chapter 1

31 3 0
                                        

#thirst
قسمت1
دینگ،دینگ،دینگ،دین...
الز_شاااتتت آااپپپپ
با چشمایه بسته اون ساعته لعنتیو خاموش کردم.خمیازه ایی کشیدم.رویه تخت نشستم و چشمامو مالوندم.به ساعت نگاه کردم
الز_جدا؟6؟
تق تق
مامان_الزی،بیدار شو عزیزم.تا نیوجرسی 2 ساعت راهه
الز_بیدارم مامان
موهامو با کشی که دوره دستم بود بالا بستم.رو فرشی هامو پوشیدم و رفتم سمته دستشویی.به صورتم آب زدمو مسواک زدم.رفتم طبقه پایین.مامانم داشت نون تستا رو میزاشت تویه دستگاه.
مامان_آخرین صبحانه خونگی آره؟
الز_آره فک کنم.نترس تعطیلات همینجام
نشستم پشت میز.مامانم ساندویچا رو گذاشت رویه میز و خودشم نشست
مامان_من هرماه 1000 دلار میفرستم واست.ولی پوله هر ترمتم خودم میدم
الز_مامان.هزار دلار خیلی زیاده واسه من.من واقعا نیاز ندارم
از قهوه ام خوردم و دوباره به مامانم نگاه کردم
مامان_پدرت همیشه میخواست راحت زندگی کنی.منم همینو میخوام
لبخنده کوچیکی زدم.صبحانمو تمام کردم و رفتم بالا تا لباس بپوشم.در اتاق و پشت سرم بستم.شلوار جین روشنمو پوشیدم.تیشرته گشاد طوسیمو از رویه مبل برداشتمو تنم کردم.کتونی هایه سفیدمم پوشیدم.یکم سایه زدم پشت چشمم.چمدونمو گوشیمو برداشتم و رفتم پایین.سویچ ماشینو برداشتم.مامان جلویه در منتظر بود
مامان_باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدی
اون میخواست گریه کنه.ولی نزاشتم
الز_نچ نچ نچ.از گریه مریه خبری نیست
بغلش کردم
مامان_هر وقت تونستی بهم زنگ بزن
الز_باشه حتما
بوسیدمشو رفتم سمت ماشین.چمدونو گذاشتم صندوق عقب و نشستم پشت فرمون.برایه مامانم دست تکون دادم و ماشین و روشن کردم.
_______2ساعت بعد_______
ماشینو تویه پارکینگ پارک کردم.چمدونمو در اوردمو ماشینو قفل کردم.الان ساعت تقریبا 8:30 و اینجا پر از دلنشجوهایی هستن که خوابگاه گرفتن.نفسه عمیقی کشیدم و رفتم سمته خوابگاه.از قسمت اطلاعات شماره اتاقمو گرفتم
_بفرمایید خانوم
الز_ممنونم.ببخشید چند تا هم اتاقی دارم؟
_4تا
الز_ممنون
بهش لبخند زدمو رفتم سمت آسانسور.طبقه 5م.عالیه.آخرین طبقه.آسانسور وایساد و من اومدم بیرون.اتاقه B11.رفتم آخره راه رو.آخرین اتاق بود.اینجا یجورایی عجیبه.شونه هامو بالا انداختم.از تو اتاق صدایه داد و بیداد میومد.انگار 2نفر داشتن دعوا میکردن.آروم دستمو گذاشتم رو دستگیره.خواستم در و باز کنم که در خودش باز شد.یه دختر با عصبانیت اومد بیرون و خودشو زد بهم و از کنارم رد شد.اخم ظریفی کردم و رفتم داخل اتاق.یه پسر با موهایه فرفریه بلند با یه پسر با موهایه طوسی وایساده بودن و انگار داشتن باهم حرف میزدن.
