P1

56 4 1
                                        

چشمانش دنیای اطراف را تار میدید بوق، گریه، جمعیت!
درکی از فضایی که داخلش به سر میبرد نداشت آدم هایی کامل پوشیده شده با لباس های آبی و سفید...
نفس بکش! نفس بکش!...تاریکی مطلق!
.
.
.
‌.
.
.
دیده اش رو به فضای نورانی ای گشوده شد. چشمانش را لحظه ای به خاطر اذیت نور اطراف بست و چند بار پشت سر هم پلک زد. نگاهی به اطراف انداخت، صدای دستگاه نوار قلب و نفس های آروم او تنها نوای درون آن اتاق پوچ بود. نفس...بوق...نفس...بوق

صدای آشنایی قانون آوا های موجود را شکافت :
"بیدار شدی؟ تو واقعا بیدار شدی؟دکتررر"
درست حدس زده بود اینجا بیمارستان بود!
مادرش با شوق کنار تخت به او خیره شده بود و آرام اشک میریخت.
خواست چیزی بگوید؛ خواست لب تر کند و نگذارد اشک های مادر بی گناهش برای شخصی همانند او تلف شود اما...اما جونی برای تکان دادن لب های خشک و ضعیفش نداشت.

خانمی مسن با روپوش پزشکی سمت تختی که او به رویش دراز کشیده بود آمد. حرف هایی زمزمه کرد. صدایش گرم و مهربان بود :
"میتونی راحت نفس بکشی؟ توی قفسه سینه ات درد نداری؟"
آب دهانش را قورت داد، پلک هایش را روی هم فشار داد و تمام توانش را برای خارج کردن صدایی از اعماق گلویش جمع کرد :
"بله"
چیزی بیشتر از این در توانش نبود. چه اتفاقی برایش افتاده بود؟ چند وقت بود که به روی این تخت، خواب بود که چشمان مادرش این چنین از گریه کبود، گود افتاده و هم رنگ خون شده بود؟

زمان دردناک و سختی داخل آن فضای گرفته ی بیمارستان گذراند.
خانه اش ترسناک بود اما این مکان از خانه هم وحشتناک تر بود.
گاهی اوقات صدای گریه های انسان هایی برای عزیزانشان، گاهی جیغ و داد کودکانی که از درد آمپول فراری بودند و گاهی پیرانی که از زندگی سیر شده و مانند مرده های متحرک در بیمارستان پرسه میزند و یا به روی تخت هایشان به سقف اتاق خیره میشدند.
هفته ی اول را کامل به روی تختش گذراند راه رفتن برایش کار ساده ای نبود. پس از گذشت هفت روز در بیمارستان قدم میزد و دونه دونه انسان ها را جذب زیبایی وصف نا پذیر خودش میکرد.
گاهی میشنوید که افراد به او خیره شده جملاتی مانند "چقدر حیف جوون به این خوشگلی با این وضعیت تو بیمارستان باشه" یا "چه خوشگله از بهشت فرار کرده؟" زمزمه میکردند.
او زیبا نبود. حداقل نه به چشم پدرش!

اکنون بیست و یک روز و چهارده ساعت و حدودا سی دقیقه گذشته بود.
حال او خیلی بهتر از قبل بود و بالاخره! داشت به سمت خانه ی خودش حرکت میکرد.

Canis majorWhere stories live. Discover now