PART ONE

136 17 85
                                        

یازدهم جولای ۲۰۲۶

بالاخره روز مسابقه فرا رسیده بود.
مسابقه ای که جود بیشتر از یک هفته بود که داشت با تمام وجود خودشو براش آماده می‌کرد.
رسما تمام زندگیشو کنار گذشته بود و هم و غمش رو گذاشته بود تا خودش پیروز این زمین باشه.
نه خبری از فضای مجازی بود و نه تماس های تلفنی، فقط تمرین کرده بود تا امروز بدرخشه!

با اعتماد به نفسی که امروز خیلی بیشتر از همیشه بود وارد رختکن شد و ساکش رو روی نزدیک ترین نیمکت قرار داد تا برای بازی آماده بشه.
حین آماده شدن متوجه جو متفاوت رختکن شد و سعی کرد این موضوع رو نادیده بگیره که بچه ها به طرز عجیب و متفاوت از دفعات قبلی نگاش میکنن.
مشغول انجام کاراش بود که یهو رایس با یه لبخند مشکوک به کمد کنار جود تیکه داد و شروع به حرف زدن کرد.

«جود احیانا این چند روز نگاهی به اینترنت انداختی؟»

و پشت بندش داشت تلاش می‌کرد از خنده منفجر نشه.
جود که یکم گیج شده بود سرشو کمی کج کردو با نگاهی مبهم به رایس نگاه کرد.

‌«نه مگه چی شده؟»

رایس که فهمید جود از دنیا بیخبره در جواب هیچی ای گفت و بحث رو پایان داد.
جود با اینکه کمی گیج شده بود اهمیتی نداد، در کمدشو بست و از رختکن خارج شد.
استرس داشت اما سعی می‌کرد اون استرس رو به فردی که قرار بودی توی زمین ملاقات کنه ربط نده...

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

صدای سوت داور که بلند شد، جود تمام فکرهای قبل از بازی رو کنار گذاشت یا حداقل سعی کرد این کارو بکنه.
بازی از همون دقایق اول پرتنش شروع شد. هر دو تیم سعی می‌کردن کنترل بازی رو به دست بگیرن و جود تقریباً از همون لحظه‌ی اول خودش رو درگیر بازی کرده بود.

اما چیزی که بیشتر از همه حواسش رو پرت می‌کرد، بازیکنی بود که چند متر اون‌طرف‌تر ازش بازی می‌کرد.
همون مرد مو بلوندی که نمیدونست چطور بعد از این مدت طولانی باهاش رو به رو بشه...
هر بار که چشمش بهش می‌افتاد، مجبور می‌شد سریع نگاهش رو ازش بگیره و خودش رو دوباره روی بازی متمرکز کنه.
نمی‌خواست به گذشته فکر کنه.
نه امروز.
نه اینجا.

خوشبختانه نیمه‌ی اول با موقعیت‌های مختلف برای هر دو تیم گذشت و بدون اینکه هیچ‌کدوم بتونن اختلاف زیادی ایجاد کنن، به پایان رسید.
در نیمه‌ی دوم، بازی سرعت بیشتری گرفت.
انگلیس بالاخره تونست روی یکی از حمله‌ها به گل برسه اونم توسط خود جود و چند دقیقه بعد، نروژ برای جبران فشار بیشتری روی دروازه‌ی انگلیس آورد.
جود تمام تلاشش رو می‌کرد که فقط فوتبال بازی کنه.
اما درست وقتی فکر می‌کرد تونسته ذهنش رو از همه‌چیز خالی کنه، در یک لحظه توپ به نزدیکی ارلینگ رسید.

چشم‌هاشون برای چند ثانیه به هم افتاد.
یک لبخند.
لبخندی دلنشین از طرف مرد مو بلوند.
همین کافی بود تا حواس جود را به طور کامل از بازی پرت کند اما از شانس خوبش چند دقیقه بعد در نهایت با سوت پایان، بازی هم به اتمام رسید.
انگلیس برنده شده بود.

اما عجیب این بود که جود احساس نمی‌کرد مهم‌ترین اتفاق امشب روی زمین فوتبال افتاده باشد.
همانطور که نفس نفس میزد لمس دستی که بر شونه اش نشست را حس کرد و به سرعت به سمت صاحب دست برگشت.

خودش بود ..همان کسی که قرار بود مهمترین اتفاق امشب رو رقم بزنه...ارلینگ هالند.
جود لبخند ملایمی مهمان لب هایش کرد و دستش را جلو برد تا با ارلینگ سلام کند.

«چطوری ارلین-...»

قبل از اینکه بتواند جمله اش را تمام کند ناگهان به آغوش آن مرد کشیده شد.
جود شوکه شده بود...نمیدونست باید چی بگه دستش هنوز همون‌جوری توی هوا مونده بود، حس میکرد زبونشو موش خورده...تا اینکه صدای آرام ارلینگ را کنار گوشش شنید.

«منم از دیدنت خوشحالم جود.»

این جمله آخرین چیزی بود که جود نیاز داشت تا کاملا در آن آغوش گرم غرق شود، دستانش را بالا برد و به آرامی دور او حلقه کرد.
دلش تنگ شده بود.

شاید بیشتر از چیزی که خودش حاضر بود قبول کند.
آرام از آغوش ارلینگ بیرون آمد و برای چند لحظه فقط به صورتش نگاه کرد. همان لبخند آشنایی که سال‌ها بود ندیده بود هنوز گوشه‌ی لب‌های ارلینگ بود.
جود سریع نگاهش را دزدید، نباید این‌طور بهش نگاه می‌کرد.

نباید اجازه می‌داد یک آغوش ساده این‌همه فکر را دوباره به سرش برگرداند.

«موفق باشی برای ادامه‌ی جام.»

صدای ارلینگ باعث شد دوباره نگاهش کند.
جود لبخند کوتاهی زد.

«تو هم.»

ارلینگ زد زیر خنده.

«مثل اینکه یادت رفته همین الان تنهایی منو حذف کردی نه؟»

جود که خجالت زده شده بود سرشو کمی برگردوند که خندشو بخوره ولی موفق نشد و آخرش با خنده گفت.

«خب بازیه دیگهه»

ارلینگ لبخند عمیقی زد.

«اره بازیه.»

ارلینگ یک قدم عقب رفت.

«ولی هنوز هم همون جودی.»

جود با تعجب نگاهش کرد.

«یعنی چی؟»

ارلینگ شانه‌ای بالا انداخت.

«هیچی.»

همان «هیچی» لعنتی.
جود خندید و سرش را تکان داد.

«تو هیچوقت درست جواب نمی‌دی، نه؟»

ارلینگ لبخندش را بیشتر کرد.

«تو هم هیچ‌وقت درست سؤال نمی‌پرسی، نه؟»

جود برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
و برای اولین بار آن شب، خنده اش کاملاً واقعی شد.
شاید بعضی چیزها واقعاً تغییر نکرده بودند.

Dangerous Stories to obsess over. Discover now