Part 1 .‌ Nemesis , condemn Narcissus !! Echo is upset .

23 5 0
                                        

نارکسیوس مرا بنگر و بشنو
آوای عشق من در گوش تو در حال گسستن است و ...
آری حق با سکوت بود
میدانی صدایم در گلویم دار زده شده
بتاز و نجاتش ده
چیزی تا زمان عجلش نمانده
وجودم را با تمام آوایی که از من خواهد ماند خواهی شنید
اما چه کنم که نخ سکوت و غرورت از طناب آوای عشقم بلند تر است و....
گویی گوش هایت خفته نه ؟! ...

                                                   
5 سال پیش •
19 آوریل 2019 - عمارت جئون کوچک •
• Seoul ، کره جنوبی
• Clock  04 : 47

سر بر بازوی ظریف پسرک گذاشته و روی قفسه‌ سینه اش خط و اشکال فرضی می کشید .
لاوبایت ها و مارک هایش روی آن پوست گندمی برای امضای سند اینکه او دیگر فقط متعلق به این مرد است ، کافی بود دیگر نه ؟ .
کاش میتوانست دور بَلوطش حصاری کشیده و محبوسش کند تا چشم هرزی رویش نچرخد....
انگشت اشاره دست چپش مسیر جناق سینه تا پایین نیپل دردناک و متورم پسرک را طی و کمی مکث روی رد کبود رنگ کنار قلبش کرد .
این رد مانند دالیای سیاه بود ...
به همان اندازه تیره و زیبا و ... مرموز

انگشتان سردش دوباره همان مسیر را پیمود تا که به کمر باریک پسرک رسید .
چقدر کمر باریک و داغش مناسب انگشتان سرد و قوی مرد بود نه ؟!
اصلا چه دلیلی داشت که بَلوطش این چنین زیبا و بی نقص باشد ؟!
اگر مردم شهر عاشق بَلوطش می‌شدند چه ؟
اگر بَلوطش کسی بهتر از او پیدا می‌کرد چه ؟
چقدر از داشتن پسرک مطمئن بود که مدام او را برای خودش خوانده و میم مالکیت را کنار اسمش تکرار می کرد ؟!
تلنگری به افکارش زده و سعی کرد کمی حتی شده یک ذره هم با خیالت راحت استراحت کند .

خیال راحت ؟!
خنده دار است !!
حتی معنی این عبارت هم برای مرد تعریف نشده !!

اما پسرک بی توجه به مرد مشغول چک کردن برنامه ی دانشگاه و جلسه های فردا در ایمیل هایش بود .
اما همزمان هم حرکتی سرد و ناخوشایند را روی پوستش احساس می‌کرد .
لعنت !!
او همیشه از دستان سرد مرد بیزار بود .
چشمانش از بی خوابی سوخته و از خمیازه های مکرر نمدار شده بود .
باید سریعاََ می‌خوابید تا صبح بتواند سخنرانی سِمینار آقای لی را کامل کرده و تحویل دهد .

همین حالا هم زمان زیادی از ساعت خوابش گذشته و این بی نظمی در کار و برنامه های پسرک یک فاجعه مشمئز کننده بود .
دیگر برای خواب نمیشد به هتل برگردد . پس چه بهتر همینجا استراحت می کرد .
وقت آنچنانی به ساعت 8 صبح و قرارش باقی نمانده بود .
دست چپش که زیر مرد بود کم کم داشت خشک و بخواب میرفت و این حس خواب رفتگی تمرکزش را به بد هم می ریخت .
با دست راست تمام کار هایی را که لازم بود انجام دهد را در برنامه شیفت کاریش یادداشت و سیو میکرد .

کار ...
سکس ...
آبرو ...
مثلث تشکیل دهنده تهیونگ کیم

هالوژن های دیواری کم نور
بوی لوسیون گل پلومریا و شمع های معطر قهوه و وانیل چیده شده در اتاق ...
پنجره ها باز و پرده های حریر شیری رنگ در دست باد در حال رقص ....
محو شدن دود عود های شعله ور در جریان هوا ...
دستگاه بخور هم که طبق عادت روشن و با نور کمرنگ دستگاهش مانند شب خواب دیده میشد .

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Oct 09, 2024 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

Oleander | KookVWhere stories live. Discover now