پایان زندگی گذشته

31 5 0
                                        

بعد از پایان جلسه مسخره و سنگینی که با وزرا زبون نفهم داشت تصمیم گرفت به اقامتگاهش بره تا به بقیه کار های کشور برسه این زندگی سختی بود که خودش انتخاب نکرده بود بلکه مجبور بود زیرا از کودکی در گوشش خوانده بودند که او پادشاه این سرزمین است از اینکه پادشاه بود متنفر بود او فقط می خواست یک رعیت ساده با زندگی ساده ای باشد اما او حق انتخابی نداشت
وقتی به اقامتگاهش رسید شروع به انجام کار های کشور کرد اما در همین حین ملکه و همسرش وارد شد جونگ کوک هیچگاه توجهی به او نداشت و همین موجب شده بود تا الان ولیعهدی نداشته باشند
ملکه به آرامی نشست اما جونگ کوک باز هم به او توجهی نکرد و مشغول کارهایش شد پس از مدتی ملکه از بی توجهی پادشاه کلافه شد و رفت پادشاه به ظاهر خودش در آینه نگاه کرد و پوزخندی به تصویر خودش در آینه زد او عروسکی بیش نبود که بقیه او را کنترل می کردن و او فقط مجبور به اطاعت بود دیگر از این زندگی متنفر بود پس بدون اندکی صبر تصمیم گرفت امشب آخرین شب زندگی اش باشد

زمان آینده
ببخشید مدل جئون میشه به منم امضا بدید
کوک لبخند خودش رو حفظ کرد و برگه طرفدار دیگرش رو امضا کرد و بعد از جاش بلند شد به اتاق خودش در کمپانی رفت تا لباس هایش رو عوض کنه و آرایشش پاک کنه بعد از انجام کارهاش راننده دنبالش اومد تا اون رو به پنت هاوسش ببره بعد از رسیدن به خونش با کلافگی در رو باز کرد و داخل شد و یک راست روی تختش رفت و شروع کرد به خوندن کامنت ها درباره عکس و شات ها جدیدش
-خدای من مدل جئون فوق العادس اون واقعا خوش اندام و خوشگله
+واقعا ازش بدم میاد چرا اون انقدر خوشگله ازش متنفرم
*حال به هم زنه زنیکه چندش قیافش واقعا تو مخه
كوک نفس عمیقی كشید دیگه خسته شده بود از تظاهر از خنده های فیک اون تصمیمش رو گرفته بود امشب باید به این زندگی مسخره پایان میداد

خب خب بچه ها سلام این اولین رمانم هست چند تا نکته اینجا قیافه پادشاه و مدل دقیقا شبیه همه وقت کوکی ظریف و زنانس اوکی و الان من می خوام زندگی پادشاه در قالب مدل جئون رو بگم و اینکه رمان ویکوک هست به اونجاها هم می رسیم و من سعی می کنم هر روز یا هر وقت شد بقیش بزارم فعلا هنوز دانشگاه ندارم و سرم خلوته و قول میدم پارت های طولانی بنویسم

زندگی جدید Stories to obsess over. Discover now