جیمین
اوایل پاییز بود...
صدای شر شر بارون رو هنوز میشنیدم موهام کاملا خیس شدن چون قبلش یادم رفت از خوابگاه چتر بردارم ..
برا بار سوم بود که از کنار تابلوی اعلانات رد میشدم ..
هنوز همون کاغذ قدیمی سرجاش بود . مثل اینکه کسی که اونو نوشته خیلی نیاز به کمک داره حتی موقع نوشتنشم دستاش میلرزیده...
«دنبال کسی میگردم که بتونه نتهای یه قطعهی موسیقی رو بخونه...
فقط یه نفر اونو درک کرده بود - اونم دیگه اینجا نیست.»
مکث کردم ...
نمیدونم چرا ولی با هربار خوندن این جمله ته دلم میلرزه.
با خودم گفتم امتحانش ضرر نداره ... کاغذو از رو تابلو کندم و تاش کردم و گذاشتم تو جیب لباس بارونیم..
تا حالا سمت موسیقی نرفته بودم برا همین یکم تردید داشتم ...
ولی قدم هام رفت سمت ساختمون موسیقی . انگار ناخوداگاهم میخاست این مسیرو بره...
بعد یه ربع پیاده روی رسیدم به ساختمون موسیقی... انگار بارون نمیخاست بند بیاد.
کاغذو از تو جیبم در اوردم و یه نگاهی بهش انداختم . یکم مچاله و خیس شده بود ولی هنوز میتونستم متن ها رو بخونم.
نوشته بود : کلاس ۳-۱ سالن پیانو .
اروم اروم راه رفتم و اسم کلاسا رو خوندم ...
فکر کنم قرار نیست پیداش کنم ننوشته بود دقیقا کجاعه فقط گفت ساختمون موسیقی کلاس ۳-۱ سالن پیانو.
طبقه اولو زیر و رو کردم ولی پیداش نکردم . رفتم سراغ طبقه دوم .. روی پله ها شکل نوت های موسیقی کشیده بود و نرده ها شبیه کلید های پیانو طراحی شده بودن ..
_ کلاسه حتما تو طبقه دومه که ورودیش انقد قشنگه..
حتما خود کلاسه هم خیلی خوشگله.
وارد سالن طبقه دوم شدم . با چیزی که تصورشو کردم خیلی فرق داشت .. مخوف بود .. وایب ترسناکی داشت . به چیز دیگه ای فکر نکردم و قدم برداشتم تا کلاسو پیدا کنم .
به ته سالن که رسیدم دیدم بله.. کلاسی که میخاستم اینجاست.
درش خیلی کهنه بود و یادگاری های دانشجو ها خیلی تو چشم بود ..
یکیش نوشته بود : من عشقمو اینجا پیدا کردم .. چند روز دیگه عروسیمه.
یکی دیگه نوشته بود : نمیخام از این کلاس دل بکنم .. اینجا زندگی منه
و کلی نوشته های توهم که اگه میخاستم بخونمشون باید کل شبو بیدار میموندم..
به اگهی نگا کردم و یه نفس اروم کشیدم .
_اره جیمینی... نترس تو میتونی..
تقی به در زدم و منتظر موندم تا صدایی بشنوم ..
انگار کسی نبود تو کلاس . این دفعه محکم تر در زدم ... بازم صدایی نشنیدم .
این دفعه گفتم ادب و احترامو بزارم کنار و برم تو کلاس...
دستگیره درو اروم کشیدم به پایین ولی صدایی که تولید کرد انگار دارم با میخ میکشم رو حلب زنگ زده...
اروم درو نیمه باز کردم تا حدی ک سرم جا بشه توش..
اروم سرمو از لای در انداختم داخل..
کلاس تاریک بود ... پرده های اجری کشیده بودن . کلاس بوی خاک میداد ...
به دور و اطراف نگاهی انداختم . ته کلاس یه پیانوی قدیمی بود. یه پیانوی قدیمی که رنگ قهوه ای سوخته بود .
درو بیشتر باز کردم و رفتم تو کلاس .
به در و دیوار نگاه کردم . کلی عکسای یادگاری چسبیده بودن به دیوار ... شخصیت تو همه عکسا یه دختر و یه پسر بودن.
رفتم سمت پیانو.. کلی گرد نشسته بود روش ولی رو صفحه کلیداش تمیز بود.. انگار یکی به همین تازگیا استفادش کرد ...
همینطور که به پیانو خیره بودم یهو در یه صدایی داد..
برگشتم عقب رو نگاه کردم.
همون پسره تو عکسا بود ...
YOU ARE READING
a Handwriting From The Past
Fanfiction «دستخطیازگذشته» ژانر: درام، عاشقانه شخصیتها: جیمین: دانشجوی هنر، احساساتی، کمی برونگرا(نسبتا پولدار)، تک فرزند. یونگی (شوگا): دانشجوی موسیقی، ساکت، سختگیر ولی دلرحم (شرایط مالی متوسط) ، یه خواهر کوچیکتر دا...
