از خيابان پيچيد كه وارد كوچه شود مي خواست تولدش را تبريك بگويد أين دو سال با او انگار در بهشت بود
اما از يك چيز ترديد داشت ان هم أين بود كه أيا او واقعا دوستش دارد؟!
كيك تولد در دستش بود و أرام ارام قدم بر مي داشت و مراقب بود كه خامه هايش به لبه هاي جعبه نخورد
پاييز ماه بود و هوا سرد
وارد كوچه ي خاطراتش شد از دور او را ديد كه از ماشين پياده شد به قدم هايش سرعت بخشيد
لبخند روي لبانش نقش بست ديگر مهم نبود كه خامه ها به لبه هاي جعبه بخورد يا نه دوست داشت پرواز كند و سريع تَر به او برسد
اما...
YOU ARE READING
maya child of foxes
Fanfictionاز خيابان پيچيد كه وارد كوچه شود مي خواست تولدش را تبريك بگويد أين دو سال با او انگار در بهشت بود اما از يك چيز ترديد داشت ان هم أين بود كه أيا او واقعا دوستش دارد؟! كيك تولد در دستش بود و أرام ارام قدم بر مي داشت و مراقب بود كه خامه...
