نگاهی بین من و زین رد و بدل شد. امیدوار بودم اون کمکی بکنه ولی خودشم گیج به نظر میومد و منتظر به لویی زل زده بود.
_ یه روز رفته بودم خونهش. میدونی اون یه اتاق خواب خصوصی داره... که معمولا اجازه نمیده کسی داخلش بره.
_ من... من رفتم.
_ خب لعنتی معلومه که تو اجازه داشتی بری. من قبلا دیده بودم که اون عکس آدمای مهم زندگیشو به دیوار اون اتاق زده بود ولی خب میدونی... اون یه دیوار رو کاملا خالی گذاشته بود. اون میگفت یه روز عکس دختر مورد علاقشو به اون دیوار میزنه.
اون دیوار رو یادم بود. گیج شدم. منظور لویی چی بود؟
_ خب لویی... من آخرین باری که تو اون اتاق بودم دقیقا همون روزی بود که بعدش منو دزدیدن! خیالت راحت، هری عکس منو به اون دیوار نچسبونده بود.
_ به خاطر همینه که میگم تو هم از هیچی خبر نداری. یه روز رفته بودم خونهش. اون میخواست بره تو اون اتاق ولی به من اجازه نداد وارد اون اتاق بشم. قبلا با ورود ما مشکلی نداشت ولی الان نمیذاشت بریم تو اتاقش. من خیلی شک کردم و خب... یه کارایی کردم!
یه دفعه زین با ناله گفت:
_ فاک... لویی... نگو تو بودی که کلیداشو دزدیده بودی!
_ زین من واقعا کنکجاو شده بودم... و هم اینکه برام سخت بود ببینم اون نمیذاره من برم تو اتاقش. زین یادت نره دوستی ما پنج تا یه دوستی ساده نیست!
_ خب اون دوست داشته یه مکان خصوصی برای خودش داشته باشه.
_ من نسبت به شما چهارتا چیز خصوصی حالیم نمیشه زین.
_ لعنت بهت... بعدش چی کار کردی؟
_ یادته همتون رفتید استرالیا؟ من حالم بد شد نتونستم بیام؟
_ لویی... یعنی تو میخوای بگی دو تا از کنسرتا رو از دست دادی فقط برای اینکه ببینی چی تو اون اتاق کوفتیه؟
_ واقعا ارزششو داشت!
بالاخره منم به حرف اومدم و گفتم:
_ چی تو اتاق بود؟
لویی رو کرد سمت من و با خونسردی گفت:
_ عکس ما!
_ چی؟
_ آره یه عکس گروهی! یکی از عکسای پنج تاییمون که هیچ وقت جایی منتشرش نکرده بودیم، روی اون دیواری که میخواست به عکس دختر مورد علاقهش اختصاص بده طراحی دیجیتالی شده بود. این هم منو ناامید کرد که چقدر هری افسرده شده که این دیوار رو به عکس دیگهای اختصاص داده و از یه طرفم احساساتی شده بودم. خب لعنتی اون ما بودیم. درسته اون عاشق توئه ولی خب... قبول کن ما پنج تا مهمترین اتفاق زندگی همدیگهایم.
زین به شونهی لویی کوبید و من لبخند محزونی زدم.
_ ولی این همهش نبود! خب من منتظر بودم با باز کردن در و دیدن یه نشونه از تو سورپرایز شم ولی خورده بود تو ذوقم و میخواستم برم بیرون. با ناامیدی آخرین نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندم و لحظه آخر بالا رو نگاه کردم و یه چیزی رو سقف توجهمو جلب کرد. دقیقا بالای تخت، روی سقف یه تصویر بود. رفتم روی تخت تا بهتر ببینم و خب... اون تو بودی! روی لبات یه لبخند دوست داشتنی و گونههات سرخ بود. موهات دور تا دورت پخش و... بدتر از همه چشمات بود. انگار... یه حسی توشون بود. انگار زنده بودن و باهات حرف میزدن. یکم برق میزدن و انگار موقع گرفتن عکس خیس بودن.
چشمام با حدس زدن اینکه چه عکسی بوده خیس شد. یکی از دفعاتی که از عشق هم مست بودیم و... بعد از چند ساعت حرف زدن و بوسه... اون یه دفعه گفت خیلی خوشگل شدی! گفت انقدر توی این لحظه خوشگلی که نمیتونم قیدتو بزنم. باید این صحنه رو حفظ کنم که تا آخر عمر یادم نره. و چند لحظه بعد با دوربین عکاسیش جلوم بود. منم بین گریه براش خندیده بودم.
_ یعنی اون هر شب چند ساعت به عکست خیره میشده تا خوابش ببره؟ این خیلی قشنگ بود و من واقعا داشتم از این کار شیرین هری لذت میبردم که یهو یه چیزی یادم افتاد!
من و زین همزمان گفتیم: چی؟
_ تو بیشتر از یک سال بود که هری رو ترک کرده بودی و اون گفته بود که تو رو فراموش کرده و یه دوست دختر جدید داشت!
***
به پایان نزدیک میشویمممممم :(
YOU ARE READING
Fake
Fanfictionهمه چیز قرار نیست طبق برنامه پیش بره در حال ویرایش (بعضی پارتها تغییرات خیلی جزئی و غیرضروری دارن)
