ودکای سیاه. part1

946 64 2
                                        

سلام سلام 🤭
منو سولی صدا کنید من این رمانو قبلاً تا پارت چهار آب کردم ولی بنا به دلایلی بخاطر واتپدم مجبور شدم پاکش کنم
امید وارم خوشتون بیاد 🫶🥺

گرگ خون خالص با قدم های اروم ولی پر قدرت توی راه روههای پادگان راه میرفت توی راه روه پیچید و به سمت اتاقی رفت که برای کارهای اعزام به پادگان جدیدش که بهش ادرسشو داده بودن رو به روی در ایستاد و تقه ای بهش زد با اجازه ورودی که بهش داده شد وارد اتاق شد و احترام نظامی گذاشت

فرمانده ای که پشت میزش روی صندلیش نشسته بود و با ورقه های روی میزش ور میرفت بدون بلند کردن سرش نگاهی به سرباز خون خالص کرد و آروم و محکم لب زد

"تو باید سرباز اعزامی کیم تهیونگ از پادگان جنوبی یگان 14 باشی"

خون خالص سینش رو صفت کرد و با صدای محکم و رسای بله ای گفت و ادامه داد

"بله...... فرمانده...... به من گفتن که برای انجام کارهای اعزامم به این پادگان باید به دفتر شما بیام"

فرمانده همون طور که مشغول بود سری تکون داد و گفت

"خیلی خب میتونی بری کارای اعزامت از قبل انجام شده توی یگان دو اتاق هفت میمونی"

خون خالص سری تکون داد احترام نظامی گذاشت میخواست از اتاق خارج بشه که با صدای اون مرد برگشت مرد روبه روش بالاخره سرش رو بالا برد که اون خون خالص تونست چهرشو واضح تر ببینه آلفای زیبای بود

فرمانده با چشمه ای سرد و عمیقش به خون خالص نگاهی کرد و با صدای سرد لب زد

"در ضمن از این به بعد از قرص برای کنترل رایحت استفاده میکنی"

با کمی مکس و ابروهای به هم گره خورده لب زد

" ودكا"

سرباز خون خالص از حرف های فرمانده جدیدش آبروی بالا داد و نیشخند بی صدای زد

مرد با همون چشمها به سرباز نگاه کرد و آروم و محکم لب زد

"شنیدی سرباز؟"

تهیونگ احترام نظامیه دیگه ای کردو با صدای بمی لب باز کرد

"بله فرمانده"

"میتونی بری"

خون خالص با پوزخند روی لب هایش به سمت در چرخید و با ابهت و جذبه از دفتر مرد خارج شد و به سمت یگانش رفت ... چرا باید از قرص برای رایحه تند گرگش استفاده میکرد احمقانه ...... پس ... برای همین بود خبری از رایحه ای توی اتاق اون مرد نبود بخاطر قرص بود نه بتا بودنش... اولین بارش بود که یه آلفا اینطور باهاش حرف میزد هر الفا یا بتای دیگه ای هم بود حتی با سمتهای بالا و با درجه بخاطر خون خالص بودنش جلوش سر خم میکردن ولی اون آلفا .... اون مغرور بود پر اعتماد به نفس و سرد

روبه روی در اتاق ایستاد و بدون اجازه وارد شد

چند تا سرباز در حال خندیدن و حرف زدن بودن که با ورود تهیونگ یکی از الفاها با تندی بهش تو پیدم

"هوش اینجا طویله نیست میتونی در......"

حرفش با دیدن خون خالص قطع شد و از ترس صداش بند آمد

با اضطراب از جاش بلند شد و سر خم کرد بعضی از الفاها با دیدن خون خالص یا ساکت شدن یا سر خم کردن

نیشخندی روی لبهای خون خالص نخش بست بدون اهمیت به هیچ کدوم ساک لباسش رو روی تخت خالی انداخت و خودشم روی تخت دراز

کشید و دستشو روی چشماش گذاشت سکوت برای چند ساعت توی اتاق پخش شده بود

که صدای زنگ نهار به صدا در آمد تمام سربازها از اتاق خارج شدن و به سمت سالن بزرگ غذا خوری رفتن تهیونگ با بی حوصله گی از تخت پایین آمد

و به همراه بقیه سربازها به سمت سالن رفت دسته اش رو توی جیبش برد و به راهش ادامه داد

هر سرباز آلفا یا بتای که تو راه روها بودن جلوی اون گرگ خون خالص سر خم میکردن یا از جلوش کنار میرفتن

اگه خوشتون امد لطفا ووت بدید و حمایت کنید خوشگلا

...Where stories live. Discover now