"برای این فقدان بهتون تسلیت میگم. امیدوارم روحش در آرامش باشه."
"افسانه ها میگن وقتی کسی از این دنیا میره... توی کالبد دیگه متولد میشه و برمیگرده. حداقل امیدوارم این بار زندگی بهتری رو شروع کنه! اون توی این دنیا خیلی سختی کشید."
"جوون که بودیم... بهم می گفت وقتی می میریم میریم به همون دنیایی که خواب و خیال توش شکل میگیره. یعنی الان اونجاست؟ دلم خیلی براش تنگ میشه."
"صورتش از جلوی چشمام کنار نمیره. اون خیلی سرزنده بود. حتما نبودش براتون خیلی سخته."
"به خاطر همدلی شما متشکرم. ممنون که تشریف آوردین."
نسیمی وزید خاک آفتاب خورده کف حیاط رو بلند کرد و ریه مو سوزوند.
حداقل دیگه بوی عطر گل های بهاری مشامم رو پر نمی کرد. منظره این محله به اندازه کافی یادآور روز مرگ من بود.
سرفه ای زدم و روی سطح چوبی زیر پام جا به جا شدم. عقب خزیدم و به دیوار خونه قدیمی تکیه دادم. کمی توی همون حال به درخت گیلاس رو به روم زل زدن و انتظار یه معجزه رو کشیدم.
برای شنیدن صدای پاش و چرخوندن ناشیانه کلید توی قفل در، لحظه شماری می کردم. وقتی سر و کلش پیدا نشد صدای پوزخند خودخواهانه خودم رو شنیدم. بازومو روی میز کوتاه چای خوری ستون کردم و وزنم رو روی اون انداختم. شستم رو جوری سر انگشتام می کشیدم انگار انتظار داشتم اون بین وجود چند ورق پول کاغذی رو احساس کنم. با علم اینکه اگه چنین چیزی در اختیار من بود اصلا اینجا نبودم!
توی ذهنم دنبال کلمه مناسبی برای شرح حالم می گشتم.
در گذشته به استفاده از کلمات منحصر به فرد عادت داشتم. به انتخاب جملات دلنواز یا دلخراش... اما از روزی که اون شماره ناشناس رو جواب داده بودم دیگه دل و دماغ بازی با کلمات رو نداشتم.
از همه چیز چندشم می شد. البته این حس انزجار به دنیای اطرافم هرگز به پای حس مزخرفی که به خودم داشتم نمی رسید.
گاهی از خودم می پرسیدم آیا من همیشه اینقدر رقت انگیز بودم؟
رقت انگیز کلمه خوبی بود اما کافی نبود!
به هرحال... جواب سوالم همیشه با سوال دیگه ای پیش کشیده می شد که آیا پیش از این به خودم فکر کردم که ببینم از خودم بدم میاد یا خیر؟
من همیشه از فرم انگشتام بدم میومد. از ناخن های پام بی زار بودم. صدام منو به خنده می انداخت که از سر ناچاری بود چون نمی تونستم هر بار که کلمه ای رو بیان می کنم گریه کنم.
اما به طور کلی از خودم هم بدم میومد یا این نکات ریز و درشت ظاهری؟
هیچ وقت به جواب نرسیدم. اقرار می کنم.... حافظه خوبی ندارم.
YOU ARE READING
Romantic
Fanfictionچرا زندم؟ میخواستم قبل اینکه خودمو خلاص کنم ذرهای زندگی کرده باشم. توی خواب و بیداری چشم چرخوندم دنبال چیزی که بهش بگم عشق، شادی، آزادی! ولی اگه میدونستم زودتر از من میری... هیچوقت بیشتر از این خودم رو توی این فلاکت معطل نمیکردم.
