خودش از اتاق خارج شد.
نفسم رو با حرص دادم بیرون. می خواستم تعقیبش کنم....برای همین منتظر شدم تا یکم دور شه.
*--*--*--*--*--*--*--*

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Sep 14, 2017 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

dramione_Joping❄persionStories to obsess over. Discover now