part 7

21 4 7
                                        

کوین لباشو از روی لبای آیلین برداشت و مستقیم تو چشمای آیلین نگاه کرد:عاشقتم...وبعد بغلش کرد:معذرت میخوام...نمیخواستم اشکتودر بیارم...آیلینم محکم کوینو بغل کرد..:منم عاشقتم.
کوین وایلین همو ول کردن و کوین دستشو جلوی آیلین گرفت و لبخند زد:بریم؟آیلین خندید و گفت بریم..ودستای همو گرفتن و رفتن...
-ساعت 8شب:شرکت
کوین آیلینو تو پشت بوم شرکت همو بغل کرده بودن در حال که نشسته بودن سر آیلین رو سینه ی کوین بود و دست کوینم دورش حلقه شده بود داشتن باهم اهنگ گوس میدادن یه دونش توگوش کوین بود اونیکیشم تو گوش آیلین...واقعا خوشحال بودن و هردو از ته دل لبخند میزدن..اهنگ که تموم شد آیلین هندزفریشو از توی گوشش در اورد و سرشو یهو از روی سینه کوین برداشت و کوینم دستشو ازدور آیلین برداشت...آیلین یهو با نگرانی گفت:اخ یادم رفت ازت بپرسم...کوین:چیشده؟؟آیلین:تاکی ایلای اینجاست؟ کوین گفت:چرا؟؟
آیلین:باید ازش عذر بخوام...خیلی بد باهاش رفتار کردم...
کوین:اهان...باید بره دیگه الان ساعت 8هست..خسته هم شده بود...
آیلین:پس من برم دنبالش...توهم میای؟؟
کوین:نه..توبرو...آیلین باشه ای گفت و بدو بدو رفت...تا رسید به اتاق گریم و دید در بازه و ایلای تنهاست وداره باناراحتی زمینو نگاه میکنه...در زد وگفت:میشه بیام تو؟؟
ایلای یهو به خودش اومد و به آیلین نگاه کرد:البته...بیا....آیلینم رفت تو..و نشست رو صندلی کنار ایلای:ایلای..من بابت رفتار بدم...ایلای نگاه کرد بهش و گفت:اشکالی نداره...تقصیر من بود نباید اون حرفو بهت میزدم...یکم حس میکنم زیادی خودخواه بودم...من عذر میخوام آیلین...
آیلین:ایلای من عصبانی و ناراحت بودم کل ناراحتیام رو تو خالی شد عذر ميخوام...ودستای ایلایو گرفت..ایلایم لبخند زد وگفت:گفتم مشکلی نیست عزیزم دیگه بهش فکر نکن...فقط یه بار تواغوش میگیرمت(درحالی که صداش میلرزید)وبعدش میخوام منو عین داداش بزرگترت بدونی...
آیلین خیلی اروم:ایلای...
ایلای:فقط خواهش میکنم چیزی نگو...لطفا..وآیلینو تو بغلش گرفت و چشماشو بست و اروم اشک ریخت...آیلینم ایلایو بغل کرد...ازبیرون باد سردی میومد...بادی که باعث میشد اشکای ایلای بیشتر و سردتر بشن...پرده ها تکون میخوردن...ایلای مانع اشکاش شد..انگار واقعا تو بغل عشق سابقش خالی شده بود...بعد آیلین رو ول کرد.آیلین واقعا قیافه ناراحت ایلای رو نمیتونست تحمل کنه...پس دستاشو گذاشت رو صورت ایلای و اشکاشو پاک کرد...:ازت ممنونم اوپا....ایلای:شتر دیدی ندیدی!!هههه آیلینم خندید...:نمیری خونه؟؟ایلای:چرا...باید میرفتم..ولی ازبس طولش دادم جام گذاشتن ههههه....آیلین خندید و بعد یهو یه چیزی یادش اومد:وای خدای من!!!یعنی کوینم جا گذاشتن؟؟؟ای بابا...
ایلای:کوین حتما میخواسته باتو بره...
آیلین:شاید...خب پاشو بریم یکاریش میکنم...
