one shot

18 2 0
                                        

روی مبل چرمی نشست و آرنجش رو به دسته‌ی مبل تکیه‌داد، سربازی که همراهش اومده‌بود پشت سرش ایستاده و با شگفتی به در و دیوار نگاه‌ میکرد.
_خیلی خوش اومدین سرکار.
به سمت صدا چرخید و ایستاد، پسر جوون با لبخند مودبانه روی لبش، دستش رو پیش برد، سولون دست پسر رو فشرد:"سلام، ممنونم." مارت به سرباز هم خوش‌آمد گفت و در حالی که سمت میز چوبی بزرگ می‌رفت به مبل اشاره‌ کرد:" لطفا بشینید. چیزی میل دارین؟" سولون دوباره نشست:" ممنونم حین ماموریت چیزی نمیخورم" مارت پشت میزش نشست و ابروهاش گره‌ی ظریفی خوردن:" ماموریت؟ فکر میکردم برای تبریک به خواهرم تشریف آوردین." سولون لبخند زد و سرتکون داد و مارت...ترجیح داد الان به اون لبخند فکر نکنه.
_برای اون هم حتما میام، ولی یه وقت دیگه.
پسر خیره به افسر پلیس گردنش رو به سمتی کج کرد و منتظر ادامه‌ی حرفش شد، سولون کف دست‌هاش رو روی زانوهاش گذاشت و نفسی گرفت:" اومدم ازت کمک بگیرم مارت!" سرباز که انتظار این لحن غیررسمی رو نداشت جا خورد ولی همچنان به دیوار روبه‌روش خیره موند.
_مارت؟ فکر میکنم داستان باید جدی باشه جناب؟
سولون شیطنت پسر حین ادای کلمه‌ی" جناب " رو نادیده گرفت و ادامه داد:" ما با خبر شدیم یه محموله‌ی مواد میخواد از طریق دریا با یه کشتی تجاری وارد کشور بشه." مارت  زبونش رو از داخل به لپش فشار داد:" و ربطش به من؟" سولون نفسش رو سریع بیرون داد:"ما میدونیم جنس‌ها مال کی‌ان ولی نمی‌دونیم کدوم کشتی رو براش انتخاب کرده، پس...

مارت حرف افسر رو برید و ایستاد، در حالی که با قدم‌های آهسته جلوی میز می‌رفت شمرده شمرده گفت:" پس شما میخواین کشتی‌های منو قاطی ماجرا کنین." سولون سکوت کرد و به تاجر جوان خیره شد و بعد از مکث کوتاهی به حرف اومد:" اجازه بده مامورای پلیس به شکل خدمه‌ی کشتی تو اونجا حضور داشته باشن. اونا همشون همدیگه‌رو میشناسن و خلوت‌ترین ساعت بندر رو انتخاب کردن ممکن نیست انقدر آدم غریبه رو  اتفاقی ببینن و شک نکنن." مارت دست‌هاش رو بغل زده بود و درحالی که چشماش خیره روی زمین بود با دقت گوش میداد، سرش رو بالا آورد و به افسر نگاه کرد:" نه!" سرباز به یاد آورد که سولون از قبل به رئیس گفته بود این خواهش کاملا بی‌معناست و تاجر جوان هیچوقت این ریسک رو قبول نمیکنه.
مارت دست‌هاش رو دو طرف بدنش به میز تکیه داد و گردنش رو خم کرد و لبخندش؟ انگار فقط شکر رو قاطی زهر کرده‌باشی:" من بعد از مرگ پدرم به این شهر اومدم و به سختی اعتبارش رو حفظ کردم، نمیتونم خودمو درگیر یه نقشه‌ی...عذر میخوام سروان ولی یه نقشه‌ی...
سولون  سر تکون داد:" خجالت نکش." پسر نفس راحتی کشید:" ممنونم، یه نقشه‌ی احمقانه بکنم پس، اگر قصد ندارین برای شام بمونین بنظرم بهتره همدیگه رو در وقت دیگه و با موضوعی دیگه ملاقات کنیم."
سولون ایستاد و دستی روی لباسش کشید:" بسیار خ..."
_سووولووووون!
با جیغ دخترونه‌ای که داخل عمارت پیچید شوکه شد و قبل از اینکه فرصت سر چرخوندن  پیدا کنه دختر از گردنش آویزون شد و بالا پایین پرید:" سولون! چند وقته ندیدمت" افسر با خنده سعی در باز کردن گره‌ی دستای دختر داشت:" م..ماموریت بودم مینجی.." دختر همچنان محکم مرد رو در آغوش کشیده‌بود و غر میزد:" چرا نگفتی داری میای؟ اگه نمیومدم بازم نمی‌فهمیدم." رنگ افسر کم‌کم رو به کبودی می‌رفت:" مین‌...مینجی..داری خفم میکنی!"  پسر که‌ تا اون لحظه فقط نظاره‌گر بود و زحمتی برای تکون خوردن به خودش نمیداد، جلو رفت، از کمر خواهرش گرفت و اون رو از افسر جدا کرد:" ولش کن بره مینجی، کشتن مامور حین انجام ماموریت جرم سنگینی عه."  سولون از شدت سرفه خم شد و دست روی زانو گذاشت، دختر از آغوش برادرش بیرون پرید و با چشمای ریز شده پرسید:" نیومدی عروسی منو تبریک بگی؟" سولون کف دستش رو به سمت اون دو بالا گرفت و به سختی لب باز کرد:"م..میام، حتما میام" دختر لب‌برچید و خودش رو روی نزدیکترین مبل پرت کرد:" اوکی، حتی واسه جشن هم نمیخواد بیای" افسر کمر صاف کرد و در حالی که گردنش هنوز درد میکرد با ملایمت گفت:" قول میدم اگه داخل شهر باشم حتما میام، اصلا بزرگترین گل رو من برات میگیرم." و وقتی جوابی از دختر نگرفت سر تکون داد و دوباره با پسر جوان دست داد و همراه سرباز از عمارت خارج شد.
توی مسیر اداره‌ نگاهی به سرباز انداخت و خندید، میدونست توی‌ذهنش هزاران سوال بی‌پاسخ چرخ میزنن، حتی نگاه کردن به صورتش برای فهمیدن کافی‌بود:" من و برادر بزرگتر اون دو با هم دوستای بچگی بودیم، یه محله، یه مدرسه، ولی بعدش ما اومدیم اینجا و از هم دور  شدیم." سرباز خودش رو جمع کرد و سرش رو پایین انداخت:" من اصلا جسارتی نکردم قربان" سولون چیزی نگفت و از پنجره به بیرون خیره شد.

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Aug 24, 2025 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

free fall Where stories live. Discover now