PART ONE.

40 8 3
                                        

بارون از چند ساعت قبل شروع شده بود و انگار قصد نداشت بند بیاد.

قطره‌های درشت روی آسفالت خیس می‌خوردن و نور چراغ‌های خیابون رو به هزار تکه‌ی لرزون تبدیل می‌کردن.

شهر تقریباً خوابیده بود.

فقط صدای بارون بود و گاهی صدای ماشین‌هایی که از دور رد می‌شدن.

هیونجین با دست‌های توی جیب سوییشرت مشکی‌اش آروم از پیاده‌رو رد می‌شد.

موهای بلند و خیسش به صورتش چسبیده بود و نگاه خمارش بی‌هدف بین خیابون و نور چراغ‌ها می‌چرخید.

شب‌های بارونی رو دوست داشت.

چون همه چیز رو ساکت می‌کرد.

چون آدم‌ها کمتر بیرون می‌اومدن.

چون شهر برای چند ساعت وانمود می‌کرد جای آروم‌تریه.

اما اون شب این آرامش زیاد دوام نیاورد.

یه صدای جیغ ناگهانی توی کوچه‌ای باریک پیچید.

هیونجین همون لحظه ایستاد.

سرش رو کمی کج کرد.

دوباره.

این بار صدای گریه بود.

بدون اینکه عجله‌ای توی حرکاتش دیده بشه، مسیرش رو عوض کرد و وارد کوچه شد.

چند قدم جلوتر، زیر نور ضعیف یه چراغ قدیمی، صحنه‌ای رو دید که باعث شد فکش منقبض بشه.

دختر جوونی خودش رو عقب می‌کشید،لباس پاره شده بود و مردی مسن با خشونت بازوش رو گرفته بود.

دختر گریه می‌کرد.

می‌ترسید.

و مرد حتی ذره‌ای اهمیت نمی‌داد.

برای چند ثانیه هیونجین فقط نگاه کرد.

سکوت.

بارون.

نفس‌های بریده‌ی دختر.

و بعد...

آروم نفسش رو بیرون داد و دوید سمت کوچه و همینطور دستکشهای چرم مشکیش رو هم می‌پوشید.

«بازم یکی دیگه...»

قبل از اینکه مرد متوجه حضورش بشه، دستی یقه‌اش رو از پشت گرفت.

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. هیونجین یقه ی مرد رو از پشت کشید

مرد با وحشت برگشت اما فرصت واکنشی پیدا نکرد.

چند لحظه بعد روی زمین افتاده بود و سعی می‌کرد خودش رو جمع و جور کنه.

«چ... تو کی هستی؟!»

هیونجین بالای سرش ایستاده بود.

بارون از نوک موهاش چکه می‌کرد.

You're so sexy,bossHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora