لویی برگشت سمت زین و گفت:

_ صبر کن بذار توضیح بده.

رو کرد به من و منتظر نگاهم کرد.

_ خب... اون بهم گفت که... گفت... مزاحم زندگیش نشم. گفت برم... همون جوری که دو سال پیش رفتم.

چند لحظه با تعجب نگاهم کردن و بعد واکنش زین یه "وات د فاک" و لویی فریادش بلند شد:

_ پسره‌ی مسخره! با خودش چی فکر کرده؟

_ نه لویی... ببین... اون حق داره.

یهو لویی از جاش بلند شد و گفت:

_ چی میگی آیلین؟ درسته درسته... ما این مدت نمیدونستیم تو چرا یهو غیبت زد. از هیچی خبر نداشتیم ولی تو هم قبول کن که از اتفاقاتی که اینور برای ما افتاد خبر نداشتی. هری تا دو روز بعد از غیب شدنت زل زده بود به در تا بیایی. اون کاملا افسرده شده بود. بعضی وقتا دور هم میشستیم ولی هری زل میزد به یه گوشه و حاضرم قسم بخورم چیزی جز تو توی ذهنش نبود. اون حتی بعضی وقتا یادش میرفت تو نیستی و صدات میزد. یا وقتی میخواستیم بریم جایی میگفت صبر کنید به آیلین بگم. میرفت توی اتاق و چند لحظه بعد با یه قیافه‌ی داغون شده برمیگشت ولی هیچ کدوم جرات نمیکردیم به روی هم بیاریم. ما به طرز وحشتناکی نگرانش بودیم. اون فکر میکرد کسی تو رو دزدیده و ما اخبار رفتنت رو ازش پنهون میکردیم تا اینکه فهمید. فهمید و ما منتظر بودیم تا دنیا رو به هم بریزه ولی هیچ کاری نکرد. اون کوچکترین عکس‌العملی نشون نداد و ما واقعا داشتیم نگرانش میشدیم تا اینکه بالاخره تو یکی از کنسرتا سر آهنگ fool's gold گریه‌ش گرفت. بعد از اون همه چی عوض شد. اون نسبت به تو نفرت بزرگی رو نشون میداد و ما کم کم داشت باورمون میشد... که واقعا از تو متنفر شده. برامون باورش سخت بود که اون همه عشقی که نسبت به تو داشت تبدیل به نفرت شده باشه. وقتی پای اون دختره به زندگیش باز شد و هری باهاش قرار گذاشت دیگه مطمئن شدیم که تو براش تموم شدی.

_ اینا رو میگی که چی رو به من ثابت کنی؟ باشه... اگه شما هم مثل هری میخواید من از زندگیش بیرون برم باشه... باشه میرم.

یه قطره اشک روی گونه‌م سر خورد و من سریع پاکش کردم و از جام بلند شدم که باز لویی داد زد:

_ بشین هنوز حرفام تموم نشده! ما فکر کردیم هری تو رو فراموش کرده و یه زندگی جدید رو برای خودش شروع کرده. خیالمون راحت شد. دست از نگرانی براش برداشتیم. غافل از اینکه اون عوضی داره ما رو دور میزنه.

_ چی؟

_ هری داشت ما رو گول میزد. داشت بازیمون میداد... و ما احمقا باور کردیم. همه‌ی حرفاشو... همه‌ی کاراشو... همه رو باور کردیم.

_ لویی... میشه واضح‌تر حرف بزنی؟ تو داری چی میگی؟ یعنی چی که هری داشت شما رو گول میزد؟

FakeWhere stories live. Discover now