الز_اهم
اونا برگشتن بهم نگاه کردن
الز_آممم.اینجا اتاق B11ست؟
_آره.تو کی هستی دیگه؟
الز_اسمم الزه.ولی همه الزی صدام میکنن(اسم خودم)
_هرچی
اون پسره با موهایه بلند گفت و از اتاق رفت بیرون.اون یکی پسره آروم خندید و اومد سمتم
_ببخشید بابته اون.یکم رفتارش عجیبه
الز_بهتره خودشو کنترل کنه
_به هر حال.من زینم
اون دستشو اورد جلو.باهاش دست دادم
الز_من فکر میکردم هم اتاقیام باید دختر باشن
زین_آره خوب.اینجا 3تا پسریم با 1 دختر.با تو میشیم 3تا و 2تا دختر.چون دیر رسیدیم برایه خوابگاه دیگه جا نبود.واسه همین این طبقه همش اینجوریه
الز_آها.خوبه.اون 3تا کجان؟
زین_اینی که الان دیدی هری بود.دختره اسمش جید ه و ایم اون یکی پسره لوییه
الز_آممم.باشه.مرسی
یه لبخند کوچیک بهش زدم.اونم یه چشمک زد و از اتاق رفت بیرون.خوب زین یه پسره نسبتا قد بلنده.با موهایه طوسیه روشن.اون ریش هایه خیلی کوتاهی داره.مژه هایه پرپشت و چشم هایه کاراملی.و خوب یجورایی مهربونه.و اتاقمون...
اینجا بزرگه.و واقعا بزرگه.هر تخت یه گوشه است.اینجا 2تا پنجره خیلی بزرگ داره.کناره هر تخت یه کمد چوبی و یه میز کوچیک چوبی هست.تخته من کناره پنجره بود.چمدونمو گذاشتم رو تخت و بازش کردم.در کمدو باز کردم.خب میشه تحملش کرد.لباسامو آویزون کردمو کفشامو گذاشتم پایینه کمد.ساعتو گذاشتم رویه میز.شارژر و لوازم آرایشو بقیه خرت و پرتا و گذاشتم تویه کشویه میز.چمدونو گذاشتم زیر تخت و بلند شدم.حولمو آویزون کردم به چوب رختی.خوب فکر کنم الان برم یکم این دوروبرا و بگردم.پولامو گذاشتم تو جیبم.ژاکته مشکیمو بتنم کردمو گوشیمو برداشتمو رفتم بیرون
__________
نمیدونستم در خوابگاه و قفل کنم یا نه.واسه همین ولش کردم و رفتم سمته آسانسور.وقتی از خوابگاه اومدم بیرون حیاط خیلی خلوت شده بود.تقریبا همه اکیپی جمع شده بودن یه گوشه.یاده هری پاتر افتادم.هرچند هروقت واسه پدرم تعریف میکردم میگفت که جادو وجود نداره.اون همیشه سعی میکرد منو با این باور که جادو وجود نداره بزرگ کنه.و همیشه منو متقاعد میکرد.ولی نمیدونم چرا اینقدر پافشاری میکرد.بعد از چند ثانیه متوجه شدم یه پسر کناره درخت ایستاده و داره من و نگاه میکنه.موهایه بلوندیی داشت.چشماش آبی بودن.تیشرت طوسی پوشیده بود و تکیه داده بود به درخت.حتی با اینکه دید من فهمیدم که داره نگاهم میکنه بازم دست از نگاه کردن برنداشت.بهش اهمیتی ندادم و از اونجا رفتم.الان ساعت تقریبا 11 بود.1 ساعته دیگه باید میرفتم برایه نهار.بند کتونی هام که باز شده بودن و بستم و راه افتادم سمته خوابگاه.نیم ساعت بعد رسیدم به رستوران.خیلی بده که اینجا کسی و نشناسی.یجواریی راحت نبودم از اینکه تنهام.
