snowy smile

60 16 3
                                        


آهی کشید.
سنگ کوچک جلوی پایش را به جلو پرتاب کرد. هیچ چیزی در ذهنش جریان نداشت.
برکه ای راکد و بدون امواج...
سرفه ای خشک، صدای سکوت آنجا را شکست.
در میان سرفه هایش زمزمه کرد:
_باز شروع شد!
تنگی نفس، مشکل جدیدی بود که به جانش افتاده بود و رهایش نمیکرد.
ریه ای که در پس دستیابی به اکسیژن، توانش را میگرفت.
نفس های سنگین و تند
قفسه سینه اش به سرعت بالا و پایین میرفت.
چشمانش سیاهی میرفتند و دنیا به گرد سرش میچرخید.
باید مینشست؟ یا صبر میکرد تا بدنش او را وادار به افتادن کند؟
نگاهی به اطرافش انداخت.
پارک نسبتا خلوتی بود.
زنی با فرزند کوچکش در حال گذر بود.
مردی با هدفون های روی گوشش میدوید.
زوجی در کنار یکدیگر قدم میزدند.
و... خودش
علاقه ای به جلب توجه نداشت.
تنها شال گردنش را کمی باز کرد و راهش را به سمت درختان کاجی که در هم تنیده شده بودند، کج کرد.
به یکی از درخت ها تکیه زد.
گویی کسی با دو دستانش، در حال خفه کردن او بودند.
شال گردن را از دور گردنش باز کرد. فشار زیادی را بر روی گردنش احساس میکرد.
یقه لباسش را گرفت و سعی کرد آن را از گردنش فاصله دهد.
شاید اگر کسی او را میدید، او را دیوانه خطاب میکرد!
انسانی که همچون دیوانگان، درحال جنگیدن با خودش و لباس هایش بود.
دستانش روی گردنش حرکت میکردند.
نمیتوانست درست نفس بکشد.
حرکت قفسه سینه اش شدید تر شده بود.
پاهایش میلرزید.!
کمی خم شد. اشک در چشمانش روی زمین افتاد.
دستی که به گردن چسبیده بود را داخل جیب پالتویش فرو کرد.
چرا پیدایش نمیکرد؟
شاید آن را داخل جیب دیگرش گذاشته بود. با همان لرزش خفیف دستش آن را به سمت جیب دیگر برد.
بالاخره پیدایش کرد.
اسپری تنفسیش...
اما در همان لحظه ای که میخواست آن را بالا بیاورد، از دستش سر خورد و روی زمین افتاد.
به سمتش خم شد و آن را برداشت.
فقط باید آن را کمی تکان میداد روی دهانش قرار میداد.
اما چرا آنقدر سخت به نظر میرسید؟
اما قبل از اینکه بخواهد آن را بالا بیاورد، حس بالا آمدن چیزی را درون دهانش احساس کرد.
_چه وضعیت استفناکی داری ، وانگ ییبو!
چیز زیادی نخورده بود. اما حالا علاوه بر تنگی نفسش، سوزش معده نیز به جنگ با او برخاسته بود....
بالاخره
دو پاف در ریه های نشست.
روی زمین افتاد. زمین سرد بود؛ گویی بر تکه ای یخ خوابیده!
نیاز به کمی خواب داشت.
خوابی آسوده
بدون هیچ دردی...
قفسه سینه اش هنوز او را آزار میداد.تنفسش هنوز به طور کامل منظم نشده بود اما قابل تحمل بود.
در آن لحظه تنها به یک آغوش نیاز داشت.
آغوشی گرم برای او... فقط برای او
نه کس دیگری
نام مادرش را صدا زد.
نامی که او را به آرامش دعوت میکرد.
نشستن دانه ی سرد کوچکی را روی گونه اش احساس کرد.
چشمانش را باز کرد.
بارش برف
رقص دانه های کوچک بر فراز آسمان...
منظره زیبای جلوی رویش، او را به یاد بخار قهوه های درون ماگ مادرش می انداخت.
بوی دل انگیز آن دانه های قهوه ای رنگ همیشه هوش را از سرش میپراند.
اما هیچگاه از طعم تلخ آن خوشش نمیامد.
لبخند کوچکی بر روی لبانش نشست.
تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت، یک فنجان چایی سبز بود.
یک فنجان در کنار شومینه خانه آن پسر خرگوشی...
حالش بهتر شده بود.
سعی کرد از جایش بلند شود. دستش را به درخت تیکه داد و بلند شد.
لبخند روی لبش بزرگ تر شده بود.
حالش خوب بود. باید خوب میبود.

...............................................................................
از استرس کف دستانش خیس عرق شده بود. جعبه را بین پاهاش گذاشت و دستانش کمی به هم مالید.
بعد از چنن نفس عمیق، تقه ای بر در چوبی زد.
اینکه کمی استرس داشت طبیعی بود؟!
در بالاخره باز شد.
جعبه هنوز میان پاهایش بود. خجالت زده شد. با عجله سریع آن را بالا آورد و لبخندی زد:
سلام جان گا
کریسمس مبارک!

من به شخصه اهمیت زیادی به جشن سال نو میلادی یا کریسمس نمیدم اما بازم بهتون تبریک میگم.
و همچین امیدوارم ییجان همیشه سالم باشند و بتونند جشن های زیادی رو در کنار هم باشند..
محله جلفای اصفهان خوش آمد میگه بهتون:)

Wild wolf...

Has llegado al final de las partes publicadas.

⏰ Última actualización: Dec 31, 2023 ⏰

¡Añade esta historia a tu biblioteca para recibir notificaciones sobre nuevas partes!

snowy smileDonde viven las historias. Descúbrelo ahora