part1

1 2 0
                                        

ساعت هفت صبح می رسد و من ژاکت پشمی سبز بزرگی را تنم میکنم تا روی آن پالتوی مشکی ام را بپوشم. ظاهر عجیب و غریبی پیدا میکنم اما اهمیتی به آن نمیدهم. از پله ها پایین می آیم و قبل از اینکه از خانه بیرون بزنم چشمم به دعوت نامه ای روی میز آباژور می خورد. رویش را می خوانم.
(‌   ساعت  7  شب...خیابان هشتم شرقی. خانه آجری 18  دوستدار تو استالین.  با عشق. )
ناگهان یاد گزارش هواشناسی رادیو می افتم. گفتند قرار است در برایتون طوفان برف راه بیفتد و در آخر هم تاکید کردند تا جای ممکن از خانه هایمان خارج نشویم. به دنباله آن به سمت کمد گوشه در رفتم و شال گردن مشکی را دور گردنم پیچاندم. دلم نمی خواست مریض گوشه ی خانه بیوفتم. خصوصا حالا که چیزی به مسابقات سوارکاری نمانده بود. بلیط هایش را دو روز قبل با استالین رزرو کردیم. به پیشنهاد من دو صندلی از ردیف جلو را انتخاب کردیم و من به او گفتم که حتی حاضرم آن مبلغ اضافی را پرداخت کنم. اما او حتی نگذاشت حرفم را تمام کنم. کلاهش را به سویم پرت کرد و گفت: رودلف ، خفه شو.) و من هم خفه شدم.
دستگیره در را کشیدم و از خانه خارج شدم. طبق انتظارم هوایی به شدت سرد بیرون از کاشانه ام انتظار مرا میکشید. شال گردنم را تا روی بینی ام بالا کشیدم و بر خودم لعنت فرستادم که چرا دستکش هایم را همراه خودم نیاورده ام. قبل از اینکه دستانم یخ بزند آنها را در جیب‌ عمیق پالتویم جا دادم و نگاهم را به اطرافم متمرکز کردم. مانند همیشه هردوی مشغول برف روبی جلوی در منزلشان بود. حقیقتا از او کینه داشتم. چرا که شب کریسمس با گریه و زار در خانه ام را زد و با طلبکاری از من خواست سگش را که دقایقی پیش تلف شده است چال کنم. و به این شکل او تا آخر شب کنار من نشست و بر سر خاک سگ اش گریه کرد.  بار ها به او تاکید کردم که مرد عاقل کرفس را به خورد سگ نمی دهند. اما او آنقدر این خبط را تکرار کرد تا بالاخره حیوان بی نوا جان داد.  وقتی او را دیدم که چگونه بر مزار کسی که خودش موجب مرگش شده است گریه میکند یاد خودم افتادم. و این تنها شباهت من و هردوی بود. انگشتانم را بیشتر درون آستر جیب ام چرخاندم و و آن مقدار  پولی را که پیدا کردم بیرون کشیدم. سه دلار و یک سنت. کمی با آنها ور رفتم. تقریبا می توانستم با آن تا حومه شهر بروم. کیف پولم را در خشک شویی جا گذاشته بودم و حالا مانند بی خانمان ها به این ور و آن ور پرسه میزدم. تاکسی گرفتم و خودم را در صندلی نرم و کهنه آن فرو بردم.
_ یک دلار.
_ چی؟
_ گفتم هزینه اش یک دلار میشه.
راننده تقریبا هم سن من بود اما چهره اش طوری درهم گره خورده بود که می‌توانستم حدس بزنم بیش از أه چیزی که عمر کرده است سختی و مصیبت تحمل کرده است.
_ بله. یک دلار.
یک دلار از آن سه دلار جدا میکنم و به سمت راننده می گیرم. بدون هیچ حرفی آن را از من می عگیرد. سپس میگوید.
_ کجا؟
_چی؟
_ میگم کجا میخوای بری؟
نگاهم را به سمت پنجره میدهم و پارک سنترز را می بینم.هر یکشنبه اینجا آنقدر شلوغ میشود که جای سوزن انداختن نیست. بچه ها از سرسره بالا می‌روند و بعضی ها هم  باهم دعوا می‌کنند. اما من وقت این را ندارم که از سر و کول هم بالا رفتن آنان را ببینم. به اتاقک ماشین باز می گردم و می گویم:
_ سینما یا شاید هم موزه.. هر کدوم که نزدیک تر باشه.
