EP1

635 46 36
                                        

صدای قلبش در گوش هایش می‌پیچید؛ زیر نور ماه کامل در جنگل میان درختان سر به فلک کشیده‌ای که حالا در تاریکی شب مانند روح به نظر می‌رسیدند روبروی موجودات کریه‌المنظری ایستاده بود.

گرگینه ها...

شاید در یک روز عادی آن‌ها صرفا انسان های زشت و پر مویی بودنند که در میان جنگل دور از مردم عادی زندگی می‌کردنند اما حالا زیر نور ماه کامل آن ها موجوداتی با پوزه گرگ و بدنی نسبتا انسانی و پنجه های خنجر مانندی بودنند که دندان های عریانشان را به رخ او می‌کشیدند.

اعماق جنگل شوان‌یانگ خطرناک بود خیلی هم خطرناک بود و ییبو این را می‌دانست اما خطر را به جان خریده بود و در تاریکی شب برای آشکار کردن رازی که سال‌ها ذهنش را درگیر کرده‌بود به اعماق جنگل آمده بود؛ ناگهان برای دفاع کردن از پسربچه‌ای‌ که حتی او را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که چرا در این وقت شب در جنگل است میان مهلکه پریده بود.

آن بچه گریه می‌کرد، از ترس می‌لرزید و بی‌حرکت کنار درختی ایستاده‌بود انگار که نمی‌توانست حرکت کند.

حواس ییبو به سرعت کار می‌کرد باید چکار می‌کرد؟

سال‌ها بود که از آخرین تبدیل شدنش می‌گذشت.

او حتی در حالت انسانی‌اش قدرت بدنی و نیروی زیادی داشت اما مواجه شدن با یک جین گرگینه قدرت بیشتری می‌طلبید.

ناگهان یکی از گرگینه ها به سمت کودک حمله‌ور شد ییبو با سرعتی غیر انسانی به سمت کودک دویید و او را در آغوش کشید؛ درد بدی در شانه چپش پیچید گرگینه چنگ انداخته‌ و بازویش را دریده بود.

گاز گرینه این صفت کریه را منتقل می‌کرد اما زخم پنچه‌اش یک انسان عادی را بلافاصله از پای می‌انداخت.

ییبو یک انسان عادی نبود؛ او یک موجودی خاص با قدرتی فوقالعاده بود و حالا انگار چنگ گرگینه و خون گرمی که از زخمش جاری بود حواسی که سال ها کنار گذاشته بود را به کار انداخته بود.

نفس عمیقی کشید و خودش را رها کرد؛ سدی که سال ها مقابل جوش و خروش انرژی‌اش قرار گرفته‌بود کنار رفت و حال حیوان درونش آزاد بود!

احساس سوختن کرد انگار تمام عضلات بدنش ناگهان آتش گرفته‌باشد؛ عضلاتش رشد کرد و لباس هایش پاره شد ناگهان خز سیاه رنگ براقی در سرتاسر بدنش رشد کرد و قدرت بیناییش چندین برابر گشت او با چشم هایی سبزی که می‌دانست حالا مانند زمرد می‌درخشد به آن‌ها چشم دوخت.

شامه‌ی پلنگش خبر از خطر می‌داد؛ او مانند گربه‌ای به بدنش کش و قوس داد و غرید به آرامی در اطراف حرکت کرد و رقیب طلبید.

گرگینه ها با دیدن او چند قدم عقب نشینی کردند؛ حتی یک جین گرگینه نمی‌توانستند به سادگی از پس یک جانورنما بربیایند آن هم نه هر جانورنمایی...

یک پلنگ سیاه!

ییبو دوباره غرید و حمله کرد در اولین حمله گردن یکی از آن‌ها را گرفت و به کناری پرت کرد گرگینه با صدای بدی به درختی برخورد کرد و زوزه کشید.

تمام حواس ییبو در تاریکی شب به سرعت کار می‌کرد از حمله یکی از آن ها جاخالی داد و با دیگردی در گیر شد.

ناگهان صدای جیغ آن کودک به گوشش رسید؛ یکی از آن‌ها خود را به بچه رسانده بود.

ییبو در لحظه‌ای خودش را به او رساند و با پنجه‌اش ضربه‌ای به او زد گرگ زوزه کشان دور شد اما این حواس‌پرتی باعث شد تا گرگینه های دیگر همزمان به او هجوم بیاورند.

ییبو زخمی و خسته بود و آن‌ها از هر جهت به او حمله می‌کردند؛ در یک حرکت آنی یکی از آن ها خودش را روی پشتش انداخته و گردنش را گاز گرفته‌بود.

ییبو با درد غرید و گرگینه را با قدرت به سمتی پرت کرد. اما دیگر از پای افتاده بود قدرتش را از دست داده‌ و در حال برگشتن به حالت انسانی‌اش بود.

چشم هایش تار شد و روی زمین افتاد نباید این طور تمام می‌شد این شبیه داستان آشنایی بود که از کودکی ان را به خاطر داشت.

صدای جیغ بچه را شنید؛ قدرتش را جمع کرد و سعی کرد دوباره روی پاهایش بایستاد با آخرین قدرتش خودش را به بچه رساند و بدنش را سپر او قرار داد.

ناگهان صدای زوزه قدرتمند گرگی در فضای جنگل پیچید.

ییبو در دلش با ناامیدی نالید دیگر توان مقابله با حتی یک گرگینه را نداشت.

گرگی از میان درختان جنگل پدیدار شد؛ چشمان ییبو تار بود و یا شاید اشتباه می‌دید اما آن گرگ یک گرگینه نبود.

یک گرگ‌نما... چیزی که ییبو در بچگی از پدرش شنیده بود: "گرگ‌نما با گرگینه فرق داره ییبو!"

گرگینه موجودی که فقط در ماه کامل می تواست تبدیل شود؛ تبدیل به موجود زشتی بین گرگ و انسان! از گوشت انسان تغذیه می‌کرد و معمولا پسر بچه های کوچک را برای تبدیل کردن انتخاب می‌کرد؛ موجودات زشتی مانند خودش را می ساخت.

اما گرگ نما همان جانورنمایی بود که حیوان گرگ داشت.

ییبو دقیق نمی‌دانست که جانور نماها از کجا می آیند صرفا می‌دانست که این یک صفت ارثی است و مانند گرگینه مثل یک بیماری منتقل نمی‌شود.

ییبو باید اعتراف می‌کرد آن گرگ واقعا با شکوه بود جثه‌ی بزرگ و خز برفی‌اش، چشمان کهربایی رنگی که در شب مانند یاقوت می‌درخشید.

ناگهان گرگ دیگری کنار او پدیدار شد گرگ قهوه‌ای رنگ با جثه‌ای کوچکتر.

آن دو بالافاصه به سمت گرگینه ها تاختند صحنه بعدی یک خون ریزی به تمام عیار بود.

ییبو به خوبی دریافت آن‌ها مبارز بودنند!

آن‌ها مستقیم به گردن گرگینه ها حمله می‌کردند و تنها با یک حرکت سرشان را از بدنشان جدا می‌کردند.

پاهایش توان تحمل وزن بدنش را نداشت نیروی جریان یافته در بدنش فروکش کرد و در نهایت تسلیم زخم هایش شد و روی زمین افتاد و به حالت انسانی‌‌اش برگشت و با بدنی عریان روی زمین سرد جنگل افتاد.

AnimagusStories to obsess over. Discover now