ㅤㅤ
ㅤ
چشم ها دروغ نمیگن.
همیشه اینو از اطرافیانم شنیدم، اما فکر کنم چشم هایی که من بهشون خیره شدم، بازیگرای قهاری بودن.
لندن، خیابان کامدن-20 مِی 1994
-الارا کویین
بوی نم بارون، اولین بوییه که وقتی وارد لندن میشی، به مشامت میخوره. انگار داری زندگی رو تنفس میکنی، البته شاید هم بوی برگشت به خونه اینطوریه، خنک و دلچسب.
وقتی برای یه مدت طولانی از یه جا دور میشی، باید توقع داشته باشی شهر و خیابونا تغییری کرده باشن، نه؟ مطمئنا بله. اما کامدن، هنوز هم مثل قبله. سنگفرش های نسکافه ای و پنجضلعیش، مغازه های کوچیک اطراف خیابون، آبشار کوچولوی وسط میدون. هیچچیز توی این ۱۳ سال تغییری نکرده. هیچ چیز جز من - دختر کوچولوی مو خرماییای که حالا تبدیل به یه بیروح و سرگردون شده بود.
بههرحال، برای تجدید درد و غم و کشف تغییرات به اینجا نیومدم. پروژهای که دانشگاهم بهم داده، عکاسی از بخش های تاریخی-هنری شهرمه، و کامدن، قدیمی ترین بخش لندن بود، حداقل برای من.
نگاهم به مجسمه مریم مقدس و مسیح توی بغلش کنار آبشار افتاد. مادر ۱۳ سال دیگه هم فرزندش و به آغوشش چسبونده بود؟ فکر میکنم اون تنها مادریه که میتونه انقدر بچش و تو آغوشش نگه داره، اگه من بودم، یه روز بالاخره دستام درد میگرفت و فرزند رو رها میکردم.
"شروع کردن پروژهام با الهه دینم مثل جرقه میترکونه."
جرقهای بود که تو مغزم خورد و بلافاصله دوربینم و بالا آوردم و همونطور پشتسرهم، سوژه پیدا کردم و عکس گرفتم.
مجسمه مریم، مغازه های هنری، گل های پژمرده روی سنگفرش، عمارت ها با معماری بزرگ و سنتی، حتی از لباس های زنانه کلاسیکی که پشت شیشههای ویترین بود!
تقریبا با دوربینم یکی شدم، انگار یه بخش از بدنم بود، و از حق نگذریم، صدای نوت های گیتاری که از اطراف میومد باعث میشد با اشتیاقتر عکس بگیرم و پر قدرتتر کلید شاتر و فشار بدم. و وقتی به موسیقی توجه کردم، ناخوداگاه نگاهم به سمت دختری افتاد که کمی دور تر از من، با موهای بهمریخته و یه نخ سیگال روشن بین لباش انگشتاشو به سیمای گیتار فشار میداد و مثل گیتاریست های حرفهای جیغشونو در میآورد، انگار از تک تک اون سیمها به یه نحوی متنفره.
"لعنتی واقعا بلدی چطوری بازیشون بدی."
در حین نزدیک شدنم به نیمکت زمزمه کردم، یدونه پنج دلاری در آوردم و نگاهمو به دور و بر اون دختر دادم، ولی وقتی ظرف یا کلاهی ندیدم، چندلحظه مکث کردم، و پنجدلاری و بین سیمای گیتارش گذاشتم، و با حرکتم، یهو دست از تکون دادن سیما برداشت.
نگاهشو به پول صورتی رو گیتارش داد داد، و بعد همونطور که از بین سیمها درش میآورد و میخندید زمزمه کرد،
"ممنون، ولی من گدا نیستم."
و پول رو سمتم گرفت.
ابروهام بالا رفت، با دستم دستشو گرفتم و پولی که دستش بود و سمت گیتارش هدایت کردم،
"فکر نکردم گدایی. پول دادم چون از نواختنت لذت بردم."
همینطور که دوباره پول رو توی دستش میگذاشتم، انگشتام لحظهای به پوست سردش خورد.
یه لرزش گذشت - نه از سرما، از یه چیز دیگه.
چشمام بالا رفت و برای اولین بار، نگاهش با من قفل شد.
اون لبخند نزد، فقط یه سوال و با لحن خونسردی زمزمه کرد،
"تو اهل دود نیستی، نه؟"
یه لحظه مکث کردم، بعد شونه بالا انداختم.
"شاید هنوز نه."
خندید - اون خندهی کوتاه و بیصدا که انگار تهش یه چیزی پنهونه. انگار میخواد بگه - من همه چیزتو از قیافت میخونم بچه جون، بهت نمیخوره این کاره باشی.
سیگارشو گذاشت بین لباش و با صدای گرفتهای گفت،
"همیشه یه "هنوز نه" هست. تا وقتی آتیشش برسه. اونوقت تبدیل میشه به یه "آره" محکم."
باد یه تکه مو رو روی صورتش آورد، و دود سیگار تو فضای تقریبا کم بینمون پیچید. فیلتر سیگارش نارنجی شد و چندبار بهش پک زد، و همزمان با ایستادنش، نخ و از بین لباش برداشت.
تلاش کردم موضوع و عوض کنم، پس بدون مکث سوالی که از اول میخواستم بپرسم و به زبون آوردم.
"این اطراف، جایی و میشناسی که بشه ازش عکاسی کرد؟ خیلی وقته اینجا نیومدم..با اینکه آنچنان تغییری نکرده، یه سری جاهارو یادم نیست.
سیگارش و از بین لباش گرفت و دود و از کنار صورتم به بیرون فوت کرد، انگار داشت به چیزی فکر میکرد. یا روحم و از درون میخورد، چون وقتی عسلی هاش به چشم هام قفل شدن و بیشتر بهشون خیره شدم، فهمیدم اونقدرا هم غریبه نیستن.
"میتونم چند جارو نشونت بدم."
مکث کرد و با صدای آرومش و چشم هایی که داشتن اعماق وجودمو میدیدن، همونطور که کیف گیتارشو مینداخت رو شونهاش زمزمه کرد،
"چند جا که احتمالا هنوز یه سری از خاطراتت اونجا زندگی میکنن، الارا."
YOU ARE READING
Ashes Of Us: When Love Burns Too Bright
Romanceعشقِ کوتاه اما شدید. آزادی در دلِ مرگ. دودی که از عشق میمونه، مثل خاکسترِ ما.
