در پردهی دل فقط خیال تو رقص کند.
"مولانا"
دستهای جان میلرزید؛ مانند شروع تمام جراحیهایی که از دورهی اینترنی تا کنون گذرانده بود، شاید حتی شدیدتر. این لرزش، یک لرزشِ محسوس نبود؛ حتی وقتی با دقت به دستهایش نگاه میکرد، جز دستهای توانمند و قوی چیزی نمیدید. این لرزش، بیشتر انعکاسِ ترس و اضطرابی بود که پیش از هر جراحی حس میکرد.
دوست داشت از ییبو بخواهد که در این جراحی کنارش باشد؛ وجود او به طرز عجیبی قوت قلب میداد. اما این از جهتی ترسناک هم بود! میترسید که دیگر بدون او نتواند کسی را معالجه کند.
دستهایش را شست و بالا برد و وقتی وارد اتاق عمل شد، لیوی بدون هیچ حرفی به پوشیدن روپوش و دستکشهایش کمک کرد. نگاه لیوی جوری بود که انگار میدانست قرار است اتفاقی بیفتد و از حالا خودش را برای سرزنش آماده کرده بود. اما جان قصد نداشت این فرصت را به او بدهد!
جان بیصدا در کنار میز جراحی قرار گرفت و به تانهتیکه نگاه کرد که هنوز کاملاً هوشیار بود. لبخند آرامشبخشی به کودک زد و سپس رو به تیم کوچکش گفت: «بیمار هشت ساله، VSD مذکر، قراره تحت جراحی قلب تپنده قرار بگیره. از اونجایی که جثهی کوچیکی داره، سعی میکنم جراحی رو توی کوتاهترین زمان ممکن تموم کنم.»
فنگشین نگاهی به او انداخت و پرسید: «قراره بیهوشی رو خودتون انجام بدید؟»
جان با لحنی که انگار تازه چیزی را به یاد آورده بود، گفت: «آها، آره... داشت یادم میرفت!» سپس رو به لیوی کرد: «لیوی، لطفاً تلفن من رو بردار و بازش کن. رمزش ۰۸۰۵.»
لیوی با چشمانی بیحس اطاعت کرد.
«برو توی مخاطبین و به متخصص بیهوشی بداخلاق زنگ بزن.»
لیوی با چشمان گرد شده به او نگاه کرد؛ انگار نمیتوانست باور کند در حال انجام چه کاری است. تلفن بوق خورد و پس از چند ثانیه، صدای خوابآلود دکتر یوبین در اتاق عمل پیچید.
«چی میخوای؟»
جان نخودی خندید و گفت: «مامانت بهت یاد نداده اول باید سلام کنی؟»
یوبین خمیازهای کشید و گفت: «نه! مامانم بهم گفته با بچههای بد حرف نزنم!... حالا زود باش بنال ببینم چی میخوای!»
جان نگاهی به بیمار کوچکش انداخت و با لحن جدیتری گفت: «برای یه بچهی ۸ ساله، وزن حدود ۲۰ کیلو، و جراحی VSD، نیاز به بیهوشی عمومی با لولهگذاری دارم. دوزِ پروپوفول و میدازولام و فنتانیل رو بگو.»
یوبین برای لحظاتی سکوت کرد و گفت: «لطفاً بهم نگو که الان داری میری اتاق عمل!»
جان با آرامش گفت: «البته که نمیرم اتاق عمل! الان توی خود اتاق عملم!»
YOU ARE READING
In the Name of Love: Blood and Duty
Fanfictionهمون کلیشهی ییبوی سرباز و جان پزشک ولی اینبار یکم متفاوت😉 ❀ کاپل: ⌊ییجان⌉ ❀ ژانـر: ⌊پزشکی، اکشن، جنگی، درام⌉ ❀ نویسنده: ⌊#Stardust ✨️⌉ جان پزشک بدنامی است که سعی در پشت سر گذاشتن گدشتهاش دارد.با اینحال پس از دیدن شخصی آشنا در میان بحران...
