تهیونگ با کالفگی سمت مادر و پدرش غرید:
"اما...بابا...امروز...دیگه نمیتونم برم دبیرستان..خستهام..تازشم نزدیک هیت هستم، اینطوری اذیت میشم..."
مرد تکخندهی از عصبی بودن پسرش زد:
"تهیونگ..پسرم تو که برای رفتن به دبیرستان لحظه شماری میکردی..حالا چی شده..
که در هفته به زور من یا مادر و یا برادرت میری دبیرستان..."
تهیونگ با شنیدن حرفهای پدرش انگار در باتلاق فرو رفته باشه..سرشو از روی میز ناهار خوری بلند کرد..و محکم از روی صندلی که کنار برادرش بود بلندش شد...
با صدای بلند طوری که در کل عمارت بزرگ و باشکوه کیمها پیچید..
"لعنتیا...از..زمانی که به یاد دارم همش بهم گوش زد کردید...که جواهر خاندان کیم هستم،
اما حالا چی...بخاطر اینکه یه امگای خون خالصم باید بعضی موقعیت هارو درک کنم اما تا چقدر..."
سه نقر شوکه بهم خیره شدن...زن خیره به پسر بزرگ ترش نامجون که نگران به برادر کوچکترش خیره شد بود...نگاه کرد...با صدای که ته گلوش از غم و اندوه برای پسرکش بود لب زد:
"نامجون..پسرم..چخبره چرا تهیونگ اینطوری شده..البته میدونم نزدیک هیتشه..اما تاحالا اینطوری ندیده بودمش...مربوط به مدرسهاش
درسته.."
نامجون گلوشو صاف کرد و به مادر پدرش نگاه کوتاهی کرد:
"خوب..حقیقتش...منم نمیدونم توی مدرسش اوضاش چطوره..ولی من فکر میکنم بخاطر هیتشه..بابا...مامان..اون کم کم داره هجده سالش میشه..این عادیه برای یه امگای خون خالص...باید دنبال جفت حقیقش یعنی..یه آلفای خون خالص باشه..."
مرد و زن خوب از این قضیه خوب باخبر بودن...با نگرانی بهم همدیگه نگاهی کردن و بعد نگاهای نگران و غماندهشون به پسر بزرگ ترشون دادن:
"پسرم...ازت میخوام..بری و تهیونگ برادرتو راضی کنی امروز به مدرسه بره..."
نامجون به تبعیت از حرف پدرش بلند شد و برای ادای احترام کمی خم شد..و از پدر مادرش دور شد...
از پلههای چوبی و خوش تراش بالا میرفت و اهمیتی به زیبای بزرگ و باشکوه عمارت نمیداد از اتاق بزرگ و مجلل خودش که با طراحیهای خاص و زیبا عبور کرد..تا رسید به در بزرگ اتاق برادر کوچیکترش...
با صدای گرم و دلنشین پشت درب بزرگ..تهیونگ..شروع به صحبت کرد:
"تهیونگ...خواهش میکنم...این درو باز کن..میخوام باهات حرف بزن.."
تهیونگ نیمچه..لبخندی...زد و از روی تختش بلند شد...و به سمت درب اتاقش قدم برداشت...و در رو برای نامجون باز کرد...
"هیونگ..چرا..آمدی...پیش من....باید بری شرکت.."
نامجون تکخندهی کرد:
DU LIEST GERADE
Daddy bear doll
Poesieتهیونگ امگای خون خالصی که هیچوقت فکر نمیکرد جفت مقدر شدش که آلفای خون خالصه بردار دوستش باشه، آلفای سردی که بعد از سالها با جفت حقیقش روبرو میشه...اما چه چیزی قرار اونا هارو از همدیگه جدا کنه.....روزها برای امگا گذشت با وجود دردی که آلفاش بهش داده...
