1

221 12 4
                                        

*کاترین👆*
د.ا.د كاترین
بابا: کاترین فراموش نکن چی بهت گفتم

مامان: کاترین خدا دخترای خراب رو دوست نداره اینو یادت باشه

وووو حرفایی که مامان و بابا بهم میزنن تا من یوقت پاکیم رو از دست ندم حرفایه تکراری مذهبیای خسته کننده

: مامان بابا من یادم نمیره قول میدم

هر دوشون اومدن سمتم و بغلم کردن

بابا: بخاطر خودت میگیم عزیزم

لبخند زدم بهشون و کیفم رو برداشتم و از در خارج شدم.

امروز اولین روز دبیرستانمه....

من 16 سالمه و فکر کنم تا الان فهمیده باشید توی خانواده ی مذهبی بزرگ شدم خب خانوادم نمیزارن با پسرا بگردم و یکم معاشرت کنم برای همین اصلا اجتماعی نیستم.

به پوششم اوایل گیر میدادن ولی الان بهتر شده اونا باید درک کنن که ما توی قرن 21 داریم زندگی میکنیم.

همیشه از مدرسه خوشم میومد نه بخاطر درس و اینجور چیزا بخاطر اینکه چند ساعت میتونم از خانوادم دور بشم.

من یه برادر هم دارم اسمش مکسه خب مکس الان دانشجوئه و توی لندن زندگی میکنه ولی ما لس آنجلس خیلی دلم میخواد برم پیشش دلم برای لندن تنگ شده.

جلوی درب بزرگ مدرسه ایستادم همه ی بچه ها همدیگر رو میشناختن ولی من تنها بودم اینم بخاطر مهاجرتمون از لندن به لس آنجلسه دلیلمون فقط بخاطر کار باباست.

از فکر و خیال اومدم بیرون و داخل رفتم سعی کردم اعتماد بنفسم رو جمع کنم که وقتی وارد سالن شدم کل اعتماد بنفسم از بین رفت همه بهم نگاه میکردن.

نفسم بند اومده بود که یه دختر سیاه پوست با موهای سیاه فر اومد سمتم.

دختره: سلام اسم من کریه فکر کنم یکم احساس غریبی میکنی بزار ببرمت تا برنامتو بگیری .

دستشو انداخت دورم و با خودش همراهم کرد.

یکم که حالم بهتر شد خودمو بهش معرفی کردم و شروع کردیم به حرف زدن که معلوم شد کری سال آخریه تا رسیدن کلی حرف زدیم و وقتی جلوی یه در کری ایستاد برگشت سمتم.

کری: کاترین خوشحال شدم که دیدمت برو اینجا برنامتو بگیر تا قبل از اینکه کلاست شروع بشه من دیگه برم بای.

باهاش خداحافظی کردم و رفتم و برناممو گرفتم خب امروز درسای سختی نداشتم و اولین زنگم با ادبیات شروع میشه پس به سمت کلاسم رفتم خب کار سختی بود تا پیداش کنم ولی بالاخره پیداش کردم .
.....................
نظر و ووت فراموش نشه
اميدوارم خوشتون بیاد
Farnaz
Farahnaz

a betrayer to religion (H.S)Stories to obsess over. Discover now