25 minutes

18 4 2
                                        

پنج و بیست دقیقه

عصرا، پارک نزدیک دانشگاه، شلوغ‌تر از چیزی بود که فکرشو میکرد.

بچه‌ها دور زمین بازی می‌دویدن، چند نفر روی چمنا نشسته بودن و صدای خنده‌شون شنیده میشد، بوی قهوه از کافه‌ی کوچکی که نزدیک ورودی بود، با بوی چمن تازه نم خورده قاطی می‌شد.
اما اون همیشه یه جای مشخص می‌شست.
نیمکتی نزدیک درختای بلند، جایی که نور آفتاب از لابه‌لای برگا می‌افتاد رو صورتش.
قرار خاصی نداشت...

فقط بعد از دانشگاه، قبل از اینکه به خونه برگرده، تقریباً هر روز یک ساعت اونجا می‌شست.

اون روز هم مثل همیشه هدفونش تو گوشش بود و گوشی رو جلوی صورتش گرفته بود، ولی بیشتر از اینکه چیزی ببینه، به صفحه خیره مونده بود.
ذهنش داشت برای پروژه‌ی عکاسی آماده میشد... فقط ۲۵ روز زمان داشت....
همونطور که تو لنز دوربین موبایلش دنبال سوژه میگشت،
صدای برخورد توپ با زمین حواسش و پرت کرد.
سرش و آورد بالا.
یه توپ چند سانت اونور تر از نیمکتی که روش نشسته بود افتاده بود.
پسری که لباس ورزشی به تن داشت، با عجله دنبالش میومد.

وقتی به توپ رسید، برش داشت و همون‌طوری که نفسش رو بیرون می‌داد، گفت:
- ببخشید، خورد بهتون؟
پسر نگاه کوتاهی به خودش انداخت، میخواست مطمئن شه پسر زیبای جلوش، با خودشه....

محو و بی اختیار لب زد:

- نه.
پسر لبخند کوچیکی زد. و موهای طلاییش تو باد ملایم عصر به طرز رویایی بهم ریخت....

- خوبه! وگرنه خیلی شرمنده میشدم ...

برای اولین بارتو اون روز گوشه‌ی لب پسر کمی به سمت بالا خم شد....
- نیازی به شرمندگی نیست، به هر حاال بازیه!

پسر مو طلایی چند لحظه نگاش کرد، بعد خندید.
- بازم معذرت میخوام.

توپ و زیر بغلش زد و برگشت سمت دوستاش.
اتفاق خاصی نیفتاده بود.
اونقدر ساده که احتمالاً اگر کسی ازش می‌پرسید امروز چه اتفاقی افتاده، چیزی برای تعریف کردن نداشت.
فقط یه توپ.
یه جمله.
و یه لبخند کوتاه.

فردای اون روز، وقتی دوباره روهمون نیمکت نشست، متوجه شد همون پسرطلایی چند متر اون طرف‌تر ایستاده.
این بار توپی دستش نبود، داشت با دوستش حرف می‌زد.
چند دقیقه بعد، نگاهش اتفاقی به سمت نیمکت افتاد.
چشمشون برای یه لحظه به هم افتاد.
مو طلایی سریع نگاهش رو دزدید و اونم چیزی نگفت.
روز بعد دوباره دیدش.
و روز بعد و روزهای بعدش....

کم‌کم حضورش تبدیل شد به یکی از همون چیزای کوچیکی که آدما بدون اینکه بفهمن، بهش عادت میکنن.

بعضی روزا موطلایی با دوستاش فوتبال بازی می‌کرد.
بعضی روزا تنها میومد، و رو سکوهای کنار زمین می‌شست.
گاهی هم اصلاً پیداش نمی‌شد.
و عجیب این بود، روزایی که نمیومد، پارک همون پارک بود، هوا همون هوا بود، آدما همون آدما بودن...
ولی یه چیزی کم داشت.

one shotsStories to obsess over. Discover now