One shot

12 2 0
                                        

با بیرون رفتن پرستار قرص رو با انزجار از دهنش خارج کرد و روی زمین انداخت.
روی تخت نشست،گوشاش رو برای شنیدن صدای بلند ساعت مرکزی تیز کرد و چشم انتظار رسیدنش بود.
میتونست حس کنه،صدای نفس کشیدن همسرش،عطر تنش و صدای قدم های خستشو.
مردش همیشه خسته بود...
با شنیدن صدای بلند ساعت که دوازده شب رو اعلام میکرد،از خیالاتش بیرون اومد. همون لحظه در اتاق با صدای جیرجیر مانندی باز شد و قامت همسرش توی چهارچوب در نمایان شد.
بالاخره اومد،روپوش سفید پزشکی اش بازوها و سرشونه ی پهنش رو قاب گرفته بود و موهاش با حالت مرتبی بالا داده شده بود
لبخندی روی لب های خشکش نقش بست و به سرعت از روی تخت بلند شد که تق و توق استخوان هایش اعتراض رو فریاد زدند.
با نهایت سرعت خودش رو در آغوش همسرش حبس کرد و عطر تنش رو نفس کشید.
با دلخوری گفت
"بالاخره اومدی"
مرد لبخندی زد
"آره عزیزم،من اینجام"
پسر پس از چند ثانیه اخم ظریفی روی ابروهاش نشوند و اعتراض کرد
"خیلی دیر به دیر بهم سر میزنی مینهو"
مینهو با صدایی آروم زمزمه کرد
"ببخشید شیرینِ من،خبر داری که چقدر سرم شلوغه..."
جیسونگ سرش رو روی سینه ی همسرش گذاشت و آروم زمزمه کرد
"میدونم"
مینهو نفس عمیقی کشید و همزمان با نوازش موهای جیسونگ گفت
"ازم ناراحتی؟"
جیسونگ سرش رو با بغض به نشونه ی نفی تکون داد و با صدایی لرزون گفت
"نه"
این تنها کلمه ای بود که از میون لب های خشک شده اش شنیده شد.
جیسونگ خسته بود و با رسیدن به آغوش امن مینهو نمیتونست جلوی اشک های نافرمانش رو بگیره
مینهو که این موضوع رو خوب میدونست تن پسر رو به تن سرد خودش فشرد و با صدایی که در اثر بغض دو رگه شده بود گفت
"گریه کن جیس..."
همین جمله کافی بود تا اشک های پسر راه خودشون رو برای جولان دادن پیدا کنن.
مینهو همراه با قطره اشکی که از چشمش میریخت،عطر خوش بوی موهای پسر رو بویید و دوباره دستور داد.
"حرف بزن"
جیسونگ لب هایش را از هم فاصله داد و حرف هایی رو که از درون درحال تجزیه کردنش بودن رو بازگو کرد
"خسته شدم،دیگه نمیخوام اینجا باشم.اینجا منو میترسونه،آدمای اینجا ترسناکن اونا سرم داد میزنن و تنبیهم میکنن.حالم از داروهایی که بهم میدن به هم میخوره.من نمیخوام این قرصارو بخورم اونا تورو از من میگیرن،حالم از همه چی به هم میخوره از خودم که این بیماریو با خودم حمل میکنم و نمیتونم ولش کنم،از تویی که ولم کردی،از تک تک آجرای این خراب شده متنفرم..‌."
جمله هاش منقطع‌،کوتاه، و کمی بی معنی بود ،تپش قلبش شدت گرفت بود،
اون این روند تکراری رو میشناخت.
صدای قدم های سریع دکتر و پرستارا تو گوشش میپیچید.
در به شدت باز شد و ردی روی دیوار پشتش گذاشت
مینهو بوسه ای آروم روی دو چشم پسر گذاشت و گفت
"متاسفم عزیزم،ولی بدون حتی اگه هیچوقت چشم های پرستیدنیت من رو نبینن،من همیشه کنارت میمونم."
دکتر کیم سونگمین با آشفتگی و استرس به سمت بیمارش قدم برداشت.
پسر با دیدن چهره ی آشنای دکترش مضطرب پشت همسرش که حالا ساکت و غمگین نظاره گر بود،قایم شد.
روپوش پزشکی مینهو رو داخل مشتش گرفت و با صدای لرزون زمزمه کرد
"توروخدا مینهو، نزار من رو ببرن"
سونگمین با دیدن حالت بیمارش رو به پرستار فریاد بلندی زد و گفت
"مگه نگفتم مطمئن شین قرص هاش رو بخوره؟بعد از سه سال هنوز نفهمیدین؟؟"