ایلای:ماشین اوردی؟آیلین:اره ولی ماشین منو که تو دیدی...کوپست..حالا یه فکری میکنیم...بیا بریم...
ایلایم کاپشنشو برداشت و گفت:بریم...
داشتن تو راهرو میرفتن که کوین دیدشون وقتی بهم رسیدن کوین گفت:اا ایلای توهم هستی؟؟
ایلای:من که مثل شما دوست دختر ندارم برسونتم خونه..کوین:هی!!
آیلین:یکاریش میکنم...بیاین بریم...
-ماشین آیلین
بزور جاشده بودن...آیلینم داشت رانندگی میکرد...
کوین یهو سکوتو شکست:من دلم برای دنیز تنگ شده میخوام بیام خونه تو...
آیلین:خب بیا...ایلای توهم میای داداش؟؟
ایلای:نه..من خستم...میرم...قبل اینکه حرفش تموم شه آیلین گفت:خونه من میریم شام میخوریم...
ایلایم دیگه حرفی نزد...
بالاخره رسیدن خونه و آیلین در اصلی خونه رو زد و خدمتکارش اومد درو باز کرد...دنیزم که روی زمین داشت توی دفترش نقاشی میکشید مامانشو که دید دویید اومد توبغلش...آیلینم دنیزو برد بالا و خندیو وگفت:عزیزم...عروسک من...ببین کیا اومدن..
دنیز سرشو برگردوند وکوینو دید...کوینم اومدو دنیزو گرفت تو بغلش:وای وای خوشگل من دلم واست یذره شده بود....و محکم فشارش داد و لپ دنیزو بوس کرد..دنیزم لپای کوینو کشید...ایلایم که غش غش به کارای این دوتا میخندید...که گوشی کوین زنگ خورد و مجبور شد دنیزو بذاره زمین:ببخشید عزیزم یه لحظه..و گوشیو جواب داد:الو؟؟
سویان:الو کجایین شما دوتا....خدا بگم چکارتون نکنه..چقدر ادمو حرص میدین...
کوین به ایلای نگاه کرد و خندید وگفت:خونه آیلین....
سویان یهو از جاش پرید:خونه آیلین چیکار دارین؟؟؟
کوین:هیونگ حسودیت نشه ولی ما شام مهمونیم..و زبونشو دراورد...
ایلای و آیلین از خنده داشتن میترکیدن...سویان:چی؟شام؟حسودی کنم؟؟بچه من خونشون ترکیه هم رفتم دوروز موندم..و خندید:خوش بگذره...کوینم خندید و گفت:ممنون...فعلا خداحافظ وگوشیو قطع کرد...:ههههه...سویانه دیگه...
-صبح ساعت 10..فروشگاه جواهرات
کوین داشت میگشت که یه حلقه خوب پیدا کنه...بالاخره یکیو پسندید و به خانوم فروشنده گفت:اینو میخوام و نشونش داد...خانومه هم از توی ویترین حلقه هارو اورد بیرون...کوین:ممنونم...همینومیخرم...
-شرکت:
آیلین کنار ادیتور تو اتاق ادیت نشسته بود ادیتورم پشت کامپیوتر بود و داشت کارایی رو انجام میداد..آیلین:کارا چطور پیش میره؟؟
ادیتور:تا ده دقیقه دیگه برای ارائه کردن امادست خانوم...آیلین:خیلی خوبه ادامه بده...قسمتای خوبشو کات نکن...
ادیتور:چشم خانوم.آیلینم بلند شد رفت ودر اتاق رو پشت سرش بست...و رفت به سمت دفترش...
کوین تو پشت بوم وایساده بود که سویان اومد:چکار داشتی زنگم زدی؟؟
کوین:یه لحظه بیا..سویانم اومد جلو کنار کوین و گفت:بله؟؟کوین:من حلقه خریدم...