چند ثانیه در سکوت میگذرد که آن راننده دوباره چیزی میگوید اما من حواسم سمت بنر سینمایی است که چند هفته قبل به دلیل یک حمله تروریستی آن را تعطیل کرده اند. چون این کار را بی ادبی می بینم میگویم.
_ چی گفتین؟
یک لحظه لحنش تند میشود.
_ ببینم تو مشکلی داری؟ مثلاً  شنوایی ضعیف یا همچین چیزی؟
تلاش میکنم برعکس او با لحنی دوستانه تر پاسخ دهم.
_ نه، همچین مریضی ندارم. داشتین چی میگفتین؟
او میگوید.
_ میگم تو چیزی در مورد جشنواره میدون ترانسیلوانیا میدونی؟ میگن قراره آتیش بازی کنن و دلفین بیارن..چمیدونم از این چیزا.
اصلا دلم نمی خواست که راجب مراسم مضحک رونمایی از دلفین ها چیزی برای او توضیح بدهم. ضمن اینکه بعید بدانم چنین مراسمی حتی به دردش بخورد. اما به هرحال آن اطلاعاتی که دارم را در اختیار او قرار میدهم.
_ فقط میدونم که فردا با حضور شهردار مراسم برگزار میشه. در همون میدون. میدان ترانسیلوانیا. راستی...اسمتون چی بود؟
پاسخ میدهد:
_ ساموئل.
و پشت بندش چیزی سر هم میکند که من بازهم متوجه نمی شوم. اما دیگر از او نمی پرسم ( چی؟) ( چه گفتی؟) چون حس میکنم هیچ از او بعید نیست که مرا تنها وسط جاده رها کند و برود. فقط سرم را تکان میدهم و به او لبخند میزنم.
ماشین را نگه میدارد و از شیشه به ساختمان مقابلم نگاهی می اندازم . دستم را به سمت در می برم که می گوید.
_ کجا؟ یک دلار.
بر می گردم و میگویم.
_ اول مسیر بهتون دادم.
صدایی از دهنش در می آورد و نیشخند میزند.
_ اون موقع آدرس نداده بودی. ما چند ساعت تو راه بودیم.
اکثرا راننده های برایتون همین هستند. اول سفر یک چیز می گویند و آخر سفر هم یک چیز دیگر. اما بستگی به آدمش دارد که روی رمق باشد یا نه. من نبودم و بنابراین بدون مخالفت یک دلار دیگر از جیب پالتویم بیرون کشیدم و به دست او دادم.
ساموئل من را جلوی موزه فرهنگی برایتون پیاده کرده بود  دو دلار... واقعا برای چنین مکانی نمی ارزید. البته اگر داخل آن را با اردو های مدرسه نگشته بودم شاید چنین توصیفی به کار نمی بردم. یادم می آید وقتی برای اولین بار به اینجا آمدم  به پدرم گفتم که دروازه های مشکی اش مرا یاد قصرهای دیزنی می اندازد. و همچنان نیز سر حرفم هستم. از دروازه می‌گذرم و  چند متر را تا رسیدن به ورودی اصلی موزه طی میکنم. هوا هر لحظه دلگیر تر میشود و من می فهمم تا وقوع بارش یک برف شدید چیزی‌ نمانده است. محوطه بیرونی اینجا بعید بدانم مورد پسند بچه ها باشد. جدا حتی من را هم می ترساند. منی که تقریبا دارم از  دهه بیست سالگی زندگی ام خارج میشوم. یک فواره بزرگ سمت چپ حیاط وجود دارد که احتمالا تا فردا به دلیل سرما یخ بزند. نگاهم را از اطرافم می گیرم و به نگهبان مسن روبه رویم میدهم. همیشه دوست داشتم بدانم موسسات و شرکت ها چگونه نگهبان های مسن را استخدام میکنند. این هم مکانی به این مهمی. او دستی به ریش های کوتاه سفیدش می کشد و خاک روی یونیفرم آبی اش  را می تکاند. آنقدر اضافه وزن دارد که یونیفرم به سختی و زور در بدنش جا شده است. نفسی می گیرم و می گویم.