سونگمین بی اهمیت نسبت به عذرخواهی پی در پی پرستار به سمت جیسونگ قدم برداشت
اما جیسونگ دوباره یک قدم فاصله گرفت و با التماس رو به همسرش نالید
"خواهش میکنم مینهو...نزار منو ببرن من خیلی میترسم،اونا من رو میبندن.تو هیچوقت دوست نداشتی من درد بکشم"
مینهو اما فقط با صدای خش دارش زمزمه کرد
"قرص هاتو بخور،تو به من قول دادی خیلی زود منو فراموش میکنی..."
جیسونگ همزمان با ریختن اشک هاش زمزمه کرد
"التماست میکنم یکم بیشتر پیشم بمون.. فقط یکم بیشتر.‌‌.."
مینهو به آرومی از جلوی همسرش کنار رفت و دوباره زمزمه کرد
"قرص هاتو بخور جیسونگ"
جبسونگ با ناباوری به مینهو  که دوباره داشت ترکش میکرد نگاه کرد
سونگمین با عصبانیت و غم،بی اهمیت نسبت به نگاه پسر که به جای دیگه ای چشم دوخته بود گفت
"بس کن جیسونگ اون مرده،سه سال پیش مرده چرا ولش نمیکنی؟چرا نمیزاری بره؟"
با صدای آروم تری ادامه داد
"چرا انقد خودتو آزار میدی؟چرا مرتب قرصاتو نمیخوری؟تو که اینجور چیزا رو بهتر از من میدونی..."
جیسونگ اما با شنیدن جمله ی اول پزشکش گوش هاش کر و چشم هاش خاموش شده بود
اون مرده.
اون مرده...
اون مرده؟
نمیتونست باور کنه
صدای فریاد های خودش تو سرش پژواک میشد
آخرین زمزمه ی مردش که چیزی جز "دوستت دارم" نبود لحظه ای تنهاش نمیزاشت.
تصویر جسم خونی همسرش روی تخت بیمارستان مدام جلوی چشم هاش رژه میرفت.
تو سرش سر و صدا بود،صدا های آشنا و ناآشنا،فریاد و زمزمه
دست های بی جون و لاغرش رو محکم روی گوش هاش فشرد و همزمان با فریاد های دردمندش فریاد زد
"خفه شو...توروخدا خفه شو"
سونگمین از این وضعیت استفاده کرد و بازو های لاغر پسر رو محکم گرفت با اشاره اش پرستار تموم ماده ی آرامبخش داخل سرنگ رو به رگ پسر که بخاطر دارو های پی در پی برجسته شده بود،تزریق کرد.
وقتی به هوش اومد،دوباره خودش رو تو همون نقطه دید...
دوباره همون اتاق سرد و بی روح بدون پنجره.
دوباره به تخت بسته شده بود و اینبار،چشم انتظار مرگ بود‌.
دوباره اتاق انفرادی
دوباره این روند تکراری..‌.
التماس به همسرش برای موندن و در آخر،ترک شدن و کوبیده شدن مرگ اون توی صورتش.
اونها به هم قول داده بودن که بخاطر هم زندگی کنن
ولی اون به قولش عمل نکرد!
پس اون چرا باید بخاطرش زندگی میکرد؟
قرص هاش رو مرتب میخورد،آروم شده بود و دیگه سرکشی نمیکرد.
بعد از گذشت یک هفته به روال سابق برگشته بود.
درسته که دیگه داخل اتاق انفرادی بسته نشده بود،اما بازهم تنهایی،بدون همسرش شب هاش رو به صبح و صبح هاش رو به شب میرسوند.
همه چی آرامش داشت،اما آرامش قبل از طوفان...
اون روز ی روز عادی بود،بچه ها از مدرسه تعطیل میشدن و به سمت خونه درحال حرکت بودن
مرد بستنی فروش بستنی های رنگارنگش رو به مردم میفروخت
پیرمرد همیشه تنها،درحال تماشا کردن بازی بچه ها بود
خورشید می‌تابید و باد میوزید.
اما اون روز تفاوت کوچیکی داشت که هیچکس جز تعداد محدودی از آدم ها متوجهش نشده بودن.
روانشناس سابق، هان جیسونگ که بعد از فوت همسرش،لی مینهو در بیمارستان روانی به علت بیماری اسکیزوفرنی بستری شده بود،با کوباندن متعدد سر خود به تخت،خودکشی کرد.
تنها عذادار مرگ مظلومانه ی پسر،رفیق صمیمی اش و پزشکش،کیم سونگمین بود که سه سال برای بهبودش تلاش کرد اما در آخر چیزی جز جنازه ی پسر نصیبش نشده بود.

EchoesWhere stories live. Discover now