برگ های نیلوفر آبی
آبهای سبز را زینت میدهند
_______________
در میان هرج و مرج جمعیتی که مانند مورچههای تندرو در حرکت بودند، در پیچی که پردههای بلند یک فروشنده آویزان بود، جوانی به نقطهای خیره شده بود و با صورتی خنثی چیزی را تماشا میکرد.
گوشه و کنار بازار پر بود از بازرگانانی که فریاد میزدند و با شور و اشتیاق محصولات خود را تبلیغ میکردند و غرغرهای مردمی که سعی میکردند از میان جمعیت شلوغ عبور کنند.
آسمان آرامش ملایم گلهای مخملی قرمز همیشه بهار را به همراه داشت، اما مردم سطح زمین با حرکات عجولانه و خشن به رویای وحشتناک چسبیده بودند.
پردهی شفاف سفیدی که نیمی از صورتش را پوشانده بود در نسیم تاب میخورد؛ یک لحظه چهرهاش را که مثل یخ رنگ پریده و بیعیب و نقص بود، اما دوستانه به نظر نمیرسید آشکار میکرد و سپس تمام صورتش را میپوشاند. فقط ردای سفیدش که در عین سادگی مجلل به نظر میرسید به زیبایی تکان میخورد و گردنبند یشمی که تا کمرش آویزان بود را به نمایش میگذاشت.
چشمان رنگ روشن او در دوردستها به نقطهای مشخص خیره شده بود، اما از گوشه چشم مردمی را که از مقابلش رد میشدند به او نگاه میکردند و به اطرافیانشان نشان میدادند، میدید. در آن میان آنها افرادی بودند که زمزمههایی میکردند و میخندیدند و به اینکه حرفهایشان توسط او شنیده میشود توجه نمیکردند.
لان وانگجی از سیزده سالگی عادت کرده بود که دیگران به او خیره شوند و حتی با انگشت او را به یکدیگر نشان دهند. به آنها توجه نکرد در عوض به تماشا کردن ادامه داد.
ردای ارغوانی پوشیده بود، آستینهایش را تا آرنج تا زده بود و چوب غذایی در دست داشت که لان وانگجی نمیتوانست تشخیص دهد چیست. مرد جوان با هیجان چیزی میگفت و یک دستش را به پسر کوچک کنارش داده بود و لبخندی درخشانتر از نور طلایی خورشید بر صورت داشت.
این منظرهای بود که لان وانگجی برای مدت طولانی به آن چشم دوخته بود.
زیر پردهای که گه گاه نور خورشید را به صورت و بدنش میرساند مانده بود. نمیدانست چقدر اینجا ایستاده است، نمیدانست چه میکند و منتظر چه چیزی است، پیش او نرفته بود. چرا باید میرفت؟
با نگرانی ابروهایش در هم کشیده شدند، انگار چیزی او را آزرده کرده بود. نگاهش را به جای دیگری داد و چکمههای سفیدش در جهت مخالف چرخیدند. فقط از نزدیک شدن به مردم خوشش نمیآمد و اینکه مردم از نزدیک شدن به او میترسیدند، خوب بود. به محض وارد شدن به وسط بازار از اینکه با کسی برخورد کند نگران شده و کمی تردید کرده بود، اما چند لحظه بعد متوجه شد که جمعیت اطرافش آرام آرام در حال کم شدن هستند.
ESTÁS LEYENDO
Lotus leaves adorn green waters
Fanfiction𝙉𝙖𝙢𝙚: Lotus leaves adorn green waters ⊸𝘾𝙤𝙪𝙥𝙡𝙚: Wangxian ⊸𝙂𝙚𝙣𝙧𝙚: Xia Xia, Romance ⊸𝙒𝙧𝙞𝙩𝙚𝙧: Lotusporkribssoup ⊸𝙏𝙧𝙖𝙣𝙨𝙡𝙖𝙩𝙤𝙧: Manizhe لینک ao3 نویسنده https://archiveofourown.org/users/lotusporkribssoup