_ آقا، امکانش هست برم داخل؟
او جوابم را نمی دهد. دارد با باتوم درون دستش ور می رود. انگار دارد آن را سبک و سنگین می کند. شاید او هم یکی از سالمندان با مشکل شنوایی باشد که به دلیل فقر نتوانسته سمک مناسبی برای خودش تهیه کند. یک قدم جلو میروم تا باری دیگر صدایش بزنم. جرج سانتر. اسمش را از روی لباسش می خوانم. دهانم را باز میکنم تا دوباره از او سوال بپرسم. اما جرج لب به سخن باز می کند و می گوید:
_ امروز تعطیله. یکشنبه ها موزه تعطیله. اینو نمیدونستی؟
بله. درست می گوید. یکشنبه ها همه جا تعطیل است. من اصلا دلیلش را متوجه نمی شوم. مگر نباید روزهای تعطیل خدمات رفاهی و تفریحی بیشتری در دسترس باشد تا کارمندان پس از یک هفته سخت با خانواده‌شان کمی تفریح کنند؟ فکر میکنم دستگاه فرهنگی ما از ریشه دچار مشکل است.
_ فکر میکنید راهی نیست؟
جرج سر تا پای مرا نگاهی می اندازد. شاید دارد در مورد مقدار پولی که همراه خودم دارم حدس و گمان میزند.
_ ببینم تو از قشر ثروتمند این اطراف هستی؟ منظورم اینکه چقدر پول داری. الان.
_ متاسفانه کیف پولم رو تو خشک شویی جا گذاشتم و فکر میکنم فقط یک دلار همراهم باشه.
او سرش را تکان میدهد.
_ آره‌. اکثرا همینو میگن.
اکثرا..احتمال میدهم منظور جرج همان گداهانی باشند که گفتم آین روزها دست کمی از آنان ندارم، و این موضوع را حتی جرج نیز فهمیده است. فکر میکنم دیگر وقتی برای چانه زدن با او ندارم. این مسئله را زمانی متوجه شدم که نم نم باران روی پالتوی قهوه ای ام نشست و اعتراض جرج را برافراخت‌. او سریع به سمت اتاقک نگهبانی اش رف،ت و من از شدت زیاد باران حیران ماندم. حس میکردم زیر دوش ایستاده ام و  قرار است ظاهر به شدت سرخورده ای بر خودم بگیرم. بله. این مسئله جدا برایم مهم بود. نفهمیدم چگونه به سمت جرج دویدم و از او خواستم که بگذارد وارد شوم. او کمی تامل کرد اما اجازه نداد طمع پول و ثروت پسرجوانی همچون مرا زیر باران رها کند. در نهایت ادب از او تشکر کردم و او با باز کردن در ورودی موزه من را راهی سالن کرد. تا چشم کار میکرد ستون ها به صف شده بودند و می توانستم از پشت ویترین کتیبه، مجسمه و موزه های خاک خورده را ببینم. جز من هیچ کسی در آنجا حضور نداشت و نمی توانید حدس بزنید که چگونه از آمدن به اینجا پشیمان شدم. شاید واقعا استالین الان باید اینجا می بود تا من خودم را در خلوتی سالن گم نکنم. جرج که تردید مرا دید از پشت تشری بر من وارد کرد.
_ نظرت عوض شده؟
_ فکر میکنم.
او کلاه نخ کش شده اش را از سرش بر میدارد. من یک پله پایین تر از جرج ایستاده ام. بنابرابراین او مرا از بالا نظارت می‌کند.
_ تو که نمیخوای خرابکاری کنی؟
کافیست او شک کند. که من دزد هستم یا یک خبرنگار غیررسمی که برای ثبت مدارکی پا در چنین جای مخوفی گذاشته است. البته که نمیشود انکار کرد چنین افرادی وجود دارند. اما من فعلا جز این دسته نبودم. حداقل این لحظه.
_ قصد خرابکاری ندارم. واقعا.
او سرش را تکان میدهد اما بر خلاف میلش شکمش هم تکان می خورد.
_ پس یک دلار من رو بهم میدی؟
به سرعت ته مانده پولم را از پالتویم در می آوردم و از او تشکر میکنم. با سرعتی باورنکردنی آنجا را ترک کردم. احساس ناآشنا بودن و غریبگی با محیطی که در آن حضور داری آزار دهنده است. خصوصا اگر آنها دلیل تفاوت باشند. و من نیز از این قائده مستثنا نخواهم بود.

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Apr 20, 2025 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

vikWhere stories live. Discover now