الما

3 0 0
                                        

# الما     🀄
این داستان واقعیه منه و برام اهمیت نداره که باورش میکنید یا ن
دوازده یا سیزده ساله که بودم یه وقتایی یه چیزی تو مایه های شبح میدیدم اما مطمئن بودم که فقط یه توهمه...یه بار که واقعا به چشم دیدم تصمیم گرفتم به مامانم بگم وقتی بهش گفتم گفت که توهمات حاصل از کم خونی و ادعا کرد که خودش تو سنه من همچین مشکلیه داشته و بعده یه مدت خوب شده اما من باور نمیکردم و مطمئن بودم یه چیزی دیدم کاملا این جریان تموم شده و دو سه سالی گذشته بود و بعد اینکه به مامانم گفته بودم هیچ چیزه دیگه ای ندیده بودم...یه شب با حسه اینکه چیزی تو اتاقمه بیدار شدم جالبیش اینجاست که من اصلا ادمیم که اگه دنیا رو اب ببره من بیدار بشو نیستم و بیدار شدنم کاره سختیه اما اونشب با حسه اینکه جز من کسه دیگه ای هم تو اتاقم هست بیدار شده بودم تو حالتی که بیدار شده بودم به شکم بود خاستم بلند شم و بشینم اما نتوستم حتی نمیتونستم خودمو تکون بدم احساس سنگینیه زیادی میکردم انگار که یه چیزی پشتم نشسته بود نفسامم سنگین شده بود همینطور که سعی داشتم نفس بکشم یا حرکتی بکنم احساس میکردم یه چیزی پشت سرم گوشه ی اتاقمه و تقلای منو میبینه یه نگاهی به دیوار روبروی صورتم که ساعت بود کردم ساعت سه صبح بود با هر زحمتی بود یه تکونی خوردم و حسه اینکه یه کسی جز من تو اتاقمه از بین رف و شروع کردم به کشیدن نفسای عمیق ... این حسه برای سه شب پشت سره هم ادامه پیدا کرد تا اینکه تصمیم گرفتم تو اینترنت یه سرچی بکنم وقتی سرچ کردم متوجه شدم به حالتی به اسم بختک دچار شده بودم و در ادامه متوجه شدم که این حالت منشا پزشکی هم داره و خیالم راحت شد اما بعدا متوجه شدم حداقل برا من یکی منشا پزشکی نداشته...خلاصه گذشت دو هفته ای اما من هنوز حالت بختک رو داشتم تا اینکه تصمیم گرفتم به مامانم بگم وقتی گفتم منو برای ازمایش کم خونی برد دکتر اما تمامیه ازمایشام مبنی بر سالم بودنم بود اما مامانم قبول نکرد حرفامو و هر شب بهم قرص اهن میداد اما بختک های من ادامه داشت اما به مامانم گفتم خوب شدم یه چند هفته ای گذشت اما بختک ها ادامه داشت و طی اون مدت متوجه شدم که راس ساعت سه این اتفاق برام میوفته یه شب از تشنگی زیاد بیدار شدم با نگاه به ساعت متوجه شدم که ساعت سه صبحه و ته دلم به اون حس و اون موجودی که تو اتاقم ساعت سه صبح میومد خندیدم که نتونسته بود اونشب کارشو عملی کنه خلاصه پاشدم رفتم اب بردارم که بخورم که احساس کردم یه چیزی از پشتم رد شد محلی ندادم و ابمو خوردم که متوجه شدم ماهی های اکواریوم خونمون همشون به یک گوشه ی اکواریوم پناه بردن با تعجب به ماهی ها نگاه میکردم که متوجه شدم یکی اونطرف اکواریوم واستاده داره نگام میکنه با ترس که برگشتم دیدم یه جن داره نگام میکنه جنه برخلافه داستانهای ترسناکی که دوستام برام تعریف کرده بودن موهای کوتاه چشم باریک که انگار با تیغ بازشون کرده بودن و پوستی به رنگ ابی کبود(یه رنگی مثه رنگ کبود های بدن اون اولاش)بود و خیره به من بود از ترس نمیتونستم حرکت کنم دوباره اون حسه لعنتی بختک سراغم اومد و باعث شد که لیوان از دستم بیوفته این دفعه حسه خفگیم دو برابر شده برا همون بی حال با دو زانو افتادم و باعث شد ک دو تا زانو هام بخاطر شیشه خورده خونی شه ... از زور خفگی از خواب بیدار شدم شاید با خودتون بگین ترس واسه یه خواب؟ اما من میترسیدم چون اون واقعی بود من واقعا اب خورده بودم و واقعا درد ناشی زخم شدن زانوهام توسط شیشه خورده ها رو حس کردم پس واقعا مطمئن بودم که اون خواب نبود با فکر شیشه خورده ها پتو رو از روی پاهام کنار زدم اما اثری از زخم یا خون نبود با فکر اینکه یه خوابه بد بوده دوباره خابیدم صبح که بیدار شدم داشتم به اشپزخونه برا صبونه میرفتم که زانوم خورد به مبل و درده شدیدی بهم دست داد اروم رو مبل نشستم و شلوارمو دادم بالا و متوجه ای زخم های ناشی از شیشه خورده ها شدم با دیدنه این صحنه شروع به جیغ زدن کردم که مامانم هراسون از اشپزخونه اومد و با دیدنه زانوهام اومد سمتم و همینطور که سعی داشت ارومم کنه زیر لبی گف(پس لیوانو تو شکستی)با این حرف دس از جیغ زدن برداشتم شروع به گریه کردم مامانم بغلم کرد گف عیب نداره و منو بخاطر یه لیوان دعوا نمیکنه دیگه نمیتونستم هیچی بهش نگم پس شروع ب توضیح دادن کردم هر لحظه بیشتر با حرفام بیشتر میترسید اینو از حرکاتش میفهمیدم حرفام که تموم شد رفت و با موچین شروع کرد دونه دونه شیشه ها رو از زانوم در اوردن اما من هنو داشتم گریه میکردم یهو با خشم برگشت گف که گریه رو بزارم کنار و شروع کرد به توضیح دادنه اینکه اصن داستان تعریف کردن واسه جلب توجه ی خانوادم کاره درستی نیست ...باورم نمیشد که مامانم حرفامو قبول نمیکرد شروع کردم ب التماس کردن و خاهش کردن و سعی در دوباره توضیح دادنه اتفاق هام ولی مامانم باور نکرد و حتی باهام قهر کرد اونجا بود که احساس تنهای

Insta ID:linux.__

الماStories to obsess over. Discover now