ماریا:باربارا زود باش بیا دیرمون شد
من : اومدم
با آخرین سرعتی که داشتم از پله ها اومدم پایین و از لوسی خداحافظی کردم و به سمت ماشین رفتم
شان:اووو اینجارو خانوم خوشگله از این طرفا
من :شان میشه خفه شی و اون لکنده رو روشن کنی کالج دیرشد
شان: باشه باشه چرا قاطی میکنی حالا بعدم به این ماشین لکنده نیست بهت گفته باشم
من:اوففف شان زود باش
شان : باشه بابا
با شان نشستیم تو ماشین وقتی خواستم بشینم چشمم افتاد به پشت عه اینکه هاناس
من: عه هانا خودتی
هانا: نه پس میخواد روحم باشه خوب خودمم دیگه
با جیغ پریدم بغلش اینقدر محکم بقلش کردم که آخر سر داشت خفه میشد
هانا: باربارا داری لهم میکنی تروخدا ولم کن
من: باشه
ولش کردم و دوباره سوار ماشین شدم تو ماشین اینقدر با هم آهنگ خوندیم و حرف زدیم که آخر سر شان بلند دادزد و گفت
شان:اهههه بسه دیگه عجب قلطی کردم هانا اوردم
من: خوب قلط کردی که هانارو اوردی حالا باید چوبشو بخوری
من برای حرصشو در بیارم ایندفعه با هانا و ماریا شروع کردیم بلند بلند حرف میزدیم و می خندیدم و...
بلاخره رسدیم کاج و من و دخترا پیاده شدیم و منتظر شان شدیم که باهم بریم که احساس کردم یکی داره نگاهم میکنه وقتی سرمو برگدوندم با قیا فه ی اون غورباغه فضایی روبهرو شدم...
YOU ARE READING
Impossible
Fanfictionهمه بهم دروغ گفتن.... همه .... ولی با این حال هیچکس منو تنها نزاشت داستان من تازه شروع شده از وقتی که اونو دیدم ... من میدونم که تنها نیستم .... ولی عشق من غیر ممکنه...
