داستان از دید هری.
چشمای خستم رو مالوندم ، باعث شدم حتی بیشتر بخارن همونطور که بلند میشدم و عادت میکردم به نور روشن خورشید که از پنجره اتاق خوابم میتابه.امروز اولین روز تابستونه، اما اگر تا قبل از تابستون نمراتم رو بالا نبرم باید دوباره سال دومم رو بگذرونم.
با تلو تلو خوردن به دستشویی رفتم و به آیینه نگاه کردم.یه شلخته کامل به نظر میرسم، اما الان تابستونه پس اهمیتی نمیدم.کسیو ندارم که بخوام تحت تاثیر قرارش بدم، معلم جایگزینم هم احتمالا از این بچه خرخونایی هست که دوست داره توی تابستون تکالیف مدرسه رو انجام بده.لعنت حتی هنوز بهم نگفتن کیه، فقط بهم گفتن که توی کتابخونه نزدیک مدرسه ببینمش.
خوشبختانه یه اتوبوس توی کوچمون هست که توی کوچه متوقف میشه و مستقیم به اون خیابون میره.من قرار بود یعنی مثلا این تابستون آموزش رانندگی ببینم اما مجبورم سه بار در هفته آموزش درسام رو ببینم و هنوزم دلم یکم وقت آزاد میخواد از جایی که یه کار آخرهفته ای هم جفت مدرسه دارم.
بعد از مسواک زدن دندونام و پوشیدن یه سری لباس، به آشپزخونه رفتم تا صبحانه بخورم.بعد از خوردن همه چیز توی دوتا گاز، ژاکتم رو پوشیدم و به ایستگاه اتوبوس رفتم.
وارد کتابخونه قدیمی شدم، که بنظر میرسید کاملا ترک شده و قدیمی بود.
"سلام؟!"
دور و ور رو نگاه کردم تا یه پسر برنزه رو گوشه کناره ها دیدم.وقتی دیدمش لبام رو گاز گرفتم.اون شلوارک آبی و پیراهن سفید پوشیده که توی نور روشن کتابخونه دیده میشه.پوستش برنزست و دندوناش سفید و براق.
"سلام، تو هری هستی؟"
یکم حواسم به اینکه چقدر معلم جایگزینم خوبه پرت شده بود، سرم رو تکون دادم.
"از اشناییت خوشبختم! من لویی ام." اون به سمت من اومد و باهام دست داد.من با شیفتگی به نگاه کردن بهش ادامه دادم، تا اینکه خنده یهوییش اتاق رو پر کرد.
"خجالت میکشی؟ خجالت نکش!"
من سرم رو تکون دادم.
"نه..ببخشید..این فقط-"
"وای"
"چیه؟"
"صدات، سکسیه."
همونطور که نگاهم رو میگرفتم، گونه هام یه هاله تیره از قرمز گرفتن.
"من خیلی رکم، ببخشید." اون بهم یه لبخند گستاخانه زد.
آرزو میکنم کاش موهام رو درست کرده بودم و یه جینی چیزی پوشیده بودم.شبیه یه شلخته فاکی هستم.
لویی برگشت و سمت جایی که میزها بودن رفت.نتونستم کمکی به دید زدن باسن خوش فرمش بکنم.
نشستم جفت پسره همونطور که اون یکی از کتابهای درسیش رو باز میکرد.کتاب پر از راهنمایی و چیزای ابلهانست.
"از کجا باید شروع کنیم؟"
"از اول."
یه خنده فضای اتاق رو پر کرد.
"واقعا؟ انقدر پرتی؟"
قرمز شدم.
"من خیلی تجربه ندارم."
"ما تغییرش میدیم." لویی با یه چشمک گفت.
___________
YOU ARE READING
Being Tutored | L.S Persian translation
Fanfictionهری به معلم نیاز داره وگرنه در غیر اینصورت نمیتونه کلاس سال بعدشو قبول بشه، اما آموزش قرار نیست درمورد یاد دادن درسهای مدرسه بهش باشه یا داستانی که توش لویی به هری یاد میده چطور به فاک بره. #2 in fanfiction all rights reserved to LarryGeneration. th...