غذامو گرفتم و رفتم یمته یه میزه خالی که هنوز هیچکس ننشسته بود دورش.ظرف غذا و گذاشتم رویه میز و خودمم نشستم رو صندلی .داشتم با غذام بازی میکردم که دو نفر اومدن جلوم نشستن.اون زین بود.با پسری که صبح بهم خیره شده بود
زین_سلام الزی
الز_هی زین
زین_گشتی همه جا رو؟
الز_تو از کجا میدونی؟
ابروهامو دادم بالا.یه نگاه به پسره جفتیش کردم و دوباره یه نگاه به زین
الز_آها حواسم نبود اینجا آدمایی هستن که همه جا به آدم زل میزنن
به اون پسره زردک چشم غره رفتم و اون فقط با یه پوزخند سرشو تکون داد
زین_خوب حالا بیخیال.با بقیه آشنا شدی؟
الز_نه کسی رو ندیدم
زین_خب الان دیگه باید پیدا...
بعدش به پشت سر من نگاه کرد
زین_ایناهاشون اومدن
سرمو برگردوندم.یه دختر با موهایه قهویه بلند با یه پسر که چشماش آبی بود و موهاشم قهوه ایی،پشت سرشونم همون پسر بی تربیته (هری بدبخت) و یه دختره دیگه.اونا اومدن سر میز نشستن و همشون به من نگاه کردن تا اینکه زین نجاتم داد
زین_خوب بچه ها این تازه وارد دانشگاست.و همچنین هم اتاقیه ما
اون گفت و به خودشو هری و اون پسر و دختر اشاره کرد
_من جیدم.از آشناییت خوش بختم عزیزم
الز_منم الزی ام.میتونی الز صدام کنی
اون یه لبخند قشنگ زد.
_من لویی ام
باهاش دست دادم
_اشلی
باهاش دست دادم و بعد به هری نگاه کردم.اونم داشت به من نگاه میکرد
لویی_اینم هریه
الز_میدونم
هری به من نگاه کرد و پوزخند عصاب خوردکنی زد.منم بهش خندیدم و سرمو به نشونه تاسف تکون دادم.همه شروع کردن به غذا خوردن.اونا از کارایه پارسالشون تو دانشگاه میگفتن.اونا بچه هایه شیطونی بودن.منم میخندیدم بهشون و با علاقه به حرفاشون گوش میدادم.غذا که تمام شد اشلی و نایل و زین رفتن ولی نگفتن کجا.لویی و هری هم گفتن میرن سیگار بکشن.منو جیدم رفتیم خوابگاه.نشستم رو تخت و بافت موهامو باز کردم و خودمو مشغول کردم
جید_یکم از خودت بگو
الز_چیزه زیادی ندارم بگم.پدرم پارسال فوت شد و الان من با مادرم زندگی میکنم.تو دبیرستانم دوستایه زیادی داشتم ولی خوب بیشتر ترجیح میدادم با کسی نگردم.اوه و همچنین عاشقه فیلم هری پاترم
جید_اوه آره منم هری پاتر و خیلی دوست دارم
اون رفت سمت کمدش و در کمدشو باز کرد.اون دوتا لباس از کمدش در اورد
جید_خوب کدوم؟
یه لباس مشکی ساده بود که یقه اش گردنی بود و دامنش یکم پف داشت.لباسه دیگه کرم بود،اون دو تیکه بود.یه تاپه بالایه ناف.با یه دامن تنگ که تا زانوش بود
الز_فکر کنم مشکیه
جید_میدونستم.تو چی میپوشی؟
الز_آممم برایه کجا؟
جید_اوه ببخشید یادم نبود سال اولی ایی.امشب آخرین شب تفریح و همچنین آخرین شبه تابستونه.لوک هرسال مهمونی میگیره.و خوب خیلی خوش میگذره
الز_آهان
با اینکه نمیدونستم لوک کیه سرمو تکون دادم
جید_خب حالا چی میپوشی؟
الز_من فکر نکنم بیام
جید_واااا چرا؟
الز_خب من...فقط لباس برایه بیرون و دانشگاه و اینا اوردم.لباسایه مهمونیمو نیوردم و خوب باید برم اینجا بخرم
جید_مشکلی نیست.من کلی لباس دارم

thirst (harry styles)Stories to obsess over. Discover now