سویان یهو ازشدت تعجب داد زد:چی؟برای کی؟؟
کوین دهن سویانو گرفت و گفت:هیسسسسس داد نزن....میشنون همه...میخوام یه مهمونی ترتیب بدم...تو با علی امیراغلو خیلی آشنا و نزدیکی...میتونی براشون توضیح بدیو و دعوتشون کنی؟؟سویان:باز تو خر شدی؟؟میخوای چکار کنی؟؟کوین چشاشو بست و هوفی کشید بعد بازشون کرد وگفت:یه نامزدی کوچولو باشه تا بعد ببینیم چی میشه...سویان که انگار تازه موضوع رو گرفته بود خندید و محکم زد پشت شونه کوین:پسر...باآیلین دوست شدی؟؟دل لجوج رو بردی؟؟وای باورم نمیشه....فکرشم نمیکردم...ببین اصلا نگران نباش من همین امروز زنگ میزنم...فکر نکنم که بیان ولی...اجازه میدن...شک نکن...اصلا خودم اجازتونو میگیرم...ههههه و باهیجان زیادی رفت...
کوینم داشت میخندید...
-استانبول شرکت امیراغلو:
علی داشت با گوشی با سویان حرف میزد و میخندید:البته کوین که قابل اعتماده...با پدرش تو زمینه تجارت چند سال پیش کارکردم..مرد خوبیه..چه زود آیلین به یه نفر وابسته شده...اجازه نامزدیشم بایدتوبگیری؟؟هههه باشه ما نمیایم ولی زنگ میزنم بهش..الان نه؟؟پس کی؟ههههه باشه سویان باشه...موفق باشی پسرم...خدانگهدار.
علی اومد خونه و همینطور که داشت میومد تو خونه اواز میخوند...فخریه تعجب کرد و تلویزیونو خاموش کرد:علی چه خبرته...چیشده...
علی اواز خوندنو تموم کرد و رفت جلو فخریه و گفت خبر دارم خبر!!!وبغلش کرد
فخریه:چیه چی شده...چته...
علی:دخترمون داره عروس میشه..ههههه..
فخریه دهنش باز مونده بود...
-روز نامزدی سه هفته بعد:
یوکیس داشتن خونه آیلینو تزیین میکردن...خدمتکارا هم غذا اماده میکردن و میزاشتن رو میز...سویانم که اون وسط همه چیو چک میکرد همه خوشحال بودن..حتی ایلای که میخواست چند هفته پیش آیلینو مال خودش کنه..این جشن قرار بود یه سوپرایز برای آیلین باشه...ساعت7شب کوین دم در شرکت اومد دنبالش شیشه رو داد پایبنو به آیلین گفت:سوار شو بریم...آیلین در کمال تعجب سوار شد ورفتن...
-ساعت 10شب خونه آیلین:
سویان و چندتا از پسرا نشسته بودن روی مبلای خونه ی آیلین...خدمتکارا هم وایساده بودن دنیزم تو بغل ایلای نشسته بود...سویان با نگرانی دستاشو بهم مالید وگفت:دیرنکردن؟؟
کیساپ:چرا3ساعت...سویان روبه هون که گوشیش دستش بود و از سالن پشتی میومد گفت:جواب ندادن؟؟؟هون:نوچ....سویان:آیلین چی؟؟؟ هون:نه....ایلای دنیزو گذاشت روی مبل و پاشد بره دستشویی که تلفن خونه آیلین زنگ خورد ایلای قلبش تو دهنش بود دوید و تلفنو برداشت:الو؟چی؟بیمارستان؟؟؟یهو گوشی از دستش افتاد رو زمین..و خودشم نشست رو زمین...و اشک از چشماش جاری شد سویان و کیساپ بلند شدن اومدن بدو بدو سمت ایلای یویا گوشیو جواب داد:بله؟؟؟؟چی؟؟کجا؟؟اخه..چشون شده...داد زد:خانوم لطفا چرت نگین...و ارومتر شد:کدوما؟؟چی؟؟باشه باشه...میایم..(در حالی که گریه میکرد)
وتنها صدای بلند و گوش خراشی که توی بیمارستان به گوش میرسید صدای چز زدن یه بچه کوچیک بود....

Love againWhere stories live. Discover now