خیابان جهنمی 1

210 14 0
                                        



از خيابان پيچيد كه وارد كوچه شود مي خواست تولدش را تبريك بگويد أين دو سال با او انگار در بهشت بود
اما از يك چيز ترديد داشت ان هم أين بود كه أيا او واقعا دوستش دارد؟!
كيك تولد در دستش بود و أرام ارام قدم بر مي داشت و مراقب بود كه خامه هايش به لبه هاي جعبه نخورد
پاييز ماه بود و هوا سرد
وارد كوچه ي خاطراتش شد از دور او را ديد كه از ماشين پياده شد به قدم هايش سرعت بخشيد
لبخند روي لبانش نقش بست ديگر مهم نبود كه خامه ها به لبه هاي جعبه بخورد يا نه دوست داشت پرواز كند و سريع تَر به او برسد
اما...

maya child of foxesWhere stories live. Discover now